|
سلام ........ چطورين؟ خوش ميگذره؟ بزارين قبل از اينكه ادامه ماجرا رو بگم ... اول ميخوام يك خبره باحال بهتون بدم .... اهم.... من روزه تولده امام رضا يعني 20 آبان ايران هستم .... يادتون كه نرفته من هنوزم جزوه خادم هاي امام رضا هستم ..... به خاطره عشقي كه به امام رضا دارم .... بيخياله خيلي چيزها شدم دارم برميگردم ايران ... تا دوباره نوكريش رو بكنم .... و به زائرينش خدمت كنم .... حالا ميريم سراغ ادامه ماجرا ..... كجا بوديم ........ هاااااااا ........ خلاصه ... وقتي كاغذ رو خوندم و صحنه بوس فرستادن رو ديدم ... كلي شوكه شده نميدونستم بخندم يا گريه كنم ... چون خيلي با مزه برام بوس ميفرستاد .... ساعت 11:30 دقيقه ظهر به وقته هامبورگ .... درب ورودي شركت .... وخرابي آسانسور ... و راه پيمايي از طريق پله ها در شش طبقه ... و از شدت هيجان رد كردن يك سكته از نوع غيره خفيف ... و رسيدن به انتهاي راه پيمايي و كمبوده نفس ... و دادن يك ليوان آب از طرف منشي به شخص ثالث ... كه بنده باشم .... من : خيلي ممنون ... نفسم بالا نمياد ... منشي: هزار بار گفتم آسانسور رو درست كنن ولي گوش نميكنن ... من : بيخيال ... آقاي "م" كجاست؟ منشي: اتاق خودشون ...... بلند شدم به سمت اتاق ... تق تق تق من: (همچنان هيجان زده با چهره اي شلخته) سلام .... چي شد؟ "م" : هيچي !!!!!!! تو چرا اين ريختي شدي؟ من:( اعصابم در حده جهاني بهم ريخته .... با بي حوصلگي تمام گفتم : )اي بابا مردم ديگه ... "م" : هيچي بابا ... يك ايراني مقيم آلمان .... من : قيافه اي شبيه به علامت تعجب !!!!!!!!!!!!!!! "م" : مهندسي برق داره ... و 15 سالي ميشه هامبورگ زندگي ميكنه ... البته با يك خواهرش ... و اين طوري هم كه تعريف كردن بايد خيلي با شخصيت و فكور باشه ....... من : هر كي گفته غلط كرده .... كجاي اون بي شعور با شخصيته كه دنبال دختره مردم ميكنه ... ديگه؟ "م" : اسم بين الملي هم " مَتيو" هست .... من:حالا منو از كجا گير آورده ....... "م" : خوب معلومه خره ... تو يك دختره ايراني هستي ... البته با اصالت ... واون از سر به زيري بيش از حده تو خوشش اومده ...... فكر كنم يك جورايي عاشق شده ... من: ساكت باش ببينم ... عاشق شده ... عاشق شده ... تو اصلا مغز نداري .... اونم غلط كرده از من خوشش اومده ... پسره بيشعور .... هيچي ديگه ... از شركت زدم بيرون ... نميدونم چرا هرجا ميرم بايد به يك مشكلي بر بخورم ..... از فرداي اون روز تصميم گرفتم خيلي بي تفاوت از كناره " متيو" بگذرم ... ولي اون ول كنم نبود ... يك روز واقعا روي پام افتاد و خواهش كرد به حرف هاش گوش كنم .... منم قبول كردم ... تو يكي از رمانتيك ترين پارك ها قرار گذاشتيم تا همديگه رو ببينم ..... ميدونين چيه يك جورايي به ديدنش عادت كرده بودم ....شبها ازپشته پنجره و صبح ها جلوي دره خونه...... جلوي آيينه ... اصلا تو چهرم استرس نبود ... نميدونم واقعا برام بي اهميت بود يا نه؟؟ ولي هرچي بود بهترين لباسم رو پوشيدم با يك روسري خوشرنگ و يك آرايش معمولي... وقتي از خونه رفتم بيرون به خدا گفتم خدايا ... همراهم باش .... من : از دور متيو رو ديدم رو صندلي منتظره من نشسته بود ... رفتم جلو گفتم: سلام ...... متيو:سلام .... مريم مقدس ...... من: يك صحنه ياده سوران افتادم هميشه بهم ميگفت: مريم مقدس ....... ميتونستم حس كنم به من خيره شده ... تو چشمام زل زده ...... متيو:ديدي من ترسناك نيستم ... من:تو خودت رو براي من ترسناك نشون دادي ...... آخه بي مقدمه كمرم رو گرفتي ..... متيو: اون يك شوخي بود ..... من : ولي خيلي بي مزه به نظرم اومد ..... متيو: درسته .... به هرحال ببخشيد ....... من: فكرم رو بكنم بعد ميگم بخشيدم يا نه ..... خيلي باهم حرف زديم ... ازش خواستم فارسي صحبت كنه آخه من آلماني و انگليسي گاهي اوقات قاطي ميكنم ....... بايد اعتراف كنم خيلي خوش تيپ بود .... چشمهاي سبزه خوش رنگ كه هر لباسي ميپوشيد رنگ چشمهاش تغيير ميكرد .... لب و دهن و بيني كوچيك .... چهره جذابي داشت ....و اخلاق زيبايي ... خيلي خوش اخلاق و مهربون بود .... اين داستان ادامه دارد ........
پ.ن1: اگر دير به دير آپ ميكنم منو ببخشيد ... نميدونم چقدر ديگه زنده هستم و ميتونم زندگي كنم ... پ.ن 2: بهاره و سميه و مريم وشيده وپرستو و ستاره و هدي و لونا وياسمين و شيده عزيزم من از همتون ممنونم ..... پ.ن3 : سوران... شايد يك روزي بين من و تو چيزي بوده ولي هرچي بود ديگه تموم شده .... ولي اينو بدون هنوزم وجودت براي من به عنوان يك داداش خيلي ارزشمنده ... پ.ن 4: آريا .... تو اولين نفري بودي كه من تو زندگيم بهت اعتماد كردم .... و قبولت دارم ... از نظره من تو يك مردي ..... پ.ن5 : داداش آريانا .... فكرشو نميكردم روزه تولده من 12 مهر يادت بمونه .... قبلا ازت تشكر كردم وحالا ميخوام جلوي همه بگم ... خيلي با معرفتي و منم خيلي دوستت دارم ... مواظب خودت باش ... پ.ن 6: اگر عمري باقي موند ...برميگردم با ادامه داستان ....... خدانگهدار ........
|
About![]()
من مریم هستم .... اینجا رو برای نوشتن خاطراتم انتخاب کردم ... خاطرات خوب وبد زندگی. ... حرفهای دلم برای کسی که دوستش دارم ... Archivesتیر 1388بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
آريا پسر جنجالي ... عشق ... نشاط
سیندرلا .. پگاه جون |