تبليغاتX
غریبانه اشک نمیریزم

غریبانه اشک نمیریزم

تنها نیستم ..... خدارو دارم ....

سلام ........ چطورين؟

خوش ميگذره؟

بزارين قبل از اينكه ادامه ماجرا رو بگم ... اول ميخوام يك خبره باحال بهتون بدم ....

اهم....

من روزه تولده امام رضا يعني 20 آبان ايران هستم .... يادتون كه نرفته من هنوزم جزوه خادم هاي امام رضا هستم ..... به خاطره عشقي كه به امام رضا دارم .... بيخياله خيلي چيزها شدم دارم برميگردم ايران ... تا دوباره نوكريش رو بكنم .... و به زائرينش خدمت كنم ....

 حالا ميريم سراغ ادامه ماجرا .....

كجا بوديم ........ هاااااااا ........ خلاصه ...

وقتي كاغذ رو خوندم و صحنه بوس فرستادن رو ديدم ... كلي شوكه شده نميدونستم بخندم يا گريه كنم ... چون خيلي با مزه برام بوس ميفرستاد .... ديگه تا  صبح بيدار بودم فكر ميكردم ...  تصميم گرفتم يكي از همكار هاي شركت رو بفرستم تحقيقات كه بفهمه طرف كيه ؟ صبح بايد ساعت 8 ميرفتم كلاس ولي از ترس اون يارو يك ساعتي ديرتر رفتم .... كه خدا رو شكرمنو نديد !!يواشكي رفتم تو محوطه .... سره كلاس از شدت هيجان اصلا حواسم به درس نبود ... فقط به اين فكر ميكردم كه زودي تموم بشه و من برم شركت ... تا نتيجه تحقيقات رو بفهمم ....

ساعت 11:30 دقيقه ظهر به وقته هامبورگ ....

درب ورودي شركت .... وخرابي آسانسور ... و راه پيمايي از طريق پله ها در شش طبقه ... و از شدت هيجان رد كردن يك سكته از نوع غيره خفيف ... و رسيدن به انتهاي راه پيمايي و كمبوده نفس ... و دادن يك ليوان آب از طرف منشي به شخص ثالث ... كه بنده باشم ....

من : خيلي ممنون ... نفسم بالا نمياد ...

منشي: هزار بار گفتم آسانسور رو درست كنن ولي گوش نميكنن ...

من : بيخيال ... آقاي "م" كجاست؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

منشي: اتاق خودشون ......

بلند شدم به سمت اتاق ... تق تق تق

"م" : بفرماييد ..... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من: (همچنان هيجان زده با چهره اي شلخته) سلام .... چي شد؟

"م" : هيچي !!!!!!! تو چرا اين ريختي شدي؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من:( اعصابم در حده جهاني بهم ريخته .... با بي حوصلگي تمام گفتم : )اي بابا مردم ديگه ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اين آسانسور خراب بود شش طبقه فقط دوئيدم كه ببينم چكار كردي باز هي بپرس ... تو رو خدا تا سكته نكردم و دهنم كج نشده بگو كيه؟

"م" : هيچي بابا ... يك ايراني مقيم آلمان ....

من : قيافه اي شبيه به علامت تعجب !!!!!!!!!!!!!!! وگفتن كلمه:::::::::: خوب ديگه ؟

"م" : مهندسي برق داره ... و 15 سالي ميشه هامبورگ زندگي ميكنه ... البته با يك خواهرش ... و اين طوري هم كه تعريف كردن بايد خيلي با شخصيت و فكور باشه .......

من : هر كي گفته غلط كرده .... كجاي اون بي شعور با شخصيته كه دنبال دختره مردم ميكنه ... ديگه؟

"م" : اسم بين الملي هم " مَتيو" هست ....

من:حالا منو از كجا گير آورده .......

"م" : خوب معلومه خره ... تو يك دختره ايراني هستي ... البته با اصالت ... واون از سر به زيري بيش از حده تو خوشش اومده ...... فكر كنم يك جورايي عاشق شده ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من: ساكت باش ببينم ... عاشق شده ... عاشق شده ... تو اصلا مغز نداري .... اونم غلط كرده از من خوشش اومده ... پسره بيشعور ....

هيچي ديگه ... از شركت زدم بيرون ... نميدونم چرا هرجا ميرم بايد به يك مشكلي بر بخورم ..... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irتو پست قبل گفتم تقريبا يك ماهه پيش بوده ولي اين جريان برميگرده به همون يك ماهه اول كه آلمان بودم الان پنج ماهي ميگذره ......

از فرداي اون روز تصميم گرفتم خيلي بي تفاوت از كناره " متيو" بگذرم ... ولي اون ول كنم نبود ... يك روز واقعا روي پام افتاد و خواهش كرد به حرف هاش گوش كنم .... منم قبول كردم ...

تو يكي از رمانتيك ترين پارك ها قرار گذاشتيم تا همديگه رو ببينم .....  ميدونين چيه يك جورايي به ديدنش عادت كرده بودم ....شبها ازپشته پنجره و صبح ها جلوي دره خونه......

جلوي آيينه ... اصلا تو چهرم استرس نبود ... نميدونم واقعا برام بي اهميت بود يا نه؟؟ ولي هرچي بود بهترين لباسم رو پوشيدم با يك روسري خوشرنگ و يك آرايش معمولي... وقتي از خونه رفتم بيرون به خدا گفتم خدايا ... همراهم باش .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من : از دور متيو رو ديدم رو صندلي منتظره من نشسته بود ... رفتم جلو گفتم: سلام ......

متيو:سلام .... مريم مقدس ......

من: يك صحنه ياده سوران افتادم هميشه بهم ميگفت: مريم مقدس .......

ميتونستم حس كنم به من خيره شده ... تو چشمام زل زده ......

متيو:ديدي من ترسناك نيستم ...

من:تو خودت رو براي من ترسناك نشون دادي ...... آخه بي مقدمه كمرم رو گرفتي .....

متيو: اون يك شوخي بود .....

من : ولي خيلي بي مزه به نظرم اومد .....

متيو: درسته .... به هرحال ببخشيد .......

من: فكرم رو بكنم بعد ميگم بخشيدم يا نه .....

خيلي باهم حرف زديم ... ازش خواستم  فارسي صحبت كنه آخه من آلماني و انگليسي گاهي اوقات قاطي ميكنم ....... (چقدر من زرنگم ... ) من از سفرم گفتم و خانواده ام ... اونم از خودش و خانواده  اش ... وقتي بهش گفتم من هشتم ميخوام برم مكه .... تعجب كرد كه چه طوري از اينجا ميخوام برم ... منم گفتم ميرم دبي از طريق امارات ميرم مكه .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بايد اعتراف كنم خيلي خوش تيپ بود .... چشمهاي سبزه خوش رنگ كه هر لباسي ميپوشيد رنگ چشمهاش تغيير ميكرد .... لب و دهن و بيني كوچيك .... چهره جذابي داشت ....و اخلاق زيبايي ... خيلي خوش اخلاق و مهربون بود ....  ديگه از اون روزهر روز صبح با اشاره سر بهش سلام ميكردم ... از پشت پنجره اتاقش با حركات دست باهام حرف ميزد ... منم فقط سرم رو تكون ميدادم .... انگاري برام لالايي ميخوند ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir چون اگر يك شب نبود من خوابم نميبرد .... و نا گفته نماند كه تمام ماجرا رو از روزه اول براي مامان و بابام تعريف كردم ... و اولين بار بود كه بابام تمام اختيارات رو به خودم داد و فقط تنها حرفي كه زد گفت : تو آدرس محل كاره پدرش رو تو ايران ازش بگير تا من واقعا بدونم چه جور انساني هست ... منم آدرس رو به باباي عزيز گفتم و گويا اينكه باباي محترم مخالفتي براي ادامه جريان نداشت .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اين داستان ادامه دارد ........

 

پ.ن1: اگر دير به دير آپ ميكنم منو ببخشيد ... نميدونم چقدر ديگه زنده هستم و ميتونم زندگي كنم ... دوستان جديدي پيدا كردم و كم و بيش از دوستان قديم باقي موندن .... دوستان قديمي از مريضي من خبر دارن ... متاسفانه يا خوشبختانه غده يا همون تموره تو سرم دوباره رشد كرده و جايگزين شده .... چند روزه پيش داشتم آپ هايي رو ميخوندم كه وقتي تو بيمارستان بستري بودم و آريا به جاي من آپ ميكرده وحرفهاي اميدوار كننده بچه ها كه خيلي دوستشون دارم ... الان نميخواستم اين جريان رو بهتون بگم ولي دوست دارم دليل غيبت من و نيومدن به وبلاگ ها دوستان رو بدونين .... من هنوز همون حاج خانومم ...هنوز ذره اي معرفت دارم ، هنوزم دوست دارم بيام و مثل قبل نظر بدم وتو اول شدن با بقيه رقابت كنم ... ولي نميتونم ... به همون دليلي كه گفتم ... قصدمم ناراحت كردن كسي نيست ..... به هرحال شرمنده همتونم .... شرمنده اونايي كه خيلي به من محبت كردن و منم تا جايي كه تونستم جبران كردم و هم اونايي كه كاري نتونستم براشون انجام بدم ....دوستتون دارم ...

پ.ن 2: بهاره و سميه و مريم وشيده وپرستو و ستاره و هدي و لونا وياسمين و شيده عزيزم من از همتون ممنونم ..... مخصوصا بهاره و سميه كه هميشه با حرفهاشون دل گرمم كردن.... بهار برات آرزوي موفقيت و سلامتي ميكنم و سميه عزيز براي تو و بقيه دخترا هم خوشبختي رو آرزو ميكنم ....  

پ.ن3 : سوران... شايد يك روزي بين من و تو چيزي بوده ولي هرچي بود ديگه تموم شده .... ولي اينو بدون هنوزم وجودت براي من به عنوان يك داداش خيلي ارزشمنده ... پس اشتباهات گذشته رو تكرار نكن .... برگرد و دوباره وبلاگت رو درست كن ....

پ.ن 4: آريا .... تو اولين نفري بودي كه من تو زندگيم بهت اعتماد كردم .... و قبولت دارم ... از نظره من تو يك مردي .....

پ.ن5 : داداش آريانا .... فكرشو نميكردم روزه تولده من 12 مهر يادت بمونه .... قبلا ازت تشكر كردم وحالا ميخوام جلوي همه بگم ... خيلي با معرفتي و منم خيلي دوستت دارم ... مواظب خودت باش ...

پ.ن 6: اگر عمري باقي موند ...برميگردم با ادامه داستان .......

خدانگهدار ........

+نوشته شده در هجدهم آبان 1387ساعت15:55توسط حاج خانوم | |