تبليغاتX
غریبانه اشک نمیریزم

غریبانه اشک نمیریزم

تنها نیستم ..... خدارو دارم ....

سلام ......

قصد نداشتم آپ كنم .. نميدونم چي شد يهويي تصميم گرفتم بنويسم ....

ميگم ها !!!!!!!! اين مريم خانوم گل چه زود گزارش رفتنم رو داد خوبه يك قسمت از نظرات هست به نام خصوصي منم اونجا براش گذاشتم ... عجججججججججججججججججب .... خوب اشكالي نداره كاره منو راحت تر كرد .... من الان فراري بيدم اونم از دست پدره گرامي !! الان مثلا بايد هامبورگ آلمان باشم ولي خونه خاله جيگملم بيدم ... خودمونيم ها اين حاج خانوم واقعا شجاع بيد ... من شنبه ساعت 8 شب بليط داشتم ... پنجشنبه صبح از سفارت آلمان توتهران زنگ زدن كه من و افسانه(دخمل خالم)يك مصاحبه ديگه داريم (مسخره كردن ملتو)مادوتا پنجشنبه شب حركت كرديم به سمت تهران جمعه ظهررسيديم... خدارو شكرشنبه اولين مصاحبه ماله مابود .... دوباره اون يارو شروع كرد پرسش و منم يكي يكي پاسخ تحويلش ميدادم ... هي ميگه واسه چي ميخواي بري ؟

منم ميگم خوب مرتيكه هزاربار اين سوال رو پرسيدي ... ميرم واسه بورس تحصيلي چميدونم ميرم اونجا آب و هواش خوبه سفارش قبر بدم كه اگه انداختنمون جهنم دلمون خوش باشه قبرمون يه جاي با صفا بيد ... خوب بتوچه من ميخوام برم چكار ... دارم ميرم مسافرت ... اصلا بابام از خونه انداختم بيرون داره ميفرستم غربت ... خداروشكر اين دفعه زود تموم شد اونام قبول كردن بالاخره مشكلات ويزاحل شد باز دوباره از اونجا بفرستن دبي سفارت ايران باز دومرتبه مصاحبه و چرت وپرت ... حالا جالبش اين قسمت بيده كه:بليط هاي دبي پروازمستقيم مشهد-دبي بود ... باهزاربدبختي بليط پروازگير آورديم كه بازمثل اين ديوونه ها برگرديم مشهد كه چندساعت ديگه پروازداريم ...بالاخره 3 ظهر من و افسانه مشهد بوديم ... تمام ملت به ما دوتا ميخنديدن خوب حق دارن ديگه اين رفت وبرگشت 200هزارتومان واسه جفتمون خرج برداشت ... (خوب من موندم اين پسر دايي قشنگم چراازخوده تهران بليط نگرفت .. اون از من عاشق تره !!! بماند كه دوبرابرپول بليط داديم .. كوفتشون بشه)منم درتمام مدت به اين فكر ميكردم چه كاركنم كه يه طوري نرم ... يعني اين پدره بنده بيخيال بشه ... خلاصه وقتي رسيدم خيلي دلم ميخواست اين عقده چند روزم رو سره بابام خالي كنم يعني يه جورايي دلم ميخواد خفش كنم ... بااجازه ماشين رو يواشكي ازپاركينگ برداشتم زدم بيرون اون چيه ميبندم واسه محافظت؟ ها همون كمربندم رو بستم پامم گذاشتم رو گاااااااااااااااااز ... دوباره با اجازه همه  ... اهم ...جلوي ماشين رو به عمد زدم به بلوار)با صحنه سازي ... حوصله شرح دادنش رو ندارم ) البته ببخشيد ها خيلي عصباني بودم بعد هم خيلي طبيعي دنده عقب رو آوردم تو كارو بي توجه به نگاه هاي كنجكاوه ملت رفتم خونه ... همين كه يه بوق زدم بابام مثله جت اومد بيرون ميخواست بگه كجا بودي كه چشمش به ماشين افتاد ... منم خيلي ريلكس ازماشين اومدم پايين سوئيچ رو دادم بابام گفتم: شرمنده پدره عزيز ... فكركنم بابام همون لحظه دوتا سكته رو زد ....... وتقريبا يك  ميليوني خرج رو دستش گذاشتم ... خوب به درك .. چكارش كنم؟واقعا عصباني بودم الان كه فكر ميكنم ميگم عجب كاري كردم ها ..... ايول به خودم ....... نميدونم چون چندساعت ديگه قراربود برم به من حرفي نزد يا هم جريان چيزه ديگه اي بود ولي به هرحال حرفي نزد ( يعني با اين همه بلا كه سرم آورده بازم ميخواست حرف بزنه ؟!!)فقط گفت:باچي تصادف كردي؟ منم گفتم : داشتم ميرفتم يهويي بلوار پيچيد جلوم اونم بدون راهنما بعدم باهم شاخ تو شاخ شديم ..... داداشمم مرده بوداز خنده بابامم از شدت عصبانيت سرخ شده بود ... اين از اين ...... تقريبا 30 دقيقه ديگه من بايد ميرفتم فرودگاه كه زحمت كم كنم و برم .... ولي .......

ميدونين چيه بچه ها ؟ آدما گاهي اوقات كساني رو دوست دارند كه حاضرن به خاطرشون هركاري بكنند و من دقيقا تو همچين شرايطي قرارگرفتم ... دل كندن از بهترينم كه خودش ميدونه كيه! خيلي سخت بود خيلي زياد ... ديگه براي باره سوم با اجازه بزرگ ترها زدم به اون در و در عرض 2 سوت بابام رو پيچوندم ... فرار كرده بيديم ...... اي خدا شماها نميدونين اون لحظه چه حالي داشتم ... ترجيح دادم برم حرم تا اينكه تو خيابون الاف بچرخم دوساعتي موندم تا اينكه پرواز مشهد – دبي رفت اونم بدون حاج خانوم .. (همه بگين ايول ..). بعدهم رفتم خونه دوستم ازاونجا زنگ زدم مامانم كه نگران نباشه من زنده بيدم ... خلاصه اينم از اتفاقات اين مدت .....

برنامه ريزي بعدي رو نميدونم چه وقتي بابام برام ميريزه .. فقط ميدونم اين دفعه با دست و پاي بسته منو ميزاره تو هواپيما چندتا بادي گاردم ميزاره كه منو ديد بزنن ... فكركنم دوباره واسه هفته ديگه بليط گرفته ... اي خدا دارم ميميرم آخه ملت شما يه چيزي بگين من برم اونجا چكاركنم خوب؟!!!!!!!!!

شايد بيشترتون باور نكنين ياهم تعجب كنيد نمي دونم ؟!!!! از اين كه من اون بلا رو سره ماشين آوردم ولي من وقتي عصباني بشم واقعا قاطي ميكنم تا به حال دوبار شيشه شكستم هرچي هم كنار دستم باشه پرت ميكنم تو اون لحظه حتي واسم مهم نيست به كي ميخوره يا چي ميشكنه ؟ به خاطره همينه كه كل فاميل ميگن توبايد پسر ميشدي ...... خوب چه كنيم ديگه شانس من دختر از آب دراومدم ....  همين يك هفته پيش اين ويندوزه كامپيوترم قاطي كرده بود وحشتناك، يهويي تمام فايل مخفي هام پاك شد منم كيبورد و موس جفتشون رو شوت كردم (ازشدت عصبانيت)ديگه اثري ازشون نيست يعني به كل داغون شدن ... خيلي كم عصباني ميشم ولي وقتي هم كه بشم ... ياحضرت فيل هيچكس جلودارم نيست ....  ببخشيد ديگه اين آپ همش عصبانيت و غرغر بود ... مثلا قصد آپ كردن نداشتم ........................ بوس

پي نوشت 1: سوران كجا گذاشت رفت!!!!!!!!؟سووووووران كجاااااااااااااااااااااااايي ؟

پي نوشت 2:مريم خانوم گل(مريمه آريا)اون قضيه رو بيخيال ... لازم نبود عذرخواهي كني عزيزم فقط دفعه بعد واسه يكي ديگه از اين دست و دلبازي ها نكن يه وقت ديدي رو هوا قاپيدن ..... هاهاها ... منم هيچوقت اون شبي كه كلي باهم حرف زديم فراموشم نميشه ... مواظب آريا باش ... بوس بوس

پي نوشت 3: جوجوي عزيزم خيلي دوستت دارم ...... اونشب خيلي حالم بد بود ... ولي اين جوجويي هميشه به داده دله من ميرسه ...... قربونت بره حاج خانوم  ....... خودتم ميدوني چقدر دوستت دارم ......... بوس بوس بوس ... جوجويي يه دنيا ممنون اگر تو نبود من الان سكته رو زده بودم و داره فاني رو هم باي باي كرده بودم .....

پي نوشت 4 (بي ربط) :تازگي ها تو" تباتكان" يك جاده ميكندند.. بعد يهويي ميبينن اين دستگاه ها به يه چيزي گير كرد وقتي ميكنن ميبينند كه 5 تا امام زاده كه هنوز عرق پيشونيشون هم خشك نشده با كفن هاي سبز ...  زيره خاك هستند اونم تو يه خونه قديمي ... يك خانواده بودند ... زن وشوهر و دوپسر ويك دختر ... جنازه ها سالم بودن ...كه احمدي نژادهم براي بازديد اومده ... من و دوستامم قراره فردا حركت كنيم بريم زيارت .... خيلي عجيبه ... يك معجزه ديگه ... وقتي شجرنامه هاشون رو درآوردن ديدن ماله امام حسين (ع)هستند ..... شماهام اگر اومدين مشهد حتما براي زيارت برين...

پي نوشت5:( اين صاحب داره پس شماها نخونين لطفا ) اهم ...... ببين اگر اون چيزي كه تو نظرات خصوصي وبلاگت گفتم انجام ندي ... منم خيلي طبيعي وبلاگم رو حذف ميكنم ... خيلي جدي دارم ميگم ... خودت منو خوب ميشناسي از تو هم قاط تر بيدم ..... منتظرم هااااااااااااااااا ....(خوبه گفتم شماها نخونين !!!!!!!! )

پي نوشت 6: واااااااااااااااااي شيده جونم ... سحره نازم ... زينب عزيزم ... بهاره مهربونم ... فكرنميكردم نبودنم براي كسي مهم باشه!خيلي دوستتون دارم ....... بووووووووووووووس ... ذوق مرگ ميشويم ......

پي نوشت 6: طولاني بود نه ؟ ببخششششششششششششششششيد يه عالمه ... اين اولين آپم بود كه تومديريت كارنوشتم ..... يعني پخش زنده بود .... دوستتون دارم ...... بوس بوس ...

پي نوشت 7: ااااااااااااااي وااااااااااااااي اصل كاري داشت يادم ميرفت :اهم ... دوستاي گلم حاج خانوم تا چند ماهه ديگه جدي جدي حاج خانوم ميشه .... اين حاج خانوم نه هاااااااااااااااا ... اين حاج خانم ........ بله ... ازاون حاج خانم هاي واقعي ........ يكي از آرزوهام زيارت خونه خدا بود كه اونم قسمتم شدددددددد ... مرسسسسسسسسسسسي خدا جونم خيلي مهربوني ..... حتما بياين يكي يكيتون بگين كه حلالم كردين چون دارم ميرم زيارت خونه خدا دلم نميخواد كسي ازم دلخورباشه ........ بگين حلالم كردين هااااااااااااااااا يادتون نره  وااااااااااااااا ......... ايندفعه جدي رفتم ... بوس بوس ...

 

 

+نوشته شده در بیست و ششم فروردین 1387ساعت15:30توسط حاج خانوم | |

سلام ......

بنده با يك خاطره تشريف فرما شدم .......... حال و احوالات چطوره؟ميخوام يكي از خاطرات عيدم رو تعريف كنم ...  با اجازه ... اهم .........

من يك دخترخاله جيگمل دارم اسمش فرشته بيده ... خيلي دوستش دارم ... اين فرشته جوني تا چند ماهه ديگه قراره يك ني ني بياره ...... واااااااااي هنوز نيومده چقدر دوستش دارم ..... روزه هشتم عيد بود زنگ زد: مريم دارم ميرم سونوگرافي  براي تايين جنسيت بچه... مياي ؟ ( چون قبلا گفته بودم دوست دارم بيام ... ديگه زنگ زد ...) منم گفتم:چرا بعده عيد نميري؟دكتره خودته؟ بعد هم مگه شوهر نداري به دختره مردم گير ميدي ....؟!

فرشته:آره دكتره خودمه ..... نميتونم صبر كن تا عيد تموم بشه ....  شوهره رفته تهران ....... مياي؟

من:آآآآآآآآآآآآخ جونمي ميام مييييييييييييييييام ... تا يك ساعت ديگه بيمارستان هستم ...

 جلوي بيمارستان رضوي مشهد قرارگذاشتيم ... خودمو از ويلا شهر رسوندم مشهد .... فرشته زودتراز من اومده بود.......

من: وااااااااااااااااي مامان كوچولوي آينده ....... چقده گنده شدي  ........ رژيم بگيردختر.... شكمشو نيگا ... هاهاها ..

فرشته: چطوري دخمل خاله ..... ستاره سهيل شدي ديگه ....؟!!!!!!

من:از اين به بعد هركي بخواد منو ببينه بايد با تايين وقته قبلي بنده رو زيارت كنه ....... دخترخالت رو دسته كم گرفتي... اين بچه چه جا خشك كرده واسه خودش ..... نميخواد بياد .......

باهم رفتيم بخش زايمان .... اين بخش يكي از بهترين بخش هاي بيمارستان رضوي هست ... تازه  يه عالمه عروسك داره ... (اِ حاج خانوم زشته ... )دكتره دخترخالم يكي ازآشناهاي دوره ماست .... منم خيلي باهاش شيش بيدم ..... به خاطره همين موقع سونوگرافي به من اجازه داد با فرشته برم .......

من: ميگم بچت پسره ...... حالا ببين .......

فرشته:تو از كجا ميدوني بچم پسره ......

من: اول ازهمه بنده داراي يك حس ششم فوق العاده قوي ميباشم ... دوما:يك عمرهم مامايي كردم خبر نداري مگه ..... !!!!! اصلا شرط ميبنديم ..... قبول؟

فرشته: بامن شرط نبند با دكتر شرط ببند ..... چون براي من فرقي نميكنه ..... مهم اينه سالم باشه ....

دكتر:قبول من هستم .......

من:شرطه چي؟

دكتر:هرچي تو بگي ؟

من:اون عروسك پشمالو كه تو بخش زايمان تو اتاق خودتونه ماله من ....... اگر شما بردي يكي خوشمل ترش رو براتون ميارم ...... قبول؟

دكتر:ok.…… فرشته يا علي ....

فرشته مرده بوداز خنده .... اين بچه من شده وسيله شرط بندي شمادوتا ......

كمكش كردم روتخت دراز بكشه .... همين كه دكتربا اون قلتك رو شكمه فرشته كشيد منم چشمم رو دوختم به صفحه مانيتور ..... واااااااااااااي صداي قلب بچه رو هم ميفهميدم ....... چقدرناز تالاپ تولوپ ميكرد ......

من: ديدين گفتم پسره .......... وووووووووووووو....... بچت پسره ......

دكتر:تو از كجا ديدي ....... ؟!!!!!! من كه هنوزجاي خاصي نرفتم .......

من:از صداي قلبش فهميدم ...... به جونه خودم پسره ....... صداي قلبش خيلي مردانه است .......

دكتر:ولي من ميگم دختره ........ بزارپيداش كنم ..... وروجك رفته اون پشت قايم شده ...... هاهاها ....

طوري به صفحه مانيتور چشم دوخته بودم كه انگاري دارم فيلم جنااااااااااااايي ميبينم ...... هاهاها .... بچه تو رحم مادركاملا رشد كرده بوووووووود .... دكترهمه جاي بچه رو به من نشون داد ...... فرشته هم از ديدن بچه خودش غرق لذت و سرور بووووووووود ... يكسره هم ميگفت قربونش برم ....... منم ميزدم تو برجكش ميگفتم:همچين عطيقه اي هم نيست ...... اونم ميگفت : نميدوني چقدر براي بغل گرفتنش لحظه شماري ميكنم ......

دكتر:حالا ميريم سراغ اصل كاري ....... اينا اينجاست ......

من:خدااااااااااااااااااايا چقده بامزه است ........

خودم از كاراي خودم خندم گرفته بووووووووووووود .... همين الان يادم مياااااااد ... ميگم كاش يه دوربين بوديكي ازمن فيلم ميگرفت ........ خلاصه ........ دكتر خنديد و گفت : بچه دختره مريم خانووووووووووم ...

من:نخير بچه پسره مطمئنم .........

دكتر:اين دفعه زدي خاكي ....... دختره !!!!!!!

فرشته: من مردم ديگه بگين دختره يا پسر........؟

من:پسره فرشته جون .....

دكتر:من دكترم يا تو ؟ دارم ميگم بچه دختره .........

من: ببين دكتر من ميدوندم اين جيگملي كه تو دله مامانشه پسره پس من يكي رو بيخيال شوووووووو ... اهم ... هاهاها ..

دكتر:عجب آدم سرسختي هستي دختر....... باشه تو بردي برو اون عروسك رو از اتاقم بردار .........

من : يهوووووووووووووووو بازم من بردم .... ايول به خودم ...... واااااااااااي كه چقدرپسر بچه ها رو دوست دارم....

ازبيمارستان با هم رفتيم خريد بچه ... يعني من خيلي اسرار كردم ... رفتيم خيابان سناباد يك فروشگاه سيسموني خيلي بزرگي اونجا هست ... انقده نازه .......

فرشته: مريم من پول همراهم نيست .....

من: عابر بانك من هست عزيزه دلم ...... بزن بريم خودم ميخوام سيسموني درست كنم ... اون خاله كه خواب تشريف داره ......

خداي من چه لباس هاي نازززززززززززي ....

لباس ها رو برداشتم رفتم پيش فرشته گفتم: تكون نخور ميخوام ببينم اندازه پسرمون هست ..... همچين ميگم پسرمون انگاري من شوهرتم ... هاهاها .....

فرشته: اِ مريم زشته همه دارن نگاه ميكنن .......

من: وا مگه  چكار ميكنيم .... دارم سايز ميزنم ..... هاهاها ...

كلي خريد كرديم ...... تازه سرويس چوب بچه رو هم انتخاب كرديم ... اينم داشته باشين كه حساب بانكي اينجانب ته كشيد .... بعد هم فرشته هوس معجون كرده بود .... بازم با جيب خودم رفتيم معجون زديم تو رگ .... خيلي چسبيد .... يك كمم باهاش دردو دل كردم ..... بهش گفتم خيلي خوبه بچت پسره .... اگر دختر بود يك بدبخت ديگه به دنيا ميومد ... فرشته هم ميگفت: چرا بدبخت ...؟الان تو بدبختي مريم؟

من: به نظرت تو اين جامعه يك دختر خوشبخته؟ اصلا به نظره تو من الان خوشبختم ... زندگي من خراب شده ... كدوم خوشبختي ..... !!!!!!!!؟اصلا زندگي يعني چي؟ من از زندگي چي فهميدم؟دختر بودن خوبه ولي بدي هاش بيشترازخوبي هاشه .... مردا هستن كه آزادي خاطرو عمل دارن... تازه انقدر از خود راضي هستند كه به زن جماعت هم زور ميگن ... يكي همين باباي من مثلا خوشبختي من رو ميخواست ديدي آخرش چي شد ... همه به من ميگن تو از سره لجبازي از حاج آقا جدا شدي ... ولي اين دفعه لجبازي نبود ... من از زور و اجبار بدم مياد .. به من زور ميگفتن كه تو بايد دوستش داشته باشي!!! خوب نداشتم ... اينم آخرش ..... از كلمه بايد متنفرم ... حالا هم خدا رو شكر كن دختر نداري ... دخمل خاله ......

فرشته: اگر بچه ام دختر بود هيچوقت بهش زور نميگفتم ....

من: فكر ميكني ...!! بزرگتركه بشه ... يكي ميزني توسرش ميتمرگه تو خونه ..... اين دخترا هستند كه هزارتا وكيل و وسيع دارن ... و با اين محدود كردنشون هيچ وقت تو زندگي به اهدافشون نميرسن ... ولي پسره چي؟ ... هيچي .. آزادي بره بياد ..... دختره مردم رو بدبخت بكنه وهزارتا هم بلا سرش بياره بد ولش كنه ... همون بهتر كه ديگه دختري متولد نشه و نسلشون منقرض بشه ...

فرشته: اگر منظورت جامعه هست ... پسراشم ميترسن توخيابوناش راه برن .......

من: از اينكه يك دختر آفريده شدم هيچوقت ناراحت نيستم و افتخار ميكنم يك زن هستم ... ولي دلم ازاين پره كه تا كي بايد حرف حرفه مرد باشه .... تا كي زور ؟ به قوله يكي از داداشي هاي وبلاگم هرجا بري بگي ايرانيم ازت فرارميكنن...راست ميگه خوب ... اين چه مملكتي .... بيا نيگا اون طرف خيابونو دختره داره مثله آدم راه ميره پسره باماشين افتاده دنبالش ..... بعد هم به زور ميندازتش تو ماشين .... ميبيني همش زوره .... منم بازور نميتونم زندگي كنم .... باور كن شايد اگر بچت دختر بود نگاهشم نميكردم ولي الان انقده دوستش دارم ....  

فرشته اشكش دراومده بود.... دلش ازمنم نازك تره ....  ولي با شوخي و خنده و مسخره بازي شارژش كردم ... و بهش گفتم از اين به بعد تصميم گرفتم براي كسي تب كنم كه برام تب كنه .... وهمين طوركه بهم ظلم شده ظلم كنم ... هميشه مامانم ميگه جواب بدي رو با بدي نده ... ولي انگارتو جامعه امروز و زندگي هاي الان خوبي به كسي نيومده !!!...بعدازخوردن معجون رفتيم يك كتابفروشي يه كتاب گرفتم كه همش اسم بيد همراه با معني ...... تمام كتاب رو گشتم ولي اسم باحال پيدانشد همه اسم هاش عجيب غريب بود ...... ميدونين چه پيشنهادي دادم ..... گفتم اسمه بچت رو بزار سوران ........ هاهاها .......

فرشته مونده بود .... مريم سوران يعني چي؟

من:ديوونه من عاشق اين اسمم ..... (قابل توجه سوران خان ) واقعا تك بيده ..... بلندشو بريم شناسنامشم بگيريم ... هاهاها ..... هنوز نيومده قافل گيرش كنيم ... باوركن بزاري سوران هم خوشگل ميشه هم خوش تيپ ميشه هم شيطون(اينا همه گفته خوده سوران بيد .... خدا به خير كنه اسمشو بزاره سوران ... اوه اوه... الانم كه زيد اختياركرده پسره پرووووووو .... خجالت نميكشي تو .....  )

بيچاره فرشته از بس راه رفته بود كمرش درد گرفت ... اول فرشته رو بردم خونه خودش و خريداش رو گذاشتيم خونه بعد ازاونجا رفتيم ويلا شهر ... فرشته ميخواست بچه ها رو ببينه ... كلي هم خوش گذرونديم و عشق وحال و صفا ... شب با بچه ها و فرشته رفتيم طرقبه ... رستوراني كه رفتيم جاي خلوت و دنجي بيده وبيشتركساني كه ميان يامجرد بيدن يا هم با دوست جوناشون ميان ... اول باوضع فرشته گفتيم همين تخت هاي پايين ميشينم كه بعد زهرا گفت پايين حال نميده ، بريم بالا باحال تره .... فرشته هم مخالفتي نكرد ... يك ساعتي گذشته بود كه يك گله پسر اومدن تخت بغلي ما نشستن ... يكيشون گير داده بود به لادن هي تيكه مينداخت ... اين لادنم خيلي ترسو بيده ميگفت بلند شين بريم ... من ميترسم اينا خيلي گيرن ... نكنه يه وقت تا ويلا بيان دنبالمون ... منم ميگفتم: بشين بينيم بابا ..... نترس .... محلشون نده بزارهرچي ميخوان بگن ....

فرشته:راستم چيزي نگين ..... كم محلي از صدتا فهشم بدتره ...

اما فايده نداشت انگارما هرچي سكوت ميكرديم اونا بيشتر شيرميشدن ... بهاره ديگه عصباني شد وحشتناك .....

بهار: استغرالله .... ديگه داره اون روم بالا مياد .......

من: خوب برو ببين چي ميخواد خودشو كشت .......

بهاره رفت پيشه پسره گفت: چه مرگته مامانتو گم كردي ؟

پسر: دلم تو رو ميخواد ......

بهاره:دلت غلط كرده منو ميخواد ..... ببخشيد اين رستوران صاحب نداره؟ اين بچه فنچ ها رو بندازه بيرون ....ببين آقا پسر اين طوري منو نگاه نكن هي هيچي بهت نميگم... فكرم نكن ازت ميترسم يا كم ميارم ... فقط حوصله ندارم با آشغال هايي مثله تو و دوستات كل كل كنم ... حالا هم اون دهنتو ببند ......

پسره تا اومد حرف بزنه صاحب رستوران اومد وگفت: خواهش ميكنم شماها تشريف ببرين پايين ... كمترم مزاحمت ايجاد كنيد تا مجبور نشم با خشونت برخورد كنم ......

من:ايول چه باحاله اين صاحب رستورانه ...... چقدرهم به زهرا مياد... هاهاها ....

زهرا: مريم دلت كتك ميخواد .....

خوشم مياد براي پسرجماعت تره هم خورد نميكنيم ... مگر طرف جنبه داشته باشه ... انقدرتو برخورد با پسرها جدي هستيم كه جرات نميكنن چپ نگاهمون كنن .... شايدهم به خاطره همين هست كه پدر و مادرامون با اطمينان كامل اجازه دادن 4 تا دختر تنها برن سفر ... از آزادي سوء استفاده نميكنيم .....

خلاصه ... خيلي خوش گذشت كلي هم سربه سره زهرا گذاشتيم كه اين صاحب رستورانه عاشقت شده ... بعد ازشام هم رفتيم ويلا تا خاله بياد دنباله فرشته ... آخي از وقتي ني ني داره خيلي خوشمل شده ... قلبونش برم ...  

 

 

پي نوشت : اين شعر واسه دله خودم بيد ... هم خواننده شو دوست دارم هم شعرش رو ....

ديگه ندارم طاقتي          ديگه نمونده فرصتي          بزار يك كم نگات كنم       شايد نباشه مهلتي      

 بزاركه آخرين نفس      با دله خوش رهات كنم       غروب راه جاده ها           شايد بشه نگات كنم

شايدبشه يه بار ديگه     تورو تو آغوش بگيرم      به من بگي دوستت دارم      جلوي چشمات بميرم

سرروي شونت بزارم     پاروي قلبم نزاري           اشك توچشمات حلقه بشه    به من بگي دوستم داري

اما همش خياله كه        تورو دوباره ببينم         اگركه پيشم نباشي               تواوج غربت ميميرم

اگه يه روز تنها شدي   چشات به جاده ها ندوز       بدون يكي منتظره            يكي دوستت داره هنوز

 

پي نوشت2 : آپ بعديم يه بيوگرافي از خودم بيد ... چند روزه پيش شهرام پيام برام نظر گذاشته بود كه يك كمي از ديده خودم نسبت به زندگي و اطرافم بگم ...... منم تصميم دارم بگم ...... به به به به .... دوستتون دارم ... بوووووووووس

+نوشته شده در پانزدهم فروردین 1387ساعت13:15توسط حاج خانوم | |

برين كناااااااااااااااااااااااااار .... اِ اِ اِ برو كنار آقا عكس نگير ...... خانوم ها وآقايان راه رو بازكنيد لطفا..... حاج خانوم وارد ميشود ...... دريم  دارام .............................................

سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسلام .......... سسسسسسسسسسسسسسسسسسسلووووووووم ... سيييييييييييييييييلام ........ ششششششششششششششلام .......... چطوووووووورين ؟؟؟؟؟؟؟ حتما جوراب مورچه رو ديدين  .... اون سوراخ سره جورابشم ديدين ديگه !!!......... دلم تنگ شده بووووووووووووووووووووود دقيقا همون اندازه ........ بوووووووووووووووس ... عيدتون مباركااااااااااااااااااااااااااا بااااااااااااااااااااااااشه ...... الان حتماهمتون برق ميزنين .......... هاهاها ...... لباس ها همه نوووووووووووووو ...... دقت كردين تو عيد شيشه هاي خونه هام مثل كفش و لباس هاااااااااااااااااا برق ميزنه ........... هاهاها ........

تقريبا پيروز ازجنگ با زندگي برگشتم ....... ببينم عيدخوش ميگذره ..... ددر دودور ... مسافرت ... ازهمه باحال تر عيدي ميگيري حسابي هم حالشو ميبري.... من كه از نظره عيدي گرفتن وضعم توپه توپه ... .؟ اول بزارين قبل از شرح دادن احوالاته خودم ...... بگم كه .... زينب يك پيشنهادي تو وبلاگش داده بود .اينكه ببينيم تو ساله 86 دله چه كساني رو شكستيم و دله چه كساني رو به دست آورديم ...... البته من خيلي ديراومدم ولي براي حرف زدن و تبريك گفتن ديرنشده ...... خوب سال 85 بدترين ساله زندگي من بود و ساله 86 هم جرياناته سال قبل ادامه داشت حتي در آخرين لحظات سال ..... درساله 86 دله يك نفري كه خيلي شكستم ... حاج آقا بود ، پس : حاج آقا به خاطره تمام زحماتت و مهربونيات ودوست داشتنت و اون حرف هاي قشنگت ممنونم ببخش كه من لايق تونبودم... من سره قولم هستم ... (دوستاي گلم ميخواستم تو پي نوشت بهتون بگم وازتون خواهش كنم راجب به اين جرياني كه ميگم نظر ندين ....... همين جا ميگم ... من و حاج آقا نامزديمون رو به هم زدين ... اگردفعه قبل فقط من تنهاخواستم ولي اين دفعه دوتايي باهم خواستيم ..... عشق يكطرفه زندگي رو داغون ميكنه .... والان دوهفته است قضيه تموم شده ....... والسلام )

 وبچه هاي وبلاگي اگر ناراحتتون كردم منوبه كوچكي عقلم و بزرگي خودتون ببخشيد .... اگرجايي ازمن ناراحت شدين بياين بهم بگين ..... تا ازتون عذرخواهي كنم ..... البته تواين سالي كه گذشت دله كساني رو هم به دست آوردم ... خدارو شكر .................اين از اين ......

وآغازه سال 87 ......... كناره خانوادم نبودم(دليلش رو آپ بعدي ميگم ...) با دوستانم بهاره و زهراولادن بوديم ........ ولي خدا رو شكرعيدم روبرخلافه پارسال باخنده و شوخي و مسخره بازي بچه ها شروع كردم ....... حس ميكنم امسال ساله خوبي دارم .... چون ازاولش شادي بوووووووووووود ..... ميگم مجردي هم حال ميده هاااااااااا ... بابروبكس اومديم ددر دودور ...... صفا صوتي منگوله ...... يك فراره 15 روزه ازخونه... تواين مدت اتفاقات خوب وبد ... زياد افتاده وخاطرات قشنگي هم دارم ....... ميزارم براي آپ بعديم ....نميدونم ؟ ميتونم بشم همون حاج خانومه شاد و شنگولي كه بودم يانه ؟ ........... البته تاحدودي تونستم .. روحيم خيلي بهترازقبل شده ..... فقط به درس و دانشگاه فكرميكنم ... وسه نقطه ... اهم

ديگه نميخوام به گذشته و اتفاقات خوب و بدش فكركنم ...... به قوله بعضي هاااااااااااا من خيلي منفي فكر ميكنم و روي احساساتم كنترل ندارم ....... برعكس رو اين مورد اشتباه كردي ..... الان طوري بامشكلاتم كنار اومدم كه خودم ازشدت تعجب داراي دوشاخ ميباشم ....... گذشته روانداختم دور و يادآوري به گذشته رو سپردم دسته زمان ....... يعني چي ؟ هاااااااااااااا يعني ديگه مثل قبل نميرم توفكروبگم ..آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآة يادش بخير ..... بله دوستان .............................ديگه تو تنهاييم ازخدا نميپرسم چرااااااااااااا ؟!!!!!!!  ميگم خدا جونم شكرت ........                                

 

پي نوشت ۱: فكرشو نميكردم انقدرزود برگردم به وبلاگ و آپ كنم ...... دو دليل داشت .... اول : به خاطره شماها و حرف شيده گلم كه گفت عيدي برامون آپ كن ....... دوم : روحيه خوبي كه پيداكردم ....... همين ديگه ..................

پي نوشت 2: آپ بعدي باخاطره درخدمت گذاري آماده هستيم .......... دوستتون داااااااااااااااااااااارم يه عالمه *************************

 

+نوشته شده در هشتم فروردین 1387ساعت15:49توسط حاج خانوم | |