|
ستاره جونم مرگ ناگهاني پدرت رو از طرفه خودم و تمام بچه هاي وبلاگي تسليت ميگم صبور باش عزيزم تو تنها نيستي ... ما همه در كنارت هستيم و علي رو داري از همه مهمتر خداست كه هيچ وقت تنهات نميزاره فراموشت نميكنيم و همه از اين اتفاق ناراحتيم دوستت داريم
سلام دوستاي گلم ......... من هميشه دوست داشتم با عشق زندگي كنم ..... وزماني كه عاشق زندگي كردن نباشم ترجيح ميدم بميرم ..... تو همون فرشته اي از جنس آدم ....... تو واسم نشونه از خداي عالم ....... همين ............ اهم ......... به نام خداااااااااااااااااااا .............. اينجاب حاج خانوم يا همون مريم ....... منولده مهر 67 ..... فرزنده اول خانوداه و تك دختر بيدم ..... رنگهاي مورده علاقه .......... مشكي و سفيد ........ غذاي مورده علاقه : قورمه سبزي ( واااااااااااااااااااااي ميخوام ) خيلي دوستتون دارم .............. اي واااااااااااي ببخشيد ......... پيام بازرگاني بود ....... خيلي خونسردم ..... خيلي شجاع بيدم ........ در مقابل جنس ِ مذكر به هيچ عنوانه ممكن كم نميارم ... حالا هركي ميخواد باشه! ...... تكواندو كار هستم ( قراره با سوران يك بارمبارزه كنيم .... البته رشته سوران خيلي وحشتناكه ... همين ديگه ......... بيشتر از اين وارده جزييات نميشم ....... ها راستی ........ تو زندگیم از یک نفر خیلی متنفرم ....... اونم محمود جونه دوستتون دارم ......... باي ........
سلام ...... واااااااااااااااااااي بازم سلام ........... واااااااااااااي وااااااااااااي يك دنيا سلام ... انقدر خوشحالم كه بعد از مدتها اومدم تو وبلاگم و دارم مينويسم .... خدا داند و بس ... چطورين؟خوب و خوشين؟سالمين؟اي ننه ما كه پير شديم رفت ... اگر حال و احوال بنده رو جويا باشيد ... اول اينكه كنكورم رو دادم و الان تو يكي از دانشگاه هاي هامبورگ آلمان به عنوان دانشجوانتخاب شدم البته چون بنده اون طوري كه بايد زبانم خوب نيست تا شهريور(يعني ماه ژوئن )كلاس نميرم تاخوبه خوب شود ... البته ناگفته نماند تمام کنکورم شانسی بود ... اهم اهم ... يك خبره ديگه ام براتون دارم من الان ايران هستم فردا شب بليط دارم ... ميخواستم به همتون زنگ بزنم بعد يهويي متوجه شديم كه دفترچه تلفنمان را جا گذاشتيم ... ازاين جهت خواهشمند هستم توقع نداشته باشيد ... خواهش ........ دلم براتون شده اندازه يك باكتري ... اااااااااااي خدا ... ميدونين گاهي اوقات با خودم فكر ميكنم ... خدايا چرا احساس رو تو انسان ها آفريدي؟چرا عشق رو آفريدي؟چرا ما عاشق ميشيم و يكي رو دوست داريم ولي بايد از دوريش عذاب بكشيم؟خوب حالا هم كه آفريدي چرا به هم نميرسوني؟خدااااااااااااااااااايا ته دلم يكي رو خيلي دوست دارم .... خداجونم زندگي همه اش امتحانه!! درست ....... ولي به خداوندي خودت من يكي تحملم تموم شده .... ايران هستم ولي حق ديدن خانواده ام رو ندارم ... مامانم و برادرام و بابام ... اين حق رو خودم دارم ازخودم ميگيرم ... غير از خدا و شماها هيچ كسي نميدونه من ايران هستم... حتي دخترخاله و پسرخالم ... همشون رو پيچوندم ... دلم داره پر ميكشه ... دلم داره ميتركه ... دارم از بغض خفه ميشم ... ولي نمتونم برم .... چرا؟ ::::::::: نميدونم!!!!!!!!! خلاصه اينكه دلم خيلي واستون تنگ شده ........ خيلي خيلي خيلي ...... بچه ها واقعا شرمنده ام ... خودتون ميدونين من آدم ِ بي معرفتي نيستم ... به جونه عزيزترين موجوده زندگيم وقت ندارم ... از همتون ممنونم يك دنيا ...... داداش آريا ازتو هم ممنونم ... خودت منو ميشناسي ... حالا من يك چيزي گفتم تو زياد جدي نگير ...... بخشيديم رفت ... سوران، خانومه دوست،داداش آريانا،پرستو،بهارجونم،جوجويي،داداش صادق،مريم خانومه گل،ياسمن،سميه و بقيه دوستاي گلم ......... خيلي دوستتون دارم .......... حالا ميخوام يك خاطره از خونه خودم و دوستاي جديدم بنويسم ............ من دوهفته اول رو با افسانه و سروش بودم بعد باكمك بابام يك آپارتمان خريدم ... خيلي گشتم تا خونه اي پيدا كنم باقيمت مناسب و جاي عالي ... كه خدارو شكر پيدا كردم و 90% كساني كه تو اون محله هستن ايراني بيدن ... من طبقه سوم واحده شش هستم ... واحد روبرويي من يك پيرمردوپيرزن زندگي ميكنند كه ايراني هستند از اون خانواده هاي اصيل ِ و خرپولِ ايراني ... من صبح ها از ساعته 7 تا 2 ظهر شركت هستم از ساعت 3 تا 9 شب بكوب كلاس دارم ...... پس فقط يك ساعت وقت براي استراحت دارم ... به همين دليل همسايه گرامي يا بهتره بگم مامان بزرگ جديدم غذا واسم درست ميكنه ... تقريبا 30 ساله پيش با شوهرش و دوتا بچه هاش ميان آلمان و الان دخترش نيويورك و پسرش تايلنده ... فاصله ها از زمين تا آسمون فرق ميكنه ... شايد سالي يك بارهم از مادرو پدرشون سر نميزنن ... اونامنو دختره خودشون ميدونن ... چند شب پيش وقتي از دانشگاه اومدم ديگه قدرت اينكه كليد رو توقفل بچرخونم نداشتم همونجا رو زمين نشستم ... تمام بدنم ضعف كرد ... دست و پاهام شروع كردن لرزيدن و خون دماغ كردم خيلي عجيب بود ... همونجا مامان بزرگ به دادم رسيد ... شروع كرد گريه كردن و نوازش ... بردم تو خونه و روسري و مانتو رو از تنم درآورد ... به من ميگه مريم مقدس ... هميشه بهم ميگه هردختره ديگه اي جاي تو بود بااين همه آزادي حداقل روسري رو ميذاشت كنارولي تو اين طوري نيستي .... من هميشه تو دعاهام از خدا خواستم خودم رو به خودم وانگذاره ..... و خدارو شكر تا به الان از آزادي ها سو استفاده نكردم .... به همكلاسي هام و دوستان اطراف گفتم نامزد دارم قبل از اينكه برم آلمان يك حلقه خوشمل هم واسه خودم خريدم ..... مي پيچونم ديگه ... بيخيال .... اينم از محل زندگي خودم ...... انشالله هشتم شهريور هم از طريق امارات ميرم زيارت خانه خداااااااااااااا .... ماه رمضان اونجا هستم ...... بيست و يك روز ...... ديگه معلوم نيست كي آپ كنم ...... برام دعا كنيد ... مواظب خودتون باشيد ... دوستتون دارم ............ بوووووووووووووووووووووووووووس .... پی نوشت : این شکلک ها قاطی کردن(ناراحت)
|
About![]()
من مریم هستم .... اینجا رو برای نوشتن خاطراتم انتخاب کردم ... خاطرات خوب وبد زندگی. ... حرفهای دلم برای کسی که دوستش دارم ... Archivesتیر 1388بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
آريا پسر جنجالي ... عشق ... نشاط
سیندرلا .. پگاه جون |