تبليغاتX
غریبانه اشک نمیریزم

غریبانه اشک نمیریزم

تنها نیستم ..... خدارو دارم ....

زندگي تلخ و شيرين ... منظورم زندگي تلخ و شيرينِ ِ خودمه ... تو اين چند ماهي كه گذشت خيلي سختي كشيدم ... ولي الان كه تمام اون مشكلات رو پشته سر گذاشتم ... برام شيرين شده ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irتصميم دارم تا ماهه ديگه برگردم ايران و بيخيال همه بشم ...  بيخياله خاطرات ... دلم ميخواد اين احساس رو تو خودم به وجود بيارم كه دوباره متولد شدم .... يك انسان جديد با همون روحيه شاده خودم كه مدتي هست ازبين رفته ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

حالا ميخوام جرياني كه يك ماهه پيش براي من اتفاق افتاد رو تعريف كنم .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

يك ماهه پيش نزديك بود بدزدنم .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irهق هق هق (دلم كباب شد واسه خودم ).... به خدا امنيتي كه ايران داره هيچ كشوري نداره ... باور كنيد اينو جدي ميگم ... تو ايران حداقل طرف نمياد در  حضوره ملت از پشت بچسبه بهت ... ولي اينجا داري واسه خودت راه ميري به كسي هم كاري نداري ... ميبيني يهو يكي از پشت گرفتت ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ميومدم خونه ... براي اولين بار مانتو نپوشيدم همون كت و شلواره كارم تنم بود ... انقدر هم اينا رو تنگ ميدوزن كه وقتي  ميخواي بشيني بايد كاملا آهسته و نرمال بشيني كه يك وقت صداي جر خوردن پارچه بلند نشه .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخلاصه ... با خودم گفتم بزار برم بازار كمي براي خونه خريد كنم .... وقتي رفتم تو فروشگاه اون ته ته فروشگاه ... با يك صحنه اي برخوردم كه روزهاي اول وقتي اينجا ميديدم هم خجالت ميكشيدم هم از خودم بدم ميومد و يا سري از صحنه خارج ميشدم ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir(لطفا از اينجا به بعد بالاي 18 سال بخونند) اون ته فروشگاه يعني قسمته سرويس خواب و روتختي و اين جور چيزها ...يك دختر و پسر ... داشتن دريم دريم ميكردن ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irالبته كاش فقط بوسيدن بود ... اين دوتا خيلي شورش رو درآورده بودن ... حالا شانس بده من همون جايي وايستاده بودن كه من خيلي وقت بود ميخواستم از اون روتختي بگيرم ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir حتي پرسنل فروشگاهم كاري بهشون نداشتن ... هركي هم خريد داشت ميگفت: يك كمي بريم اون طرف ... (ديگه خيلي عجيب بود)يك 10 دقيقي منتظر شدم دوره فروشگاه دوري زدم برگشتم ديدم ... نه بابا ... مثل اينكه منتظرن يكي تعارفشون كنه ...  ديگه راحت برن رو سرويس خواب بخوابن ......خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir واي چشمتون صحنه بد نبينه .... يهويي ديدم يكي كمرم رو گرفته ... اول فكر كردم يك مشتريه ميخواد خريد كنه ... بعد كه برگشتم ديدم يك آقا پسره كمي تا قسمتي خوش تيپ كه خيلي عارفانه و بسيار بسيار عاشقانه  منو نگاه ميكنه  وكمره بنده رو گرفته ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir منم يك حركت كماندويي از خودم در كردم ... محكم با كيف خوابوندم تو مخچش كه فكر كنم تا 40 روزگيج ميزنه ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irسري اومدم بيرون ... ولي مثله اينكه هدف گيريم  خوب نبود .. گيج كه نبود هيچ ... گشنه ترم شده بود ... افتاد دنبالم ... منم ميدوييدم ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir تو عمرم انقدرنترسيده بودم ... از اين طرفم روسري قشنگم از سرم سر خورد ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irحالا من بدو اون بدو ... الان اگر ايران بود 10 تا غيرتي ميريختن سرش و بكوب تا جايي كه ميخورد ميزدنش ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irولي اينجا اگر ناموس ِ خودشونم جلوي چشماي خودشون "تير تو پر" كنن ... دستشونو ميزنن زيره چونشون ور ور نگاه ميكنن ... با خودم گفتم : اگه تاكسي بگيرم و برم خونه ...  بدتر ميشه ... اصلا فكرم كار نميكرد ... فقط ميدوييدم .... اون يارو هم هي از پشته سر ميگفت : كارت دارم وايستا .... و كلي چرت و پرت ديگه .... كمي به خودمان آمديم و گفتيم : خوب خره ندو ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir منم پامو گذاشتم رو ترمز و برگشتم با صدايي بلند شبيه جيغ گفتم :: چي ميخواي ؟ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir گفت: راست ميگن ايراني ها ترسو هستند

من : خفه شو آشغال ... راستم ميگن كه خارجي ها كثيف هستند

اون يارو : آره من آشغالم تو هم يك ترسو ...

من: ترسو بودن خيلي بهتر از آشغال بودنه ... حالا برو گمشو كنار ميخوام برم ... اين همه دختردارن تو خيابون با....  ( سانسور بيد ... ).... راه ميرن  اومدي چسبيدي به من ...

اون يارو: از خدا هم بخواه ... همين دخترا خودشون رو براي من ميكشن ...

من : ميخواستم برم كه بازوم رو گرفت ... خودمو به زور آزاد كردم ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اون يارو : باشه برو ولي من ولت نميكنم ... پشيمون ميشي هااااااااا ....

من هيچ عكس العملي نشون ندادم ... اين طوري بهتر ميشد ... يك كمي تو كوچه پس كوچه گشتم تا خوب كه مطمئن شدم پشته سرم نيست يك تاكسي گرفتم و رفتم خونه ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irتمامه بدم ميلرزيد .... ساعت 2 شب بود كه شام خوردم و مثله هميشه رفتم پشته پنجره اتاقم تا از سكوت شب لذت ببرم خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irكه يهويي ديدم يكي داره ازآپارتمان روبرويي دست تكون ميده ... خوب كه دقت كردم ... ديدم ......... اااااااااااااااااي واااااااااااي اون يارو بيد ....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir سري پرده رو كشيدم .. چراغ رو هم خاموش كردم  ... كه ديدم يك چيزي از پنجره تق افتاد وسطه اتاق ... يك تيكه كاغذ كه دوره يك سنگ پيچيده شده بود ... (عجب نشونه گيري داره هااااااا) وقتي بازش كردم ديدم نوشته: فردا ساعت 8 دانشگاه منتظرم ..... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irرفتم گوشه پرده رو آروم دادم كنار ديدم تند و تند داره بوس ميفرسته .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir هم ميخنديدم هم گريه ميكردم ...

 

اين داستان ادامه دارد .......

 

پ.ن 1: اين داستان جنجالي حاج خانوم ادامه دارد ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پ.ن 2:لطفا فكر نكنيد من رفتم اون طرفه آب چشم و گوشم باز شده ... نخير خيلي هم بسته است ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پ.ن 3:آريا فكر كردي خودت فقط جنجالي مينويسي من از تو جنجالي تر بيدم ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پ.ن4:سوران فهميدم وبلاگت رو براي چي بستي و چرا رفتي ... بهت تبريك ميگم ... ولي فكرشو نميكردم اون حرفهايي كه تو نظره خصوصي آخري براي من گذاشتي دروغ باشه ... هيچوقت با احساساتت دروغ نگو ...... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پ.ن5: راستي سلامممممممممممم ...... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+نوشته شده در سی ام مهر 1387ساعت20:26توسط حاج خانوم | |

سلام سلام صدتا سلام ........ چطورين؟حال و احوالات چطوره؟

اهم ... اهم ... اين جانب حاج خانوم شده يك حاج خانم ِ واقعي (لطفا به املاء كلمات دقت فرمائيد) ... خيلي عالي بود ... از كجا شروع كنم ... از كدوم حال و هواي مكه و مدينه و قبرستان بقيع بهتون بگم .... ؟!

 چه زيبا بود ديداره خانه الهي و دلنشين بود آواي ملكوتي الهم لبيك

چه معطر بود عطره گلِ محمدي و گوارا بود عطش زمزم

و اما چه غريبانه بود غربت بقيع

 چه غريبانه اشك ريختم به پاي غربت بقيع و چه غريبانه اشك ريختم در كناره مزاره مادره امام رضا(ع) و چه غريبانه بود هواي مدينه ..... و چقدر من غريب بودم... حس عجيبي بود ... يك حال و هواي خاصي داشتم .... ميگن اولين باري كه چشمت به خانه خدا بيفته هر حاجتي داشته باشي خدا بهت ميده .... اولش كه بوي مكه به مشامم خورد ... ته دلم خالي شد از هرچي غم و غصه است و با تمام وجودم اشك ريختم .... وقتي چشمم به خونه خدا افتاد فقط تا چند لحظه باور نميكردم من اينجا ... كناره كعبه ... با لباس ِ احرام ... ايستادم ... با خدا خيلي حرف زدم ... خيلي زياد ....... يك كاغذي همراهم بود كه اسمه همه شماها رو نوشته بودم اونو از تو كيفم درآوردم و شروع كردم خوندن و دعا كردن براي تك تك شما دوستان....... اولين نفري كه اسمش رو نوشته بودم .... ستاره بود ...... ستاره نميدونم باورت ميشه يا نه؟ولي تو اولين كسي بودي كه احساس كردم واقعا مثله خودم تنهايي ...... فقط قبول شده باشه ... بقيه اش حله .......

اتاق  هتل 4 نفره بود .... يك خانومي بود با دوتا دختراش و منم تنها بودم .... همون روزه اول باهاشون صميمي شدم ...... حالا يك وقت فكر نكنين من خود شيريني كردم .. نه ... اونا از برخورده من خوششون اومد وقتي هم فهميدن من تنها هستم بيشتر تحويلم گرفتن.......

سحري كه ميخوردم ... بدو بدو ميرفتم حرم پيغمبر ..... اعمالم رو به جا مي آوردم  تا برميگشتم نزديك هاي اذان مغرب بود .... بيشتر تو حرم بودم .... افطار كه ميكردم ... يكي دو ساعتي تو بازارها ميگشتم باز ميومدم هتل كمي لالا از خودمان در ميكرديم باز سحري ميل ميكرديم و بازهم ميرفتم زيارت .... وقتي ميري حرم اصلا دلت نميخواد بلند بشي .... روزهاي اول نماز قضا كه ميخوندم  روي سجاده نماز نميخوندم زانوهام درد گرفته بود بعد هم اتاقيم گفت خوب چرا رو سجاده نميخوني؟ ...... بعد اونجا بود كه اين لامپِ بالا سره بنده روشن شد ...... همين طور نماز ميخوندم وقتي تموم ميشد ميديدم .... اوووووووووه 4 ساعت بيد .......

قبرستان بقيع  ... واااااااااي چه طوري توصيفش كنم ... فقط كافيه از ته دل غريبي اش رو حس كني .... و هفت دوره خانه خدا و گفتم لبيك الهم لبيك و ..... و به جا آوردن اعمالي كه از كنكورم سخت تر بيد ....

خاطرات مكه خيلي زياده سره فرصت تعريف ميكنم .....

و اما ....

موقعي كه ميخواستم برم كسي بدرقه ام نكرد چون كسي نميدونست .... ولي وقتي برگشتم با يك صحنه خيلي خيلي هيجاني برخوردم .... براي يك لحظه تو شوك بودم احساس كردم دارم اشتباه ميكنم .... ولي وقتي مامان و بابا  اومدن جلو منو بغل كردن ... باورم شد....... با اينكه من مقصر نبودم و نيستم و فقط خواستهءبابا رو اطاعت كردم بازم  خجالت كشيدم  ... آغوش گرم و پر مهره مادر و شانه هاي استواره پدر .... واي چه آرامشي داشتم ... خدا خيلي مهربوني اولين خواسته من همين بود ...... اولين حاجتم همين بود ...... ديدن دوباره عزيزترين كسانم ......

يك هفته اي با مامان و بابا  ... و دو روزي هم با دوتا داداشي ها  دبي بوديم بعد هم من برگشتم آلمان ...... تو اون يك هفته بابا خيلي التماس كرد تا برگردم ..... مامانم خيلي اسرار كرد تا برگردم ... ولي نميتونم ... برگردم تا خاطرات تكرار بشه .... بابام خودش قبول كرد كه مقصره ... ولي من نميتونم قبول كنم كه همون طور كه به زور منو فرستاد حالا بخواد به زور منو برگردونه ..... بهشون گفتم خودم هروقتي كه خواستم برميگردم ... هروقت كه دوست داشته باشم ... من يك ايراني هستم و يك ايراني ميمونم ...

 

برميگردم در اسرع وقت ......

دوستتون دارم ......

خدانگهدار.....

 

پ.ن : سوران جواب سوالم رو ندادي؟خيلي خوشحال شدم الان كامنتت رو ديدم .... مواظب خودت باش  ....

 

پ .ن 2 : بچه ها حتما به همتون سر ميزنم ...

 

+نوشته شده در چهارم مهر 1387ساعت21:18توسط حاج خانوم | |