|
زندگي تلخ و شيرين ... منظورم زندگي تلخ و شيرينِ ِ خودمه ... تو اين چند ماهي كه گذشت خيلي سختي كشيدم ... ولي الان كه تمام اون مشكلات رو پشته سر گذاشتم ... برام شيرين شده ... حالا ميخوام جرياني كه يك ماهه پيش براي من اتفاق افتاد رو تعريف كنم .... يك ماهه پيش نزديك بود بدزدنم .... ميومدم خونه ... براي اولين بار مانتو نپوشيدم همون كت و شلواره كارم تنم بود ... انقدر هم اينا رو تنگ ميدوزن كه وقتي ميخواي بشيني بايد كاملا آهسته و نرمال بشيني كه يك وقت صداي جر خوردن پارچه بلند نشه .... من : خفه شو آشغال ... راستم ميگن كه خارجي ها كثيف هستند اون يارو : آره من آشغالم تو هم يك ترسو ... من: ترسو بودن خيلي بهتر از آشغال بودنه ... اون يارو: از خدا هم بخواه ... همين دخترا خودشون رو براي من ميكشن ... من : ميخواستم برم كه بازوم رو گرفت ... خودمو به زور آزاد كردم ... اون يارو : باشه برو ولي من ولت نميكنم ... پشيمون ميشي هااااااااا .... من هيچ عكس العملي نشون ندادم ... اين طوري بهتر ميشد ... يك كمي تو كوچه پس كوچه گشتم تا خوب كه مطمئن شدم پشته سرم نيست يك تاكسي گرفتم و رفتم خونه ... اين داستان ادامه دارد ....... پ.ن 1: اين داستان جنجالي حاج خانوم ادامه دارد ... پ.ن 2:لطفا فكر نكنيد من رفتم اون طرفه آب چشم و گوشم باز شده ... نخير خيلي هم بسته است ... پ.ن 3:آريا فكر كردي خودت فقط جنجالي مينويسي من از تو جنجالي تر بيدم ... پ.ن4:سوران فهميدم وبلاگت رو براي چي بستي و چرا رفتي ... بهت تبريك ميگم ... ولي فكرشو نميكردم اون حرفهايي كه تو نظره خصوصي آخري براي من گذاشتي دروغ باشه ... هيچوقت با احساساتت دروغ نگو ......
سلام سلام صدتا سلام ........ چطورين؟حال و احوالات چطوره؟ اهم ... اهم ... اين جانب حاج خانوم شده يك حاج خانم ِ واقعي (لطفا به املاء كلمات دقت فرمائيد) ... خيلي عالي بود ... از كجا شروع كنم ... از كدوم حال و هواي مكه و مدينه و قبرستان بقيع بهتون بگم .... ؟! چه زيبا بود ديداره خانه الهي و دلنشين بود آواي ملكوتي الهم لبيك چه معطر بود عطره گلِ محمدي و گوارا بود عطش زمزم و اما چه غريبانه بود غربت بقيع چه غريبانه اشك ريختم به پاي غربت بقيع و چه غريبانه اشك ريختم در كناره مزاره مادره امام رضا(ع) و چه غريبانه بود هواي مدينه ..... و چقدر من غريب بودم... حس عجيبي بود ... يك حال و هواي خاصي داشتم .... اتاق هتل 4 نفره بود .... يك خانومي بود با دوتا دختراش و منم تنها بودم .... همون روزه اول باهاشون صميمي شدم ...... حالا يك وقت فكر نكنين من خود شيريني كردم .. نه ... اونا از برخورده من خوششون اومد وقتي هم فهميدن من تنها هستم بيشتر تحويلم گرفتن....... سحري كه ميخوردم ... بدو بدو ميرفتم حرم پيغمبر ..... اعمالم رو به جا مي آوردم تا برميگشتم نزديك هاي اذان مغرب بود .... بيشتر تو حرم بودم .... افطار كه ميكردم ... يكي دو ساعتي تو بازارها ميگشتم باز ميومدم هتل كمي لالا از خودمان در ميكرديم باز سحري ميل ميكرديم و بازهم ميرفتم زيارت .... وقتي ميري حرم اصلا دلت نميخواد بلند بشي .... قبرستان بقيع ... واااااااااي چه طوري توصيفش كنم ... فقط كافيه از ته دل غريبي اش رو حس كني .... و هفت دوره خانه خدا و گفتم لبيك الهم لبيك و ..... و به جا آوردن اعمالي كه از كنكورم سخت تر بيد .... خاطرات مكه خيلي زياده سره فرصت تعريف ميكنم ..... و اما .... موقعي كه ميخواستم برم كسي بدرقه ام نكرد چون كسي نميدونست .... يك هفته اي با مامان و بابا ... و دو روزي هم با دوتا داداشي ها دبي بوديم بعد هم من برگشتم آلمان ..... برميگردم در اسرع وقت ...... دوستتون دارم ...... خدانگهدار..... پ.ن : سوران جواب سوالم رو ندادي؟خيلي خوشحال شدم الان كامنتت رو ديدم .... مواظب خودت باش .... پ .ن 2 : بچه ها حتما به همتون سر ميزنم ...
|
About![]()
من مریم هستم .... اینجا رو برای نوشتن خاطراتم انتخاب کردم ... خاطرات خوب وبد زندگی. ... حرفهای دلم برای کسی که دوستش دارم ... Archivesتیر 1388بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
آريا پسر جنجالي ... عشق ... نشاط
سیندرلا .. پگاه جون |