تبليغاتX
غریبانه اشک نمیریزم

غریبانه اشک نمیریزم

تنها نیستم ..... خدارو دارم ....

 سلووووووووووووووم عليكم به برو بكس محترم و جيگمل ... آب و هوا چطوره؟(از نظره روحي) ... چي بگم بهتون ؟...... اول ازهمه دلم خيلي براتون تنگ شده بود ... بسيار بسيار بسيار و بسي بسيارترترترتر ... اميدوارم حال همتون خوب باشه ودر سلامتي كامل به سر ببريد .... اگراز احوالات بنده جويا باشيد ... ؟!!!!!!

اينجانب حاج خانوم ... در گوشه اي زيره آسمون خدا دارم زندگي ميكنم ... خوب و بد ميگذرونم...خدارو شكر،شش هفته طول درمان عذاب آور با يك عمل جراحي تموم شد و الان كمره بنده راست بيد ... درسمون هم ميخونيم ... راستي يك خبره ديگه ام براتون دارم ... حاج آقا يادتونه؟!! تا ديروزنميدونستم وبلاگ من رو ميخونه ... آخه هميشه به من ميگفت از اينترنت بيزاره ... تقريبا يك هفته پيش با يكي از همكاراش نامزد كرده و منم اون موقع دبي بودم و براي جشن نامزدي حاج آقا رفتم و واقعا خوشحال شدم از اينكه ازدواج كرده ... البته اين طوري كه نويد ميگفت خودش زياد راضي نبوده اصرار مامانش بوده ... خوب اگر واقعا اين طوري هست منو خوب درك ميكني الان ... به هرحال ... سعيد جان برات از ته دلم آرزوي خوشبختي ميكنم ... شب نامزدي سعيد بهش گفتم : تابه حال دلقك به خوش تيپي تو نديدم ... هاهاها ... (بچه هايي كه خاطرات من رو از اول خوندن ميدونن جريان اين دلقك چيه ... ) اونم به من گفت: نظره لطف شماست ... اميدورام تونسته باشم كمك كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(جريان از اين قرار بود كه پدره گرامي براي من چند تا شرط گذاشت كه اگرقبول كنم منصرف ميشه كه يكي از شرط هاي بابام به حاج آقا مربوط ميشد ...) با اينكه شب نامزديش بود زياد سره حال به نظر نميرسيد به عماد گفتم من ميرم خونه شايد به خاطره حضوره من باشه كه انقدر دپرسه ... همه هم ميگفتن نه اين طوري نيست و فلان و بهمان وقتي هم كه خواستم برم خوده حاج آقا ازم خواهش كرد بمونم ... اين شد كه موندم ... در جواب اون سوالشم گفتم: بسيار بسيار كمكم كردي ... همين ديگه .....

ازنظره روحي هنوز نتونستم مثل قبل شاد و شنگول بشم ... ولي ميتونم بگم بهتر از يك ماهه پيش هستم ... الان تكيه گاهي ندارم به جزء خداجونم ... كسي كه هيچ وقت تنهام نزاشته ... كسي كه خيلي دوستش دارم ... بيشتر از هركسي تواين دنيا ... بهترين دوست من تو زندگي ... كسي كه هرچي ازش خواستم بهم داده وهرچيزي كه به ضررم بوده به خواسته خودش به من نداده وبا اين كارش مهربونيش رو ثابت كرده .... خدا جونم اونشب يادته؟ !!!!!! اون شبي كه با تمام وجودم حست كردم ... اون شبي كه خيلي تنها بودم ... تو يك اتاق بين اين آدم ها كه براي من غريبه هستن ... يادته با شنيدن دره اتاق چه طور ترسيدم ... ولي وقتي گفتم كيه؟فهميدم مستخدم ِ  هتل ِ ... يادته وقتي اومد تو اتاق من پشت تو وايستادم چون ميترسيدم ... يادته وقتي رفت براي يك لحظه ياده پدرم افتادم و با خودم گفتم: عاشقتم بابا ... يادته همون موقع تلفن زنگ زد و بابام پشت گوشي بهم گفت: مريمِ بابا ، خونه بدون تو خيلي ساكت شده همش احساس ميكنم يك چيزي گم كردم ... منم بهش گفتم: بابا جونم خيلي دوستت دارم ...(ولي من ديگه ... ) شدم مثل اين دختراي لوس كه بدم مياد ... يادته وقتي گوشي رو قطع كردم چقدرگريه كردم ... يادته ازت پرسيدم خدايا چرا؟ ... يادته ازعشقم واست تعريف كردم ...  ازت پرسيدم: خدايا يعني الان كجاست ؟ چكار ميكنه ؟ حالش خوبه؟ بعد بهت گفتم:خدايا مواظبش باش ... و بازهم گريه كردم ... يادته يك حسي مثل هميشه به من آرامش داد ... بلند شدم ونماز خوندم وآروم شدم ... بعد با هم رفتيم بيرون يك كمي قدم زديم وتو مثل هميشه كنارم بودي تانترسم ... حتي وقتي سروش و افسانه اومدن پيشم بازهم فراموشت نكردم واحساس كردم كنارمي ... خداجونم هيچ وقت تنهام نزار .........

دوست دوستي هاي عزيزه خودم ... ممنونم از اون هايي كه ياده من بودن و به نوعي نبودن ... يعني هم اونايي كه بودن هم اونايي كه نبودن ... امروز ديگه طاقت نياوردم .. با خودم گفتم بيخيال كار و درس بزاربيام نت يك كمي بگردم ... وبلاگ همتونم خوندم  ... وااااااااي چقدر گرسنه بيدم... ازصبح كه رفتم بيرون تا الان هيچي نخوردم ... هوس آش رشته كردم ... ماماااااااااااااااااااان من آش ميخوام .... نه من خودتو ميخوام ... چي بخورم؟!!!!!! ازتو آشپزخونه هم كه بويي نمياد ... آشپزه گرامي هم كه بادوستان رفتن گردش ... نيمرو چه طوره؟ ... نه ... الان ميرم اين پيتزايي سره كوچه يك عددپيتزا مشتي سفارش ميدم ... يا نهههههههههههههه.... زنگ ميزنم برام بياره ... مثل ديوونه ها بلند بشم برم اونجا .... پاك خل شدم... شرمنده ... اثرات گشنگي بيد ... برم تا از اين بيشتر چرت و پرت نگفتم ...  

فيلا باباي ......

پي نوشت 1: بهاره جون  به خاطره اون تهين هايي كه يك آدم به اصطلاح باشعور كرده من شرمنده توام .. دوستت دارم عزيزم .....

پي نوشت 2: مريم خانوم گل و گلابي .... اگرواسه نظراتم تاييد گذاشتم چون افراده خاصي كه به هيچ عنوان ازشون توقع ندارم تهين هاي بدي به من كردن و اگر بخوام اون نظرات رو تاييد كنم تو يكي خودت با خوندنشون رو سرت دوتا شاخ درمياري ...(امتحانش ضرر نداره شايد خوشگلتر شدي !!!!) پس بيخيال ... به قول معروف جواب ابلهان خاموشي است ...

پي نوشت 3 : گرسنمهههههههههههههه  مامااااااااااااااان ...

شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما

همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا

يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم

خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند

يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم

تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی

اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد

تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را

 ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا

 .......ما گم شديم و خدا را گم کرديم

دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی 

 :خدا توی گوشم زنگ می زند

از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو

 از دلت شروع کن

شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم

 

 

 

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد


هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني. درد عشق هم همين است. زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد. اما عشق يعني همين كه تمام فكرت؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.

(اين جمله بالا تمام حرف دل من است )

 

+نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت15:54توسط حاج خانوم | |

سلام .... حالتون خوبه؟

نمیدونم چی باید بگم ... اصلا مغزم ارور میده ... فقط از خدا صبر خواستم ... هنوز هیچی نشده دلم

تنگ شده ... احساس خفگی میکنم ... میترسم !!! نمیدونم چرا؟  .... خیلی راحت تسلیم شدم و

همه چیز رو سپردم دست خدا فکر کنم این بهترین کاره

خوب دوستای گلم من باید برم ... یعنی مجبورم ... به قول معروف تا سه نشه بازی نشه ... این دفعه سومی که دارم آپ خداحافظی میزارم ... ولی این بارواقعا رفتنی هستم ... شايدم دوباره اومددددددددم و يك آپ گذاشتم مثل هميشه ....... من اووووووووووووووومدم ....

هنوز نمیدونم اونجا دسترسی به نت دارم یا نه ؟ !!!! ولی سعی میکنم ماهی یک بار آپ کنم ...

شیده ... جوجو ... مریم خانوم گل ... زینب ... سحر ... مهسا ... پگاه ... سوران ... آریا ... شهرام پیام ...امید ... زهرا ... عاشق تنها ... بهاره جونم ... ستاره ... شادی(لونا) ... آریانا ... سپیده ... سمیه... و کسانی که افتخار دادن و به وبلاگ من اومدن .......

دوستتون دارم .... بهترین آرزوها رو براتون دارم ... مواظب خودتون باشید ....

این متن پایین هم تقدیم به بهترینم ........... دوستت دارم .........

 

تو ميداني وهمه ميدانند كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من ، از آوردن برق اميدي در نگاه من ، از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است .

تو ميداني و مي خواهم كه بداني شكنجه ديدن به خاطر تو ، زنداني كشيدن به خاطر تو و رنج بردن به پاي تو تنها لذت بزرگ زندگي من است . از شادي تست كه من دردل ميخندم ، از اميد هاي توست كه برق اميد در چشمان خسته ام ميرخشد و از خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس ميكنم .

نمي توانم خوب حرف بزنم نيروي شگفتي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام درياب ! درياب

من تو را دوست ميدارم ،همه زندگيم ، همه روزها و شبهاي زندگيم بر لحظه لحظه اين دوستي شهادت ميدهند . شاهد بوده ان و شاهد هستند .

آزادي تو مذهب من است . خوشبختي تو عشق من است .

و آينده تو تنها آروزي بزرگ من است

 

تنها

اين شعرم براي عشقم گذاشتم .......

آنشب تو بودي و من و قلبي پرآرزو

امشب منم ، من و قلبي شكسته تر

آنشب تو بودي و من آن وعده هاي تو

امشب منم ، من و صد آه بي اثر

آنشب تو بودي و سخن دلفريب تو

امشب منم ، من و اين قلب داغدار

آنشب تو بودي و من وقول و قرار تو

امشب منم ، من و اين قلب بيقرار

آنشب تو بودي و همه شادي و خرمي

امشب منم ، من و اين ماتم و عزا

آنشب تو بودي و سخن از روزگار وصل

امشب منم ، من و از سينه دل جدا

آنشب تو بودي و گل نو رسته اميد

امشب منم ، من و زندان زندگي

آنشب تو بودي و من آن شور عاشقي

امشب منم ، من و ياس وافسردگي

آنشب تو بودي و من وشمع و جمال تو

امشب منم ، من و اين شمع نيمه جان

آنشب تو بودي و سخن از عشق و زندگي

امشب منم ، من واين مرگ بي امان .

 

 

پي نوشت : دوستاي گلم ... پسوورد وبلاگم رو دوستم بهاره داره ... چون ممكن قالبم بهم بريزه يا هم مثل روزهاي گذشته تو نظراتم تهيني بشه ... به خاطره همين به بهارگفتم بياد و خبر بگيره و امكان داره واسه نظرات تاييد بزاره  ...... بوووووووووس ...

 

+نوشته شده در دهم اردیبهشت 1387ساعت18:55توسط حاج خانوم | |

 

گاهي اوقات عاشقه يك تيكه از اون وسايل اتاقتي از همون وسيله هايي كه با كوچكترين تلنگري ميشكنن و خورد ميشن ... گاهي اوقاتم روش مينويسي " لطفا دست نزنيد " ... ولي يك روز كه خونه نيستي يا حواست پرت ميشه ياهم داري به بدبختي هات فكر ميكني برميگردي ميبيني هيچ اثري از اون عطيقه دوست داشتنيت نيست ... چشمت به زمين ميفته ميبيني .... خورد شده ... دلت ميتركه از غصه كه چرا شكست ... ميشيني كنارش و شروع ميكني به تيكه تيكه اون الماس هاي روي زمين  نگاه ميكني... وبا خودت ميگي من عاشق اين بودم تيكه بعدي رو برميداري و ميگي وقتي بهش نگاه ميكردم روحيه ميگرفتم ... چراشكست ؟!!! بزارببينم ميشه وصلش كرد !... تيكه هارو برميداري ميزاري كناره هم وباخوشحالي فرياد ميكشي ....... درست شد ... ولي باد نذاشت بمونه ... ودوباره ريزش كرد و دوباره گفتي چرا؟ميري از تو وسايلت چسب رو پيدا ميكني و شروع ميكني چسب زدن اين تيكه به اون تيكه .... وقتي تموم ميشه ميبيني دستات پره چسب شده... يك نگاه ميكني و ميبيني ... اين كه اين طوري نبود ... چكاركنم؟ فايده اي نداره انقدربرات ارزش داره كه دلت نمياد بندازيش بيرون آروم ميزاريش تو كمد و درش رو قفل ميكني و روش مينويسي ... به اميد ديدار ....... و حالا مدتهاست اون عطيقه توي كمده ولي توبهش نگاه هم نكردي چون ميترسي با نگاه تو بيشترازاون خورد بشه .. و با ياد آوري گذشته بيشتر دلت بسوزه ... پس باروياهايي كه باهاش داشتي زندگي ميكني ..............

عطيقه اي كه شكست ..... احساس من ... غرورمن ... آرزوهاي من ... زندگي من ... نقش من ... اهداف من ... عشق من ... روياهاي من ... همه چيزه من بود .... ولي كجاست ؟ زمان خوردش كرد ... و هر كدوم تبديل به تيكه اي شدن ... بعضي از اين تيكه ها پيدا نشد ... اومدم بچسبونم ولي غمه روي دلم بيشتر شد ... اومدم دوباره بسازم، فايده اي نداشت ... غرورم خورد شد ... شايد اگر خودم تو زندگيم تصميم ميگرفتم الان با نامزدم بهترين زندگي رو داشتم ولي تصميم گرفتند و من شكوندم ... چون دوست نداشتم ... اجبار بود ... آرزوهام نابود شدن و براي رسيدن به اهدافم دير شده ... وعشقم .. من هنوزم عاشقم و بازهم دارن من رو از عشق جدا ميكنن ... وكاري نميتونم بكنم جز سكوت ... اين قانون كشوره ماست ... فرهنگ مردم ماست ... من خيلي سعي كردم غرورم رو پس بگيرم ولي نميشه ... شكست ... ومن هنوز هم باورهام واسم ارزش دارن پس تمامش رو درگوشه اي از ذهنم بايگاني كردم تا زماني كه به خاك برگشتم به خدا بگم اينم جواب همه امتحانات و من كاري نكردم جز شكر ...............

يك روزبه مادربزرگم گفتم: چرا اسمم رو مريم گذاشتين؟من از اين اسم بدم مياد .... مادربزرگم گفت:چرا؟اسم به اين قشنگي ... منم گفتم: چون هر مريمي رو نگاه ميكنم بدبخته يك مريم نديدم كه خوشبخت باشه چرا مريما بدبختن؟  ... خداياچرا من مريم هستم  شايد اگر يك اسم ديگه اي داشتم الان خوشبخت زندگي ميكردم ... ولي بازهم شكر............

نميدونم چي بايد بگم ... تواين مدت اتفاق هاي زيادي واسم افتاده ، اسرار پدرو انكاره دختر ... هنوزم بزن و بكوب و جنگ و دعوا ادامه داره ... واااااااااي نصيحت هاي مادربزرگي مامانم از چيزي كه بدم مياد ... ديگه حرفي نميزنم... همين يك ساعت پيش ميخواستم برگه پزشكي قانوني و شكايتم رو به بابام نشون بدم تا شايد منصرف بشه ... ولي دلم نمياد اين طوري بابام غرورش زيره سوال ميره .... داييم بهم ميگه: پس خودت چي؟ برگه پزشك قانوني رو نشون بده تا بفهمه برات شش هفته طول درمان دادن ........ ولي من ميگم : نه ...... بازهم مجبورم سكوت كنم ...

هرچي هم باشه ... پدره منه ... ومن خييييييييييييييييييييلي دوستش دارم هرچي با خودم فكر ميكنم ... ميبينم نميتونم باپدرم اين كارو بكنم .... به اندازه كافي بهش بي احترامي كردم ديگه دوست ندارم از اين بيشتر ناراحت بشه ... شايد يك روزي خودش دوري دخترش رو تحمل نكرد و پشيمون شد ... واقعا نميدونم بايدچكار كنم؟

بچه ها واسم دعا كنيد ..... يك بغض عجيبي مدت هاست راه گلوم رو بسته دارم خفه ميشم ... حتي اشكم درنمياد ... يعني جراتش رو ندارم ... حتي ازگريه كردن هم ميترسم ... مرگ تدريجي به اين ميگن .... ومنم منتظرم ........

 

tanham

 

 

اي تو بهانه واسه موندن

اي نهايت رسيدن

اي تو خود لحظه بودن

تو طلوع صبح خورشيد و دميدن

اي همه خوبي ، همه پاكي

توكلام آخر من

اي تو پراز وسوسه عشق

تو شدي تمامي زندگي من

اسم تو هرچي كه ميگم

همه تكراره تو، حرف هاي دل من

چشم تو هرجا كه ميرم

جاري ِ ، توچشمهاي منتظره من

اي تو بهانه واسه موندن

اي نهايت رسيدن

اي تو خود لحظه بودن

تو طلوع صبح خورشيد و دميدن

تورو اون لحظه كه ديدم

به بهانه هام رسيدم

از تو تصويري كشيدم

كه اونو هيچ جا نديدم

تورواز نگاه شناختم

قصه از عشق توساختم

تورو از خودت گرفتم

باتويك خاطره ساختم

اي تو بهانه واسه موندن

اي نهايت رسيدن

اي تو خود لحظه بودن

تو طلوع صبح خورشيد و دميدن

اي همه خوبي ، همه پاكي

توكلام آخر من

اي تو پراز وسوسه عشق

تو شدي تمامي زندگي من

 tanham

 

پی نوشت: سوران آهنگ وبلاگم رو عوض کردم ... حکم اعدامم رو صادر کن

 

+نوشته شده در ششم اردیبهشت 1387ساعت23:1توسط حاج خانوم | |

سلامممممممممممممم دوستاي گلم ......

چي بگم ... بزارين فكر كنم ... آها بزارين اول اينو بگم ... مريم خانوم گل ... عزيزم مگه تو با من چكار كردي انقدر حلاليت طلبيدي !!!!!!. اون جريان رو من 2 ماهه پيش تو خودم حلش كردم تموم شد و رفت به سلامتي ... نه تنها من، بلكه همه بچه ها از اين اتفاق ناراحت هستن ...  اگرواقعا آريا رو دوست داري .... حتي كوچكترين راه حلي مونده كه امتحان نكردي ... امتحان كن؟ ميدوني اون تو گوشي كه تو خوردي به نظره من خيلي ارزشش رو داشت چون به خاطره عشقت خوردي من انقدر از اين تو گوشي ها و كتك ها خوردم... چرا ؟ چون ادعاي عاشقي ميكنم پس كسي كه عاشق باشه اين دردها براش مسكن بيده مثل من ........

اين حرف هايي كه ميخوام بزنم مخاطب خاصي نداره همين طوري مينويسم ...

آدمي كه عاشق باشه اونم يك عاشق واقعي نه از اين الكي ها كه ميزنن حراج ... بايد به خاطره رسيدن به عشقش تمام تلاشش رو بكنه و تا جايي كه ميتونه با مخالفاش بجنگه ... كه بيشتره مخالف هام خانواده ها هستند. اگر هم نتيجه جنگ بي فايده بود حداقل تونستي به عشقت ثابت كني كه دوستش داري ... بزارين خودم رو مثال بزنم: من يكدونه دخترم وبه قول خيلي ها چراغ خونه بابام بيدم ... پدره من از نظره مادي و عاطفي و چميدونم هرچيزي كه فكرش رو بكنيد واسه من كم نزاشته و اينم ميدونم كه خيلي دوستم داره و تمام كارهايي كه ميكنه فقط واسه خوشبختي منه ... ولي به جرمه عاشق بودن خيلي ازش كتك خوردم،يك بار پنج ماهه پيش بود با كابل برق افتاد به جونم حسابي زدم(واي چه دردي داشت) و يك بارهم دو هفته پيش بود با كمربند كتك خوردم ... اينارو نميگم كه بهم ترحم كنيد چون از ترحم كردن بدم مياد ... ميگم تا بدونيد كسي كه ادعاي عاشقي ميكنه بايد به خاطره عشقش هركاري بكنه ... به خاطره عشقش سياه و كبود بشه ... زندوني بشه ... يا هم تو گوشي بخوره ... ياهر طوره ديگه اي تنبيه بشه ... البته وقتي هم بابام منو ميزنه يعني اين دوباري كه زده ، خودش ميشينه گريه ميكنه و حتي بهم ميگه غلط كردم ... يك بارداداشم ازم پرسيد مريم چرا وقتي بابا ميزنت حتي يك آخ هم نميگي؟ منم ازش پرسيدم تو چقدر ستايش رو دوست داري؟اونم گفت خيلي ، بي نهايت ...  گفتم: منم چون دارم به خاطره عاشقي كتك ميخورم دردي رو حس نميكنم ... فكر ميكنم تحمل اين درد خيلي بهتر از درده جدايي هست ... بله دوستان ... اهم ...

 ولي مراحل بعده كتك خيلي باحال بيد انقدر نازت رو ميكشن ... انقدر باباهه ميگه غلط كردم ، ببخشيد ... (حتما يه بار امتحان كنيد ... من تضمين ميكنم ... )البته منم مقصرم ميدونين چرا ؟ چون من جواب ميدم يعني فوق العاده سرتق و لجباز و نترس و يه جورايي كلا آدم خيره اي بيدم ... بعد باعث ميشم طرف مقابلم حسابي حرص بخوره وجوش بياره ... تو فاميل به من ميگن ديوارمتر كن ... اصلا يه جا نميتونم بشينم همش راه ميرم ... حتي سره كلاس ... انگاري زمين ميخ داره ...  به ستاره زنگ زدم بهم ميگه چقدر تو آرومي ... بابا صدام اين طوري بيد ... بهش گفتم تازه اولشه بزار چند بار ديگه زنگ بزنم بهت بعد ميفهمي ... مثلا همين ديشب به بابام ميگم بابا چرا منو ميخواي بفرستي آلمان ... بابامم گفت: چون بري اونجا يك كمي هوا به كلت بخوره آدم بشي ... منم گفتم:مگه فرشته ها آدم ميشن ... ديدي كم آوردي ... هاهاها ... هرچي بگه من يك جواب تو آستينم حاضرآماده دارم اصلا بايگاني كردم ... جالب اينجاست در اوج دعوا و قهرم باشيم بابام هميشه منو اين طوري صدا ميكنه:

مريم بابا بيا ... مريم خانومي بيا ... دخترم مريم بيا .... وااااااااااااي كه چقدر من ذوق مرگ ميشم ... هاهاها ... حالا ديروز اين سحر واسم كامنت گذاشته من دپرس شدم چون چندتا آف خوندم وفلان ... سحر به خدا تو ديوونه اي اينو بهت قبلا هم گفتم ... اون جريان رو بيخيال دختر ... تاكي ميخواي بشيني زانوي غم بغل بگيري كه فلاني فلانم شده بعد منم عذاب وجدان دارم بعد ميگم فلاني من فلان نيستم تو فلاني منم بهمانم ... يا ستاره ، ستاره جونه هركي دوست داري صبور باش . مهم علي هست كه دوستت داره فقط آمادگي ازدواج نداره همين .،توهم بايد تحمل كني و خدا رو هم فراموش نكني ... آريا هم كه دوباره غمگين ميشود ... سورانم كه باز آب روغن قاطي كرده ... زينبم يه جورايي مثل ستاره كم صبره ... خدايا اين دوتا رو هم بهم برسون ماهم يك شيريني ميخوريم ... همه بگين آمين ...(بي ادب ها بگين آمين )  اِ اِ جوجو هم كه تعطيل كرد ، اون ميگه حسش نيست . آخي قلبونش برم ... لونا و حديثم نا پديد شدن ... بهاره جيگمله حاج خانومم دپرس بيده ...  فكر كنم شنگولمون فقط خانوم دوست و آفروديتا باشن ... اميدوارم هميشه شنگول منگول باشين ...

اصلا بيايم بساط غم و غصه رو جمع كنيم ... اي بابا تا كي اشك و گريه و آه و حسرت و جدايي و عاشقي و شكست و چميدونم اين طور چيزا ...... من اين همه حرف زدم ولي خودم هنوز دلم گرفته است ... خوب يك كمي هم منوآروم كنيد نه بابا بي فايده است به من يكي شادي نيومده براي من فاصله شادي تا غم خيلي كمه ... تا مياي شاد باشي ضده حال ميزنن بهت ...... اه گوره باباي دنيا (ببخشيدهااااااااا ) اهم ... راستي اينم بگم : يك داداشي دارم اسمش آريانا بيده ... از هممون كوچيك تره و يك بچه مثبت و عاشق ... 6 ساله عاشق بيده البته درجرياناتي اينجانب حاج خانوم حسابي شرمنده شد ولي خيلي پسره خوبيه. آخي واسه اين داداشي منم دعا كنيد به عشقش برسه ... آممممممممممممين...

اي خدا اين دلم چرا يهو گرفت ... به به به عجب باروني ...... يك جا خوندم اگر زيره بارون دعا كني حاجتت برآورده ميشه البته يك دعايي هم داره ... منم برم زيره بارون يك دعاي اساسي بكنم شماهام واسه من دعا كنيد من نرم .. چون ميدونم همش دوهفته دووم ميارم بعد ديوونه ميشم ... بيوگرافي رو زماني ميگم كه سفرم كلا كنسل بشه ... پس دعا كنيد ديگهههههههههههه ... ااااااااااااااااي خدا دارم ميميرم .......

ببخشيد اگر چرت و پرت زياد گفتم ... آخه پخش زنده بيد ... دوستتون دارم ... بوس بوس ...

 

 

پي نوشت 1 : واسه همتون دعا كردم غير از داداش خوشملم الههههههههههي خواهر قربونش بشه ... بچه ها واسه اين داداش من و زنداداشي هم دعا كنيد ... بدجور عاشق بيدن ... ديروز باهم قرار داشتن بهش ميگم كجا ميخواي بري؟ميگه ميخوام برم مراسم لاو تركوني ... متن دعا اينه .. خدايا اين دوتا جوجه رو به هم برسون محمد و ستايش آخي نازي .....

پي نوشت 2 : يادتون نره ... واقعا عاشق باشيد ...

پي نوشت ۳: يك سوال؟ بچه ها كدومتون با اين نرم افزاركار كردين؟ Dream Weaver MX  اين نرم افزاره طراحي سايت است ... تو كد نويسي هاش گير كردم .... كمممممممممممممممك لطفا ........

 

hajkhanoom tanha

 

اتل متل جدايي ... عروسکم کجايي ؟ // گاو حسن پريشون ... يه دل داره پر از خون // عشقم که رفت هندستون ... خونه ام شده قبرستون // يه عشق ديگه بردار ... يه دنيا غصه بردار // اسمشو بذار بچگي ... تا آخر زندگي // هاچين و واچين تموم شد ... عمر منم حروم شد


 

+نوشته شده در یکم اردیبهشت 1387ساعت14:51توسط حاج خانوم | |