تبليغاتX
غریبانه اشک نمیریزم

غریبانه اشک نمیریزم

تنها نیستم ..... خدارو دارم ....

**~** اين وبلاگ تا مدت نا معلومي درش تخته ميشود **~**

سلام ... ديگه ميرم!!!!!!! نه براي هميشه فقط يك مدتي نيستم ... ميخوام يك گوشه خلوت پيداكنم ودرتنهايي خودم ...غريبانه اشك بريزم ... ديگه دليلي براي موندن و حسي براي نوشتن نمونده ... مدتهاست آرزوهام مردن ... ميخوام برم وزماني برگردم ... كه شايد به اون مدادرنگي كه هميشه آرزوش رو داشتم، رسيده باشم .... از سياهي سرنوشت هراس دارم ... واي كه چقدر زمان كند ميگذره ... براي رسيدن به هدف ديرشده ... كاش ميشد زمان روبه عقب برگردوند ... كاش برميگشتم به 7 ساله پيش زماني كه عشق رو تجربه كردم ... ولي برگشتي نيست ... ميدونين چيه به نظرم عشق بدترين حس دنياست ،حسي كه ديگه آدم متعلق به خودش نيست .... بيخيال دنيادو روزه يك روزاينجايي يك روزشم اون طرف حالا وسطش جمعه ها تعطيله (چرت و پرت)... ولي واقعا ميشه گفت بيخيال؟!!!!! ... خوب ديگه چي بايد بگم ... آهان يادم اومد چون دوباره شيطونه گولم نزنه و نيام نت ... به بابام گفتم بياد كنارم من كه آپ كردم مودم رو ازمن بگيره بابامم ازخدا خواسته همين طور اينجا نشسته تا آپ كنم ومنواز نت جدا كنه .... هاهاها ...

خوب ديگه بايدزحمت رو كم كنم ... چراگريه ميكنم؟!!!

خوب معلومه ،چه سوالي پرسيدم دلم براي همتون تنگ ميشه .... براي همتونم ساله خوبي رو آرزو ميكنم ... خانومه دوست وآقاي دوست .. مريم و آريا ... بهاره و اشكان ... ستاره و شايد علي ... زينب و محمد ... سحر جيگر سيخ سيخي ... داداش سورانم ... سپيده وهمسرش .. الهه و مجيد ... داداش صادق وعشق نو ... شهرام پيام ... قلب شكسته ... شادي(لونا)... جوجوي جيگمل ... داداش آريانا... زهرا و عاشق تنها ...  وتمام دوستاني كه به من سر ميزدن ... اگرهم خبرتون نكردم چون اين آپ ارزش خبركردن نداشت .....

*~*منم ميرم تا با زندگي بجنگم ........ خدانگهداردوستاي گلم ...... مواظب خودتون باشين ...*~*

 

+نوشته شده در بیست و پنجم اسفند 1386ساعت22:21توسط حاج خانوم | |

سوووووووووووووولووووووووووووووم عليكم بروبكس جيگمل ......... خوبين ؟.. دلم براي همتون تنگ شده بوووووووووود .... اول بگم كه اين آپ بنده همه جوره است يعني چي ؟ ها .... يعني شامل  دعوا .... قهر ... آشتي ... خونه تكوني ... آش رشته ... خونه مادربزرگه .... سفر ... فرارازخوابگاه .... ثبت موقت در خوابگاه .... زيارت وغيره .... پس اگراز نقطه اي به نقطه اي ديگه اي پريدم تعجب نكنيد ....... و اصل كاري ...اين خاطره طولانيه چون ميخوام جبران يك هفته و دو روزي كه آپ نكردم رو بكنم ....... پس بسم الله ....... (آفلاين فراموش نشه)

ازاونجايي كه حاج خانوم دروضعيت روحي بدي به سر ميبرد و الان هم اندكي ازاون وضعيت روحي بد در وجودشان پيدا ميشود چند روزي تصميم گرفتم خودم رو گم و گور كنم ....... كه موفق هم شدم ...... وبراي تسكين اين درد به دوستاي گلم كه هيچ وقت لبخند از لباشون نميره احتياج داشتم ..... وبه نوعي از كارهاي خونه فراركنم .... چون ازخونه تكوني عيد متنفرم به نظرم خيلي مزخرفه ...... اين شدكه يكي از بچه هاي خوابگاه... يك ترم از ما بالاتره كلاس هاش تموم شده بود و رفت شهرستان كناره خانواده ومن به جاي اون اومدم .... البته با نقشه ... مواد لازم : كمي پارتي بازي ... به مقداره لازم زبون ميريزيم ... كمي دوبله اسكناس ميديم .... كمي منت ميكشيم .... ومقداره كافي و چندش آوري ماچ تحويل مسئول خوابگاه ميديم ... ودرآخر كمي سس معرفت از دوستانتون ميگيرين بهش اضافه ميكنيد و نتيجه ميشه عشق و حال و صفا درخوابگاه دختران .... هاهاها ....

صبح كه رفتم دانشگاه اول به مريم خانوم گل زنگ زدم ..... جيگملي اونم بادوستاش بود ديگه حسابي مزاحم شدم ... بعدهم كه مثل هميشه باتاخيررفتم كلاس .... سره كلاسم من مريم رو ول نميكردم و هي مسيج ميزديم كه نتيجش يك جيغ بنفش با راه راه هاي زرشكي ازطرف استاده عزيزبود وجواب نتيجه: بي محلي من به عصبانيت استادوخنده بچه ها و خفه شدن استاد بود .... هاهاها ... حال كردم خداييش خفه شد ديگه حرفي نزد چون ديد من به حرفش تره هم خورد نكردم ...... ولي مثل اينكه دله استاده شكسته بود ( خوب به درك ) چون عصري يكي مسيج زد و دله من شكست ....... وبازدوباره گيردادم به مريم كلي مسيج زديم كلي هم جفتمون دپرس شديم ... اون موقع هم سره كلاس بودم ولي خوشبختانه اين استاده خنگ تشريف داشت نفهميد ...... بعدهم بابچه ها رفتيم غذا گرفتيم و اومديم خوابگاه چون ما توپيچوندن نگهبان مونگوله خوابگاه استاديم اين سري خودش گفت : تا صبح هم كه شده اينجا ميشينم تاشما پنج تا فرارنكنيد ....(اصلا مگه الكيه بيرون رفتن از خوابگاه ازساعت 9 به بعد ميله هاي زندون رو ميكشن پايين ...).  خلاصه اومديم تو اتاق،،،،،، 12 نفري بوديم بعضي هاشون رو نميشناختم كم كم آشنا شديم .... ولي من همچنان دپرس تشريف داشتم ومسيج زدنه من و مريم هم ادامه داشت .... انقدركه دوستم عصباني شد گوشي رو ازم گرفت ..... اسماشون رو ميگم لادن وبهار رو كه ميشناسن وقتي كارآگاه شدم اونا هم كمكم كردن اون دوتايه ديگه هم زهرا و مهتاب هستند .... بچه هايي كه مثل خودم شربيدن ....... داشتم ميگفتم خلاصه خيلي حالم گرفته بود ..... زهرا سربه سرم ميزاشت ميگفت : چيه حاج آقا رو ميخواي ..... آخي .... مريم حاج آقارو ميخواد بچه ها ...

لادن :بيا عزيزم منو بوس كن ........ فكركن من حاج آقام ..... (بعدهم بامسخره صورتش رو آورد جلو )

من: ديوونه بروگمشو عقب ..

زهرا :مريم بيخيال حالا  همين طوري بوسش كن ........

مهتاب:اصلاشما دوتا برين اون طرف بيشتر حالشو بهم ميزنيد .... به من بگو چته .......

من:گشنمه ........

همين رو كه گفتم ديوونه ها زدن زيره خنده .......

لادن : مرض بگيرت مريم من فكركردم حاجي رو ميخواي ...

بهار:مريم اگر حاجي ميخواي اينجا زياده ها ......... (منظورش خوابگاه پسرابود ) بگم دوسوته ميريزن اينجا ...... بعدم خرمگس هركي ندونه ما ميدونيم ديگه ... مريم به خاطره حاجي دپرس نيست راستشو بگو چه مرگته ..؟

زهرا : آخ گفتي بهار الان حاجي من اون طرف چكارميكنه ........ بعدم درست حرف بزن....

من : خاك توسره زليلتون .......... من فقط گشنمه .....

بهار : خرخودتي مريم..... !!!!!!!

خيلي گشنم بود ازديروز ظهرش هيچي نخورده بودم .... بلند شديم يك سفره پهن كرديم ازاين سرتااون سر ... من رفتم ازتويخچال آب بيارم شيشه آب ريخت رو جزوه بچه ها ....... دوباره اومدم برم اون طرف سفره بازهم آبها رو ريختم ....... اونم تو غذاي مهتاب ..... شبم موقع خواب انقدر غرغر كردم كه خدا ميدونه ...

من: ميخوام بخوابم اون چراغو خاموش كن

مهتاب : ما كارداريم مريم برو زيره پتو ......

زهرا : خوب راست ميگه ديگه ... معتاداي بدبخت بلند شين ... هرشب كارتون همينه ........

من : اصلا درباره چي انقدر ويز ويز ميكنين ........... منم اومدم .....

دوره هم نشستيم شروع كرديم فك زدن ....... من بيشتراز شماها ميگفتم از يكي يكيتون از مريم و آريا و داداش صادق....... ازستاره وعلي ....شيده و شاهين ..... زينب و محمد ... جوجوي جيگملم ..... سحرنازم... داداش سوران  ... بهاره ونامزدش اشكان ..و همه شما انقدركه به قول خودشون كچل شدن ....... كلي معروف شدين ....

  صبح براي اولين بارتصميم گرفتيم كه راس ساعت 8 سره كلاس باشيم ولي مثل اينكه قسمت نبود يك بارمنظبط باشيم .... چون گفتن امروز كلاس تشكيل نميشه ....... ااااااااااااي خدا فقط اون لحظه يك ديوارلازم داشتم تا سرمو بزنم به ديوار.........

من : اااااااااا ديدي عوضي ديروز چقدر تاكيد كرد صبح زود بياين ........... حالا خودش نيومده ........

زهرا : بهتر اصلا بره بميره نياد ......

مهتاب :بازشما دوتا شروع كردين ....... ميريم خونه ديگه ........

من : عمرا من برم خونه ....... همين جا ميشينم ........

همون جا لبه باغچه نشستيم ........

من : حوصلم سررفت ...... فكرنكنم اجازه بدن بريم كارگاه .......

مهتاب : دلت خوشه ها ....

من : خوب بياين يك بازي باحال بكنيم ..... پايه بغلي هستين ........

جاتون خالي شروع كرديم مسخره بازي ........ اول من و زهرا بوديم ...... بغلي بگير !!!!!! چيو بگيرم ؟!!!!!! يك كلاغ پرو !!!!! چكارش كنم ؟!!!!!! بده بغلي .........

بغلي بگير !!!!!! چيو بگيرم ؟!!!!!! يك كلاغ پرو!!!! چكارش كنم ؟!!!!!!! بده بغلي .........

خدايا مرده بوديم از خنده اين پسراي بي جنبه هم تيكه مينداختن ......... ماهام پايه تندترش ميكرديم تا اينكه بهاره عصباني شد خفن ....... دراين جورمواقع كسي جلودارش نيست .....

بهار:بلندشين ......... مسخره ها ...... آبرومون رو بردين .......

لادن: مگه چيه داريم بازي ميكنيم .......... بهترازالاف بودنه ........

بهار:من بين چندتا ديوونه گيركردم .......

بالاخره بعده كلي بحث كردن تصميم گرفتيم بريم نيشابورخونه مادربزرگ بهاره .... پريديم توخوابگاهو وسيله هارو برداشتيم بعدهم پيش به سوووووووووووووووووووي نيشابور ....... (خوابگاه موقت اينه ...... البته براي من ..هاهاها )

زهرا: بچه ها چقدرپول دارين اول بريم ...... قدمگاه براي زيارت.... بعد بريم روستاي دروود.... تماشاي آبشار بعد بريم خونه مامان بزرگ ؟

من:اينجاها كه اصلا پول لازم نيست .......

مهتاب : خوب قشنگ واسه ناهار ميگه ......

من : ميدونين كه من غذاهاي اينجارو نميخورم .....

بهار:بريم زيارت بعد بريم خونه ... مامان بزرگ گفت ناهار بيرون نخورين ...

من : پس خواهشن لادن مثل آدم رانندگي كن جوون مرگ نشيم .......

توراهم هزاربار مادر و پدر هممون زنگ زدن ... كجايين ؟چكارميكنين؟ مواظب باشين.... هواي مامان بزرگ داشته باشين ...... ازاين چرت و پرت ها .......

وقتي رسيديم قدمگاه يك زيارت اساسي كرديم ..... حتما ميدونين ديگه ؟ اونجا يك سنگي هست كه رده پاي امام رضا روشه با يك چشمه كه از زمين جوشش داره .......  چون وسط هفته بود خلوت بود حسابي ......  خيلي باحال بوووووووود....وقتي رفتيم جاي چشمه بچه ها شروع كردن دعاكردن ........

زهرا:مري بيا اينجا كارت دارم .......

من : به خدااگر خيسم كني ميدونم چكارت كنم ..........

زهرا : تو بيا ....... كاريت نداريم ..... فقط ميخوام يك كم از اين آب بخوري .....

مهتاب : بچه ها من دعا ميكنم شماها بگين امين ....... نه ببخشيد آمين .... هاهاها ....

لادن : يادت نره واسه پيدا شدن شوهرهم دعا كن ........

بهاره:خواستين بگين شوهر من نيستم هاااااااااا ....... چون قصده ازدواج ندارم ...

من: قصدازدواج داري ........ بگوخواستگار نداري ........ هاهاها .......

خلاصه بعداززيارت رفتيم نيشابور.......

زينگ زينگ ....... بپرتو بغل مامان بزرگ جيگمل ........

مامان بزرگ :دخترا ناهار چي ميخورين .........

زهرا: كوفتي زهره ماري . شلغمي ...... هرچي بود ميخوريم ....

من : مامان بزرگ بهترين غذا ....... گشنه پلو با خورشت دل ضعفا ..... هاهاها .....

بهار:اينجا رييس منم ... اينم مامان بزرگ منه ..... هرچي بگم همونه ......

لادن و مهتابم كه درگيره ماشين و يكمي هم درگيره پسره همسايه بودن ....... هاهاها .... زشته زشته فكرهاي بد نكنين ... خوب گيرداده بود ..... خلاصه من بدجور هوس آش رشته كرده بودم .....

من : آش رشته چطوره ؟. ..... اگر درست نكنين چشم هاي بچم سبز ميشه ... هاهاها ....

زهرا :مريم بچه ... دارم خاله ميشم .......!!!! بهاره : آخي نازي اسمش چيه ؟ .... من:سوران ....... هاهاها ..

مامان بزرگ :دو روز نبودين خوب پرو شدين ..... بالاخره رفتيم سبزي فروشي .... يك كيلو سبزي آش گرفتيم و نشستيم پاك كردن و ريز كردن و بعد هم تقديم به مادربزرگ گل ....... ولي چشمتون روزبد نبينه اين بهاره الاغ هممون رو كشيد زيره كار..... بااجازه وسط نوشت (چون مادرو پدر بهاره فوت كردن اون با مامان بزرگش زندگي ميكنه)خوب داشتم ميگفتم:آها .... فرش بشور... شيشه پاك كن... ظرف بشور ...... جمع كن جوركن .. تغييردكوراسيون بده .... ازاينا ديگه ...... داشته باشين مثلا من ازكاره عيد متنفرم ولي خيلي حال داد ..... تازه مامان بزرگي هم يكسره دعا ميكرد:الهي خوشبخت بشين دخترا ....... خداخيرتون بده و ازاين جورحرف هاي خوب خوب ...... زهرا: مامان بزرگ حالا بزارشوهره پيدا بشه ....... مهتاب:اي خدا من شوهرميخوام .....

لادن : حالا بيا ... عموسبزي فروش .... بله .... من شوهرميخوام .....

بهاره:كوفت ببند اون گاراژو ......

درينگ درينگ درينگ ........

بهاره :مريم بيا تلفن .... حاج آقاست .....

سلام و احوال پرسي .... حاجي :داري چكارميكني ؟ ... من : دارم شيشه پاك ميكنم ... يك ساعت ديگه زنگ بزن ....

يك ساعت بعد .......................... درينگ درينگ ........ حاجي:تموم شد ؟ من : داريم فرش ميشوريم يك ساعت ديگه بزنگ ..... يك ساعت بعد .................... درينگ درينگ ...... دوباره ببين الان نميشه وسطه تغيير دكور زنگ زدي( ناهارم اضافه كنيد واااااااااااي آش رشته)  يك ساعت بعد .............. بهاره:مريم بياتلفن ...به خدا اگرحرف نزني ميكشمت ........

حاجي : تموم شد به سلامتي ؟

من:ببين خيلي خسته ام ميخوام بخوابم ...... خودم زنگ ميزنم ... حاج آقا هم گفت باشه دوباره زنگ ميزنم توبرواستراحت كن ......... البته خيلي هم عصباني بود تند صحبت ميكرد ...... گفتم ولش كن ... كمي باهاش حرف زدم ولي دعوامون شد يعني اين حاج آقا پاك ديوونه بود .... زده بود به سرش عقدش رو سره من خالي كرد....... بگم كه تقصيره من نبودخودش عصباني شد و شروع كردچرت گفتن ........ اصلا مونده بودم اولين باربود ....

بهاره : مريم ميكشمت اگرقطع كني ........ اصلاگوشي رو بده به من تو لياقتشو نداري .....

بهاره : سلام حاج آقا خوبين ؟...... مرسي همه خوبن جزاين مريم  ... اصلا شماچرااين مريم رو ول نميكنين ...... آدم نيست  ...وكلي حرف ديگه ....... (گفته بودم كه عصباني بشه ... رواني ازنوع زنجيري ميشه ........ اين به حاجي هم ثابت شده .... )

من:خيلي احمقي بهاره ....... اين چه طرزه حرف زدن بود .....

بهاره:توهم خيلي خري ...... يكي با نامزدش اين طوري صحبت ميكنه .......

من : ديدي كه اول اون شروع كرد ......... من كه داشتم باهاش مثل آدم حرف ميزدم ... (باور كنيد من بي تقصيرم )

بهاره:آره جونه عمت ...... انقدربا اعصابش بازي ميكني بزاريه بارم اون بازي كنه ........

من:اصلا شديه بار طرفه من باشين (البته باشما دوستانم هستم . چراهميشه حق رو به حاج آقا ميدين .. ؟!!آخه منم آدمم بيشترتون ميدونين جريان ازدواج مادوتارو ......... چرا ؟!!!!!! چراهميشه حاج خانوم بده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟)

زهرا و لادن ومهتاب بابلندشدن صداي مادوتا اومدن تو اتاق ... مامان بزرگم نبود ......

زهرا :بهار باز پاچه ميگيري ........ ولشون كن زن و شوهرن ميدونن چكاركنن به من وتو ربطي نداره .....

بهاره:اصلا اين هيچي حاليش نميشه ....... كاش يكي هم همين طوري نازه منو بكشه ....

من:بهاره اون روي من بالا بياد بد ميبيني .......

زهرا :بهار ولش كن همين طوريش حالش خوب نيست تو بدترش ميكني .....

بهار:حقش بود همون جا ميمردي مريم .......

مهتاب و لادن اومدن بهار رو ازمن جداكردن ...... مهتاب:بهاره بيا كنار.... مريم نبايد عصبي بشه .....

لادن: خاك تو سرت كنن بهار مثلا اومده بود سفر روحيش تغيير كنه تو بدترش كن .......

من : بهاربازم ميگم خيلي احمقي .......  واااااااااااااااي بچه ها يكي خوابوند تو گوشم ........ (البته بگم بهش حق ميدم بعد از فوت مامان و باباش اين طوري شد ......... )

زهرا: اِ اِ اِ ....... داره از بينيت خون مياد مريم ....... ببين چكارش كردي .....

من: مهم نيست از صبح دفعه دومه اين طوري ميشم .....

مهتاب و لادن ....منو كه از شدت عصبانيت دست و پاهام ميلرزيد .... قدرت راه رفتن نداشتم بلندكردن  تاصورتم رو بشورم..... به خاطره كاره بهارنبود به خاطره حرف هاي حاج آقا بود كه خيلي ناراحت شده بودم ...... خيلي خيلي خيلي زياد چون واقعا بي دليل بود ...... بهاركه تازه فهميده بود چقدرجوش آورده ... اومد كنارم شروع كرد گريه كردن و عذرخواهي ..... كاره هميشه اونه منتها اين بار كتكم زد .... اخلاقش تنده ولي تودلش هيچي نيست به همين دليل ماهم هيچ حرفي دراين جورمواقع نميزنيم ....... ميگيم بزارخودشو خالي كنه .... همون جا هم حاج آقا زنگ زد... مهتاب : بچه ها حاج آقاست چي بگم ؟ ....... لادن:هيچي ببين چي ميگه .... حاجي : مريم كجاست ؟  مهتاب:اينجا نشسته ....... حاجي : گوشي رو بدين مريم ........ مهتاب : بيا كارت داره ....... من: بگو مريم مرده كاري هم باهات نداره ....... مهتابم جمله منو تكراركرد ...... حاجي هم گفته بود : ميخوام ازش عذرخواهي كنم ........ مهتاب:شماكه ميدونين نمياد پس تلاش نكنيد .... بگين من بهش ميگم ...... اصلا ميزنم روبلندگو بگين ......

حاجي : مريم ببخشيد . واقعاعصباني بودم .... بگم غلط كردم خوبه .... ميدونم من شروع كردم ..... (كلي هم عذرخواهي و حرف ديگه ...... )آخراز همه هم گفت : دوستت دارم خودتم ميدوني .... اينو جلوي دوستات گفتم تا بفهمي خيلي دوستت دارم ... خيلي هم برام مهمي .......

منم گفتم : ولي من دوستت ندارم .... ديگه هم نميخوام باهات حرف بزنم ....... بلندشدم رفتم بيرون كه فكركنم با مهتاب صحبت كرده و اونم از دعواي من و بهاره چيزي نگفته .... آخه واقعا بد باهام حرف زد ...... خلاصه كلي هم تو حياط گريه كردم ....... بچه هام جرات نداشتن بيان پيشم داشتن با بهاره سر و صدا ميكردن ..... كه مامان بزرگ اومدتامنو با اون قيافه ديد ..... تعجب كرد ....... اِاِا مريم داره از بينيت خون مياد نفهميدي ؟ ......... انقدرتوفكربودم كه متوجه خوني كه از بينيم ميومد نشدم ...... (اصلا نميدونم چه مرگم شده ..... انشالله كه سرطان خون گرفتم ...)

مامان بزرگ : توخونه چه خبره ..... دعواتون شده ...!!!!( بلندم كرد تابرم خوني كه روصورتم بود رو پاك كنم...)

من : نه ..... چيزه مهمي نيست ...... اينم يك خون دماغ ساده است ....

مامان بزرگ : مطمئني ... ميخواي ببرمت دكتر .......

من : (الهي قلبونش برم مثل مادربزرگ خودم دوستش دالم .. اونم مارو مثله بهاره نوه اش دوست داره .....)نه بابا دكترچيه ! بياين بريم توشايد ايناهام خفه شدن ........

خلاصه كلي دروغ گفتيم تا مادربزرگ عزيزبي خيال شد ....... بهاره هم ازاول تا آخر كناره من بود و ازمن عذرخواهي ميكرد........ منم هي ميگفت : ناراحت نشدم ...... مهم نيست ..... دوستت دارم ازاين حرف ها ولي بازم ميگفت : مريم به خاطره اينكه زدم تو گوشت ببخشيد ......... كلي هم بوسم كرد ........ بعد كه به پير و پيغمبرقسم خوردم بيخيال شد... (اينم همون دعوا و آشتي ........ البته فقط با بهاره .....)شبم براي شام پيتزا درست كرديم . جاتون خالي خيلي چسبيد ... مامان بزرگم كه ميگفت دوست ندارم ... با اشتهاي بسيارفراوان خوردن ...... موقع ديدن سريال يك مشت پره سوسك ...... ببخشيد اشتب شد ....... پره عقاب ..... كلي بچه ها منو خندوندن مثلا اون صحنه كه پسره ميخوادازمادرش خداحافظي كنه ........ ميزنن زيره گريه ...... زهراگفت : مريم... جون ميده واسه تو گريه كن الان اين صحنه آخره احساساته ...... يامثلا اون صحنه بزن بزن رو ميگفتن بهاربپر وسط ....... اينم بگم يك ساعتي رو خونه تنها بودم بچه ها با دوست جوناشون رفتن بيرون هرچي به من گفتن بيا من گفتم : نه ....... يعني الان با زمان مجردي فرق ميكنه ديگه ....... نرفتم .... حاج آقاهم خيلي زنگ زد ولي من جواب ندادم ازاون روز تا الان هم ساعتهايي زنگ ميزنه كه بابام هست منم مجبورم حرف بزنم ....... دو روزه ديگه خوابگاه و خونه مادربزرگه خوش گذشت .... ولي با يك امتحان بسيار بسيار سخت و مشكل اين خوشي به كامه همه دوستان حاج خانوم و خوده حاج خانوم تلخ شد ...... اه چه بدطعمه ..... ها داشتم ميگفتم ...... بله ديگه گندزديم رفت به سلامتي .........

اينم يكي ازخاطره هاي من كه خيلي دوست داشتم اينجا ثبتش كنم ......... ازاين به بعدهم دوستاي خودم ميان وبلاگم نظرميدن اسماشونم كه ميدونين .......

 

                                                                       

پ.ن 1 : داداش سوران اگر بري خيلي بي معرفتي.........

پ.ن2 : دوستان گلم ببخشيد انقدرطولاني ميشه ....... باوركنيد تازه خلاصه مينويسم ....... اگرهم اين آپم ازنظره... املايي ..انشايي .. لغوي .. تركيبي .. فعلي ..فاعلي .. مذهبي .. فرهنگي ..اجتماعي .. اقتصادي و اخلاقي مشكل داشت  شمابه بزرگي خودتون ببخشيد چون درعرض 15 دقيقه تايپ كردم ....... بسيارتندتندتندتندتندتنده ........... وفقط يك بارهم خوندم ... چون وقت ندارم ......  همين ديگه...... بووووووووووووس ... (حاج خانوم نابغه بيده )

 

+نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1386ساعت0:28توسط حاج خانوم | |

سلام ......

سه شنبه ساعت 8:20 صبح ، دادگاه فلان ... خيابان فلان ... شعبه فلان ...

تمام وجودش رو ترس و استرس و هيجان و... گرفته بودتمام اين حس ها باهم مخلوط شده بودن ويك آدم ضعيف رو تشكيل دادن .......

آقاي.م. درتمام مدت راهنمايي ميكردكه درمقابل قاضي پرونده دليل هاي قانع كننده بياره واگر حقش رو ميخوادكوتاه نياد .....

اماانقدرغرق درفكروخاطره هاي خوب و بد زندگي بودكه حتي وجود وكيل رو فراموش كرده ... به گذشته هاي دور ... به انتظارهاي بيخود.... به دلبستگي هاي مزخرف و به زندگي الان خودش .... شكست ... دوباره شكست ... دوباره ترس ... دوباره غرور .... ودوباره تمام اينها روحس كرد ... چه احساس بدي ..چقدرچندش آوربود ......

-حالتون خوبه ؟

باشنيدن صداي آقاي.م.به خودش آمد وگفت :بله خوبم

-خوب پس يادتون نره چي گفتم ... تمام حق روبه شمادادن ... اين جلسه آخره وهمه حضوردارن ...

آقاي .م. همين طور حرف ميزد ...... يكدفعه ياده پدرش افتاد ... باصورتي كه ازشدت عصبانيت برافروخته شده وبه دخترك زل زده وتهديد ميكنه .. باخودش خنديدوگفت:چقدردوستت دارم بابا....

وارد اتاق شد ... 10 تاصندلي ،يك ميز بزرگ كه قاضي نشسته بود و يك ملا نويس كه حرف هاي قاضي رو مينوشت ... چشمش به صندلي روبروي قاضي افتاد ... يك مردبا كت وشلوارمشكي و شانه هايي كه ازشدت غصه به اين بزرگي درعرض سه روز افتاده بود ..... آروم روي صندلي نشست ... قاضي اشاره كرد وگفت :نزديكترين صندلي لطفا ...... يك صندلي جلوتر نشست ووكيل هم روي صندلي بعدي جاي گرفت ...

چه حس عجيبي داشت ... باسكوتي كه ايجادشده بود صداي تپيدن قلب خودش را ميشنيد .... برگشت وبه نيم رخ مرد نگاهي انداخت ... سرش پايين بود ويك حلقه اشك توچشماش جمع شده بود .... ولي حرفي نميزد ... چون ميدانست دخترك لجبازتراز اون چيزي هست كه فكرش  را بكند...

قاضي شروع كرد به خواندن پرونده ... و وكيل هم شروع كرد به دفاع از موكل خودش ... اما مرد و زن همچنان ساكت بودند و حرفي نميزدن ... كم كم به جمع آنان پنج نفر ديگرهم اضافه شد ... يكي سروصدا ميكرد .. يكي گريه ميكرد و ديگري التماس ... بازهم هردوشان جوابي به گريه و التماس ها ندادن و سكوت كردن .... قاضي روكرد به دخترك و سوال هايش را پرسيد واويكي يكي جواب داد ... ولي قاضي  براي باره دوم تمام سوالات خورا تكرار كرد و او دوباره جواب داد ... قاضي به مرد نگاهي انداخت و گفت : جواب هاي اين خانوم براي شما دليل موجه اي هست ، چراازخودتون دفاع نميكنيد ؟

گفت : من حرفي ندارم ... تمام شرايط رو هم قبول دارم .... فقط بگين كجارو امضا كنم ...... ؟!

قاضي با خوشحالي گفت: خوبه اين اولين پرونده اي بود كه انقدرزود حل شد ... چندلحظه اي بيرون تشريف داشته باشيد تا من متن رو آماده كنم .....

همه از اتاق رفتن بيرون دوباره عده اي بادخترك صحبت كردن كه اين كاررا نكن ولي او جوابشان را با سكوت ميداد ...راه رو شلوغ و پررفت و آمد بود ..... براي يك لحظه نگاه هردوبه هم گره خورد ... چه برقي تو چشماش بود ... سرش رو پايين انداخت و با خود زمزمه كرد من واقعا از اون مرد متنفرم ....  قاضي صدا زد و همه رفتن تواتاق ... شروع كرد به گفتن حرف هايي كه دوجلسه قبل به دخترك گفته بود تا شايد از اين كار منصرف بشه ... ولي چون اين تصميمي بود كه هردوطرف گرفته بودن .... بازهم سكوت بود ....

-خوب حالا كه حرفي ندارين ... بفرمايين اينجارو امضا كنيد ...

هردوبا هم بلند شدن ... دوباره صداي گريه ها بلند شد ...

دخترك چه حسي داشت ؟... شما ميدونيد ......... ولي من ميدونم .......

توچشماش نگاه كردم ... صداي نفس هاش رو ميفهميدم ... مثل اينكه التماس ميكردن ...چشماش ميگفتن :اگر امضا كني انگار سندمرگ من رو امضا كردي .....

چقدرداغ بودم ... چه حرارتي .... وكيلم گفت : امضا كن ... يك ماه دوندگي كردي به خاطره همين ...

مثل اينكه با اين حرفش فهشم داده بود ... يك صدايي از درونم ميگفت :امضا كن ديگه منتظرچي هستي ؟خودتو راحت كن ؟انتقامت رو از اين خانواده بگير ........

وصداي ديگه ميگفت:نه نه نه نه ........

خدايا مونده بودم بين زمين و آسمان ... دوباره صدايي به گوشم خورد ولي صداي درونم نبود صداي خودش بود سرم رو بالاكردم وبه چهره اي كه ازش غم ميباريد نگاه كردم گفت :چرا امضا نميكني؟مگه همين رو نميخواستي ؟ مگه نگفتي ثابت كن كه .... خوب بيا اينم ثابت ... توصداش همون جبروت هميشگي بود گفتم باشه امضا ميكنم ......... دوباره متن رو خوندم ...

.....

................

......................

امضا وكيل         امضاء قاضي پرونده     امضاءموكل        امضاء ........

تمام بدنم ميلرزيد چقدراين كلمات مبهم بودن .... متهم كيه ... وكيل كيه .. من بايد كجارو امضاء كنم ... خدايا كمكم كن ... صداي درونم هي ميزد تو سرم كه نكن اين كاررو ... نه نه نه ...

به چشماش نگاه كردم هنوزم اميدروميشدپيداكرد .... خدايا اين دودلي چي بود اومد سراغم .. من كه تصميم خودم رو گرفته بودم .. چرا اين طوري شدم .. چرا دستام ميلرزه .. چه سكوت وحشتناكي ... يكي حرف بزنه ....

قلم رو روي ميز گذاشتم و گفتم ........ جناب قاضي من ......

همه چيز تموم شد ... دخترك همه چيزرو تموم كرد ... وهيچ برگه اي امضاء نشد ... گريه ها و زجه ها تبديل شد به خنده و شادي ... چقدرشكسته بود ... اين چه حسي بودكه تازه سرباززده بود ... چه حس عجيبي ولي هرچي بود حس خوبي داشت ... به نظره من بايد بيشتر فكر كند .......

                                                                   

آره من آن دخترك شجاع ومغرور ... برگه اي رو امضاءنكردم وبه ديگري نفس دادم ... اما هنوز نفس هاي خودم بريده است ...

                                                                                                                   حاج خانوم

                                                            

ها چيه چرااين طوري نگاه ميكني.... چراميزني خوب ....  ميدونم اين خاطره من بابقيه فرق داشت ... ويك كمي گيج كننده بود ... وبراي خودم تلخ بود ........ خيلي ........ هنوزمزش زيره زبونمه....... ولي خوب...................

 

+نوشته شده در پانزدهم اسفند 1386ساعت7:54توسط حاج خانوم | |

سلام دوستان خوبم ........ واقعا شرمنده همتونم .......... نميدونم چي بايد بگم ولي راستش فكرنميكردم رفتن من براي كسي مهم باشه ...... به قول مريم خانوم گل با رفتنم مثل اينكه خيلي چيزها به هم ميريزه ... مهمتراز همه رابطه دوستيمون ........ اومدم بگم كه وبلاگم رو حذف نميكنم و اينكه مثل قبل خاطراتم رو مينويسم ..... دوست ندارم ناراحتتون بكنم ...... براي خودمم سخت بودرفتن .. .ولي خوب تازگي ها دل ودماغ هيچي رو ندارم ....   فقط تا يك مدت به خاطر مشكلاتي كه تازه برام پيش اومده نت نميام شايد يك هفته شايدم كمترشايدم بيشتر... يك سري كار برام پيش اومده تومايه هاي دادگاه و وكيل و قاضي وامثال اينا... ميدونين كه چقدرسخته آدم مجبور بشه بره اين طور جاها ....... به خاطره همين يك هفته اي من نيستم ولي قوووووووووووووول ميدم ميام ودوباره خاطراتم رو مينويسم ............  فقط يك خواهش ...  دوستانه جيگملي كه شماره من رو دارن نه مسيج بزنن نه تماس بگيرن ..... البته گوشيم رو منشي هست ميتونين پيغام بزارين ولي اگر جوابي ندادم ناراحت نشين .... همتون رو دوست دارم ....... وبه همتون افتخارميكنم .... و درآخرجبران ميكنم ............... برميگردم البته اگرعمري باقي موند ....... حلالم كنيد ......... باي

 

 

 

+نوشته شده در دوازدهم اسفند 1386ساعت15:17توسط حاج خانوم | |

سلام برشما دوستانه جيگمل .... حالتون خوب بيد .......

بالا نوشت .......

من قصد دارم اين وبلاگ رو حذف كنم يا بهتره بگم قصدداشتم  ..... بنا به دلايلي... يكي از دليل ها اين هست كه مثل قبلا وقت براي نت اومدن ندارم ...... اين ترم درس هام خيلي سنگين شده ... ساعت هاي كلاس ها طولاني ترشده در هفته سه روز پشته سره هم از ساعت 8 صبح تا 8 شب كلاس دارم ... روزهاي ديگه ام 6 ساعت دانشگاهم .... فقط يك روز درهفته بيكارم اونم جمعه هاست .... حالا به نظره شما وقتي هم دارم ؟!!!!!

البته خودمم نميتونم اين كارو بكنم ..... ولي اگروابستگي به نت نداشته باشم راحت تر به كارهام ميرسيم ..... واين وبلاگ يكي از دلايل زياد اومدن نت براي من هست .... وبه قول داداش آريا اگر ماهي يك بار هم آپ كنم كافيه ... خوب اين طوري نميتونم اگر قرارباشه من بمونم وبنويسم پس همون هفته اي يكي يا دوبار رو بايد آپ كنم ... مي بينيد خودمم كرم دارم ... هاهاها ...  پس بنده الان بين شماها و خودم واين وبلاگ گييييييييييييييير كردم ... !!!!!!!! البته مهمترين دليل من به خاطره يكي ازهمين بچه هاي وبلاگي خودمونه .... به خودشم گفتم ولي باورنميكنه ...... دلم نميخواد ازاين بيشتروابستگي پيش بياد چون بالاخره يك روزي بايد برم ..... حيف كه نميتونم اسمش رو بگم ولي ميخوام بهش بگم ...

 دوسته جيگملم ........خيلي دوستت دارم وتازماني كه نفس درسينه دارم به يادتم .... پس ازاين بيشترمنو تهديد نكن خواهش ميكنم ...... شماها بهش يك چيزي بگين ...... هي تهديدم ميكنه اگر بري منم فلان كاررو انجام ميدم ..... اي خدابرس به داده اين ناتوان ......

حالا بالا نوشت رو بيخيال خاطره رو بچسب ....

اينجانب حاج خانوم تقريبا 8 ماهه جزوه خادم هاي افتخاري حرم امام رضا هستم ... درهفته يك روز يا دو روز شيفت دارم .... اما اين هفته سه شب پشته سره هم شيفتم بود ... هميشه هم قسمت بيروني صحن ها رو تقديم بنده ميكنن ...... اين بارهم براي باره دوم افتادم قسمت پنجره فولاد همون پنجره اي كه خيلي ها با يك تيكه نخ دخيل شدن و شفاشون رو از امام رضا ميخوان....

 روزه شنبه صبح ساعت 8 رفتم دانشگاه تا شب ... هنوز نيومده بايد ميرفتم حرم پس از خواب خبري نبود ... از12 شب تا 7 صبح كه حرم بودم ...(روزه يكشنبه) دوباره هنوز نيومده بايد ميرفتم دانشگاه پس بازهم از خواب و درس خبري نبود .... رفتم دانشگاه تا 8 شب ... صبح سره كلاس از شدت بي خوابي گيج بودم سرمو گذاشتم روي ميز ... يكدفعه استاده نفهمم كوبوند روي ميز منم درجا ميخكوب زمين شدم ... استادم گفت ' حاج خانوم ميخواي بخوابي سره كلاس من نخواب بلندشوبرو خوابگاه ...  منم گفتم استاد اگر روي ميزنميزدين هم درست بود نه اينكه اين طوري بزنيد سرم درد بگيره ، شما اصلا تو كلاس نبودين ... خودم مقررات كلاس شما رو ميدونم ....

استاد هم گفت :پس ميدوني من بااين طور دانشجوها چه طوري برخورد ميكنم ....

ترجيح دادم سكوت كنم وجواب ندم وگرنه ول كنه قضيه نبود ...بعدهم گفت ديگه تكرارنشه ... حيف كه خسته بودم  همچين جوابشو ميدادم كه براي من يكي تكليف تايين نكنه .... توسالن غذاخوري بچه ها به زورغذابه من دادن... وقتي ديدن نه بابا مثل اينكه من واقعا دارم از شدت خستگي تلف ميشم ... واينكه دقيقا دوشبانه روزه كامل نخوابيدم ... دلشون به حالم سوخت ... سه ساعتي كه بين كلاس ها بيكار بوديم منو يواشكي بردن خوابگاه و يك دوساعتي خوابيدم....  كه همون دوساعت هم براي من كافي بود .......

 خلاصه ساعت هاي 9 با سرويس دانشگاه اومدم خونه ... يعني يك جنازه بيشترنبودم .... مامانم تامنو ديد بازگيردادنش شروع شد ... گفت:من از دسته توچكاركنم قيافت روتو آينه ببين چشمات چقدرقرمزشده ... بيابروبخواب من زنگ ميزنم دفترداري حرم ميگم تو امشب نمياي ... منم گفتم :يه وقت اين كارو نكني مامان امشب شبه آخره به جاش هفته ديگه نميرم ... خواهش ميكنم ... مامانم گفت :لجبازي ديگه چكارت كنم ؟!!!!!!(چقدر اين حاج خانوم بده ... )

انقدرقسم خوردم تا بيخيال شد ... ساعت 11 باپدر گرامي رفتم حرم حالا بماند كه چقدر گيرداد .....

 وقتي رفتم تودفترداري يكي ازهمين خانوم هاي خادم به من گفت:ميخواي توبرو من به جاي تو ميمونم ... (آخه يك بارمن اين فداكاري رو درحقش كردم ... حالا ميخواست جبران كنه) منم گفتم نه خودم هستم .... بالاخره بعداز اينكه وسيله هام رو تحويل دادم كه همشم دفتروكتاب دانشگاه بود .... رفتم طرف پنجره فولاد .... يك احساس عجيبي داشتم اونشب از شب هاي قبل اجيرتر بودم اصلا هروقت ميرم حرم احساس خستگي نميكنم ... ولي اونشب يك طوره ديگه اي بود ...هوا خيلي سردبود ... رفتم كنار پنجره يك كمي زيارت كردم ... بيشتر وقته اذان صبح اذيت ميشم ... بعضي ها همون وسط راه شروع ميكردن نمازخوندن ... منم صدبار تاكيد ميكردم فقط روي فرش ها بخونيد ولي انگار نه انگار... مخصوصا اين عرب هاي زبون نفهم ... يك ساعت مونده بود به اذان صبح رفتم كناره همون پنجره فولاد نشستم تايك كوچولو استراحت كنم.... چشمم افتاد به يكي ازهمين كساني كه دخيل شده بودن ... يك پسربچه كه روي يك صندلي چرخدارنشسته وبه من نگاه ميكنه ... ويك تيكه طناب سبزرنگ باريك به مچ پاهاش بسته بود ودخيل شده .... يك لبخند تحويلش دادم اونم خنديد... بعدمادرش ميخواست بزارش روي زمين تا بخوابه ولي يك نفري نميتونست به خاطره همين من كمكش كردم و دوتايي گذاشتيمش روي زمين ... من پتورو كشيدم روش ... ازمادرش پرسيدم چرافلج شده ... مادرشم گفت وقتي 4 ساله بوده يكدفعه خودبه خود فلج ميشه و دكترهام نميتونن تشخيص بدن كه چرااين اتفاق افتاده ... وتا الان كه 10 سالشه هنوزهم نتونستن بفهمند علتش چيه ...!!! پرسيدم چند وقته دخيل شدي اونم گفت ازهمون لحظه اي كه مريض شد ...هرشب ميام حرم تا شايد امام رضاپاهاي پسرم رو شفا بده ...... منم گفتم: مطمئن باشيد كه شفا ميگيره ... شماخوب دكتري رو انتخاب كردين ..... من بهتون قول ميدم اميدتونم ازدست ندين ..... وهيچ وقت ازكلمه شايد استفاده نكنين ...

تقريبا 5 دقيقه تا اذان صبح مونده بود ديدم مامانه همون پسره صدام ميزنه رفتم كنارش گفتم چي شده ؟ گفت :محمد درد داره ... خيلي عجيبه تابه حال اين طوري نشده .... حالش خوب نيست ... ميشه ببريمش دارالشفا ...

منم از پسرش پرسيدم پاهات دردميكنه ... اونم گفت هم دردميكنه هم ميسوزه ... گفتم كدوم قسمت ... گفت : سره انگشت هاي پاهام خيلي ميسوزه ...

همين طورم گريه ميكرد ... چون نزديك اذان بودهمه درهارو بسته بودن نمي تونستم ازدارالشفا دكتر بيارم... بهش گفتم يك خورده تحمل كن نمازكه تموم شد زنگ ميزنم دكتربياد ... الان نميشه ... به مادرش گفتم يك خورده پاهاش رو ماساژ بدين ... (آخه خادم ها همه يك دوره كمك هاي اوليه ميبينند ... اگر حاله يكي بد شد بدونن چكار كنن ...)بعد هم رفتم باكمك خادم ها ديگه صف هاي نماز جماعت رو مرتب كردم ... همين كه الله اكبر اذان رو گفتن متوجه شدم يكي داره خيلي بدجور گريه ميكنه وخدارو شكرميكنه ... سري رفتم كنارپنجره فولاد ........ خدااااااايا باورم نميشد ... مادره محمد بود .... محمد شفا گرفته بود ..... شفاي پاهاي محمد بعداز 6 سال ....( دراين جورمواقع چون مردم جمع ميشن خادم ها سري كساني كه شفا ميگرند رو ميبرن دارالشفا ولي چون نمازبود مجبورشدن محمدرو ببرن تو يكي از دفاترحرم تا مردم ازاين بيشترشلوغ نكنن .... ) منم ازفرصت استفاده كردم ... تا ديدم خادم ها دارند محمدرو ميبرن به بهانه وسايلشون بااونا رفتم ... وقتي خوابوندنش روي تخت ... محمد هي ميگفت من ميخوام راه برم ... مادرشم گريه ميكرد ... رفتم دسته محمد رو گرفتم ...  گفتم باشه بلندشو ...

 آروم اومدپايين اولش يه خورده سختش بود ... ولي خوب بعد از يك ربعي راحت راه ميرفت ... ازشدت خوشحالي دوره اتاق به اون كوچيكي بدوبدو ميكرد ... مادرش به من گفت :اسمت چيه؟  منم گفتم :مريم  مادرش گفت : كاش زودتر تورو ميديدم ... توانقدربا اطمينان به من گفتي حتماشفا پيدا ميكنه كه اميده ازدست رفتم دوباره برگشت ....

گفتم : من كاره خاصي نكردم فقط زماني كه خوب دقت كردم ديدم دراوج نااميدي هستين ... اون طوري صحبت كردم ... شايداگرمتوجه ميشدين درتمام اين 6 سال ازرحمت خدا نااميد بودين وفقط براي تسكين دلتون حرم ميومدين الان محمد زودترازاين ها خوب ميشد ... حالا چه طوري متوجه شفاي پاهاش شدين ؟!!

مادره محمد گفت :يكي ازهمين خادم ها حرم اومد كمكم كنه تا محمد رو بزاريم روي صندلي من نماز بخونم وبراي بقيه هم جاباشه ... وقتي از زيره بغلش گرفتيم تابلندش كنيم ...

ديگه چيزي نگفت وزد زيره گريه گفت :يا امام رضا قربونت برم چقدرتوبزرگواري ... (مثل اينكه همون جا محمد راه ميره ...)

منم ديگه طاقت نداشتم بغضي كه كرده بودم تركيد از مادرش ومحمد خداحافظي كردم رفتم بيرون ... معمولا بعداز نمازصبح حرم خيلي خلوت ميشه ... كناره ضريح امام رضا يك دله سير گريه كردم ياده چشمهاي خودم افتادم ... بعداز سه روزنابينا بودن شفا گرفتم ... اون سوزش هاي عجيب و اشكي كه از چشمم ميومد ... وحالا محمدهم دقيقا حالته منوداشت پاهاش ميسوخت ودردميكرد .... گفتم ياامام رضا من با اين همه گناه واقعا ارزش خوب شدن داشتم اونوقت يك بچه پاك وبي گناه بايد شش سال فلج باشه اونم بي دليل ... خدايا چه امتحانات سختي ازبنده هاي نادونت ميگيري ... وقتي گريه هاي مادرش رو ديدم كه ازشدت خوشحالي اشك ميريخت ... ياده مامانه خودم افتادم كه همين حال رو به خاطره من داشت .... چقدرماانسانها باهم متفاوت هستيم وتنها نقطه مشتركي كه درتمام انسانها وجودداره همين متفاوت بودنه آنهاست... من بااطمينان صحبت كردم وقول دادم محمد شفا پيدا ميكنه چون خودم تجربه داشتم ولي به مادرش چيزي نگفتم فقط گفتم : امام رضا هيچوقت كسي رو نااميد نميكنه ....... همين طوركه مادره منونااميد نكرد ....

خداجونم چقدر توخوبي و چقدر ما بدهستيم ...... خداجونم كمكمون كن تااز اين امتحانات توسرافرازبيايم بيرون ...كاش شماهام اونجا بودين وباچشمهاي خودتون ميديدن اونوقت ميفهيمدين من چي ميگم ....... كاملا احساس منو ميفهميدين...  

 


سؤال هميشه
گلدسته ات
كهكشانى است
 كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوي ملكوت ميدهد
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعي كوچك خلاصه كرد

و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايي كه پيش پاي تو باز ميشوند...

 

ومن يكي ازهمين التماسهاي گره خورده پنجره فولادبودم كساني هستند بدترازمن و محمدبه پنجره فولاد تكيه دادن ... ومنتظرهستنداون گره با دستان تو يا امام رضا باز بشه .......

 

 

 

 

پ.ن این آپ قراربود ... آپ خداحافظی باشه ... ولی دل کندن خیلی سخته ........ اگراون دوسته بزرگوارتهدیدم نکنه .... مارفتنی هستیم ........

+نوشته شده در نهم اسفند 1386ساعت9:55توسط حاج خانوم | |

سيييييييييييييييييييييييييييييييييييييلام .... حاج خانوم تشريف فرما ميشود ... حالتون خوب بيد .... درسلامتي كامل ازخودتان زندگي درمي كنيد............!! دلم براي همتون تنگيده بود ...... جيگمل طلاهاي حاج خانوم ...  

اين خاطره اي كه براتون مينويسم يكي از قشنگ ترين خاطره هاي اينجانب ميباشد حداقل براي خودم.....   خاطره اي كه هيجان ازش ميباره ... فقط طولاني بيده مثل هميشه ... حاج خانوم شرمنده ميشود ... توآفلاين بخونيد ...

 با اجازه بزرگ ترها من رفتم دبي و برگشتم.... كلا خيلي اتفاقي شد ... چون يك مدتي روحيه خوبي نداشتم ازهمون روزي كه كلاس هاي دانشگاه تموم شد بابام اسرار داشت كه اين 15 روز تعطيلي رو برم دبي ... ولي من قبول نكردم ... تا اينكه داييم قراربود براي يك سري كاربره دبي نشد.... باباي عزيزمم از خدا خواسته بليط دايي رو غالب كرد به من ...

 تو پست قبلي گفتم ميخوام حاج آقا رو غافل گير كنم يادتون كه هست... بابام هي ميگفت : حاج خانوم اين كارا يعني چي ... شايد تورفتي اون خونه نبود ... منم گفتم بابا جوني انقدر از پشتي اين حاج آقا نكن بعدهم من كليد دارم ...  

با كلي التماس و درخواست و خواهش راضيشون كردم كه حرفي به حاج آقا نزنن ... به مادرشوهري وپدرشوهري هم گفتم اونا هم از خودم پايه تر قبول كردن ... البته مادرشوهري ميگفت : حاج خانوم ميترسم اين حاج آقا سكته كنه ... منم ميگفتم : اين كارارو ميكنين كه لوس ميشه ديگه ...

خانواده تا فرودگاه همراهيم كردن ...  تا دقيقه آخر به همشون ميگفتم يك وقت زنگ زد سوتي ندين هاااااااا ... داداشمم ميگفت تو خيالت راهت من خودم هوارو دارم... مامانمم كه غنچه نصيحت هاشون شكفته بود همين طور نصيحت ميكرد  ... منم باخونسردي تمام لبخند تحويل مامانم ميدادم ... هاهاها ... كه نتيجه اين لبخندها چيزي جزحرص درآوردن مامانم نبود ... آخييييييييييييييييييييي ...  هرچند دقيقه يك بارم ميگفت فهميدي چي گفتم بازاذيتش نكني ... ؟ وقتي اين حرف رو ميزد جوش مياوردم گفتم : مگه من چكارش ميكنم ... ؟بابامم ميگفت: تو بشين خودتو خسته كن كه اين خانومو نصيحت كني ... وقتي فايده نداره ولش كن انقدرگير نده ... مامانمم ميگفت : نميدونم تو به كي رفتي انقدرشري ... من يادم نمياد تورو كه حامله بودم ازديواره راست رفته باشم بالا كه حالا تواين طوري شدي ....

 بنده هم طبق معمول لبخند ميزدم فقط يك حرف زدم كه ديگه مادرو پدر محترم ساكت شدن : گفتم ميخواست به زورمنو نگيره ... حالاهم كه گرفته حقشه .... ميرم كبابش ميكنم برميگردم ... هاهاها ...(من به شوخي گفتم اونا جدي برداشت كردن...)ولي باوركنيد اونا حرف ميزدن من فكرم جاي ديگه بود .... (به قول داداش آريا اي حاج خانوم مارمولك ... هاهاها ... ) مثل اينكه من قرار بوده پسر بشم ، دخترشدم ....

خداروشكراين بارشانسم خوب بود به جاي دوساعت تاخير ،نيم ساعت تاخيرداشت ومن به اوج آسمان ها رفتم (چه شاعرانه ...هاهاها ...) چشمتون روزه بد نبينه كنارم يك خانومي نشسته بود كه يك سره فك ميزد ... دلم ميخواست برگردم يكي بزنم تو دهنش بگم خفه شو مخمو خوردي ... خانومه همين طور ويز ويز ميكرد ولي من به هيجان اين سفر فكر ميكردم ...  همين طور اين هيجانه تو دلم وول وول ميكرد ...  هواپيما كه نشست ازشدت استرس داشتم خفه ميشدم ...يك تاكسي گرفتم و پيش به سوي خونه... تو راه زنگ زدم به شركت ... ميخواستم مطمئن بشم كجاست ... كه نگهباني گفت يك ساعتي ميشه رفتن خونه ...  به خونه خودمون زنگ زدم به مامانم گفتم من زنده ام دارم ميرم خونه خواهش ميكنم نگران نباشيد ... يك كم دندون رو جيگرتون بزاريد من زودي ميام.... (مامانه منم كه حساس از همون اولم راضي نبود تنها برم ... ولي هيچ كسي حريف حاج خانوم نميشود ...)

 زماني كه رسيدم جلوي مجتمع با خودم گفتم حتما منو ببينه  فكر ميكنه تو روياست ... چون مدت سفرم كم بود فقط يك ساك دستي كوچيك همراهم بود .... اگه گفتين اينجا ازخدا چي ميخواستم .... يعني نميدونين ...؟. خوب معلومه ديگه فقط ميخواستم با اون همسايه فضول روبرو نشم ... مثل جت خودمو رسوندم به آسانسور... همين طور كه آسانسور ميرفت بالا قلب منم ميومد پايين تو حلقم ...  خوشبختانه از هيچ كسي خبري نشد ... آروم كليدو انداختم تو قفل و چرخوندم ... اولين صحنه اي كه مشاهده كردم شلوغي خونه بود ... كتاباش همين طور وسط خونه ... آشپزخونه شلوغ ... نتيجه اين كه شتربا بارش گم ميشد ... طفلكي انقدركارداره و سرش شلوغه كه به خونه نميرسه ...

.فكركردم خونه نيست ...  آروم دره اتاق خواب رو باز كردم ... ديدم خوابيده ... آخي ... رفتم بالا سرش يك دل سير نگاهش كردم ... ميدونستم انقدر خسته است كه بمبم بزني بيدار نميشه ... دره اتاق رو بستم ... افتادم به جونه خونه ... همه جا رو برق انداختم... يك شام خوشمزه هم درست كردم البته همراه با سوپ براي حاج آقا ....( تمام اين كارها رو آروم انجام ميدادم تا با صدايي بيدارنشه ...) يك ساعت گذشت ولي آقا هنوزخواب تشريف داشتند دلم نيومد بيدارش كنم....  از بيكاري رفتم سراغ كتابهاي درسيش  يكي رو برداشتم ... گفتم بزارببينم اين جناب مهندس خان ماچه مطالعه ميكند ... كه هيچي هم نفهميدم ... هاهاها...  صفحه اول يكي از كتابهاش نوشته بود ...  

اين چه عشقي است كه دردل دارم .... من از اين عشق چه حاصل دارم

مي گريزي زمن ودرطلبت ...  بازهم كوشش باطل دارم

بازلبهاي عطش كرده من ... عشق سوزان تورا ميجويد

مي تپد قلبم و با هرتپشي ... قصه عشق تو را مي گويد

بخت اگرازتوجدايم كرده ... مي گشايم گره ازبخت چه باك

ترسم اين عشق سرانجام مرا ... بكشد تا به سراپرده خاك

مريم نازم دلم برات تنگ شده ... (تاريخش رو كه ديدم... تاريخ قبل از ازدواجمون بود ... دقيقا اولين جريان خواستگاري كه من جواب منفي دادم .. واينكه بالاخره گره بختشوباز كرد....)

ديگه طاقت نياوردم ... بلند شدم تا بيدارش كنم ...  با صداي تلفن فهميدم خودش بيدارشده ... داشت باداداشم حرف ميزد ... هاهاها ... زنگ زده بودخونمون بامن صحبت كنه ... گفتم حالا وقتشه ... تلويزيون رو روشن كردم با صداي بلند ... نشستم روي مبل روبروي تلويزيون ... بالافاصله ... حاج آقا از اتاق اومد بيرون ... ميتونستم قيافشو از پشت سرم تصور كنم ... از اولين چيزي كه تعجب كرده ... جمع بودنه خونه و صداي تلويزيون و در آخر يك خانوم روي مبل ... برگشتم بهش نگاه كردم و گفتم : ساعت خواب حاج آقا ... ميزاشتي سال ديگه بيدار ميشدي ... مثلازنت اومده ...

 واااااااااااااااااااااااااي بچه ها همين طور فقط به من نگاه ميكرد ... منم از خنده نفسم بند اومده بود ... يكدفعه مثل كسي كه تازه فهميده چه خبره ... گفت : تو اينجا چكارميكني ...؟!!!!!!

 منم با خنده گفتم : ميخواي برگردم ...

 اومد كنارم نشست گفت : باورم نميشه خيلي بي انصافي مريم يك لحظه نزديك بود سكته كنم ...

بعدهم با اجازتون يك خورده ابراز محبت نمودن ...(سانسوربيده ... هاهاها ...) ... نعوذوبالله ...

گفتم : فقط يك دوربين كم داشتم تا ازاين قيافه وحشت زده جنابعالي فيلم بگيرم ... وقتي رفتم ايران ببرم براي مامانت تا قيافه پسرجونشون رو ببينن ...  مگه جن ديدي ... !!دوتايي خنديديم ... من كه واقعا ازشدت خنده رو به موت بودم ...

حاج خانوم : من فكركردم خبراومدنم رودادن ... يعني مامانتم چيزي نگفت ؟!!!!

حاجي: نه حرفي نزدن برعكس همين دوساعت پيش با مامانم صحبت ميكردم ... خيلي بدجنسي ميبيني تورو خدا حالا مامان خودم چرا چيزي نگفت .. !!!. مريم يكي بزن توگوشم بدونم واقعا بيدارم ...

حاج خانوم :اِ اِ اِ ... نه بيداري ...

حاجي : نه جون حاج آقا بزن تو گوشم ... ميترسم خواب باشم ...

حاج خانوم : بيمزه ... حالا چرا قسم ميخوري ... نخير بيداري ...

حاجي : حالا تو بزن ...

منم لوپشو كشيدم گفتم ديدي بيداري ...

حاجي : واااااااااااااااي مريم هنوزم فكرميكنم خوابم ... بليط برگشت براي چه روزيه ؟

حاج خانوم : دوشنبه صبح ...

حاجي : (حالش گرفته شد ... به شدت ... )چرا انقدرزود ميخواي برگردي ... ؟

حاج خانوم: تازه اصلا نميخواستم بيام ... كلاس هاي دانشگاه شروع ميشه ... بايد برگردم ...

زنگ زد شركت كارها رو براي دو روز كنسل كرد منم هرچي ميگفتم لازم نيست اين كارو انجام بدي ... انگاربا ديوار حرف ميزدم ... ميگفت : توقع نداشته باش اين دوروزي كه اينجايي من برم شركت ...

حاج خانوم: حالا اگراجازه بدين شامتون رو بيارم قربان ...

حاجي : تومگه كي اومدي كه غذا هم درست كردي ... منم گفتم با اجازتون يك قرن پيش رسيدم ... چرا انقدرخونه به هم ريخته بود ....؟!!!

حاجي : خونه مجردي همين ديگه ...

حاج خانوم : يك نگاه خشن بهش كردم گفتم پس من بوقم ...

حاجي : نخير شما سروره مني ... چه فايده تو اون طرف من اين طرف تازه اين بابامم انقدر عروسشودوست داره گيرداده به خاطره شما بايد كارو شركت و درس و همه رو منتقل كنم ايران ... اون كه نميدونه تمام اينا يك سال طول ميكشه شايدم بيشتر ... ازاون طرفم مامانم ميگه ... تا نياي از مراسم عقد وعروسي خبري نيست ... به خاطر شما بنده رو گذاشتن تو منگنه ...

حاج خانوم : بله ديگه چه فايده ... اينا همه رو من ازشون خواستم ... مامان و باباتم قبول كردن ... حاضرم يك سال ديگه هم نياي ايران ولي اگرهم اومدي براي هميشه بياي ... من اينجا بين اين آدم ها نميتونم زندگي كنم ... دوهفته رفتم دانشگاه ديوونه شدم ... خيلي هم از زبان عربي خوشم مياد .... يادم نمياد يك بار سره كلاس هاي عربي حاضرشده باشم ...

حاجي : توكه استاده پيچوندني ...  خوب اصلا من ديگه هيچي نميگم ... پس قراربود آخره هفته بيام ايران ديگه نميام ... بازاعتراض نكني هااااااا ... چون با برنامه اي كه تو و اين خانواده عزيز براي من گذاشتيد ديگه وقت اومدن ندارم ... تاعيد ...

حاج خانوم : باشه نيا ... ولي اگرهم مياي براي هميشه بيا ...

حاجي : حالااين غذايي كه درست كردي ازاين ... خوردي مردي هاست ديگه ... آره ؟

حاج خانوم :حالا تو بخور... امتحانش ضرري نداره ...

مثلا اومديم شام بخوريم تازه خنده هامون اونجا شروع شد ... حاج آقا  ميگفت : باوركن كپ كردن تورو ديدم ... هنوزم فكرميكنم خوابم ... منم كه فقط ميخنديدم ...

 شام خوردنمون يك ساعتي طول كشيد ... بعداز شام ... رفتيم بيرون يك دورزديم و يك كمي خريد كردم ... هرچي هم به اين حاجي گفتم خوب بگو چي بخرم واست ... اونم ميگفت تو خودت اومدي انگار هديه ولنتاين رو به من دادي ... منم ميگفتم ميخوام جبران هديه اي كه برام گرفتي باشه ... تا مي خواستم بگم جون حاج خانوم بزار بگيرم دستشو ميزاشت جلو دهنم ميگفت : نداشتيم ديگه ... من چيزي نميخوام ...

ازآخرهم نزاشت براش هديه بخرم ...  خلاصه كلي چرخيديم ...... وقتي هم اومديم خونه .... گفتم : آخه من از ايران هم برات چيزي نياوردم .... اين طوري خيلي بد شد با خودم گفتم ميام اينجا برات ميخرم كه نزاشتي ...(اي حاج خانوم بد ...)  اونم گفت : هي من ميگم نره تو بگوبدوش خوب ... باوركن خودت از همه براي من مهم تري كه اومدي ...

 صبح به اسراره من رفتيم شركت اين جناب حاج آقا يك منشي داره خيلي فضوله منم به شدت ازش بدم مياد ...  تاچشمش به من افتاد ... زبونش بند اومد ... رفتم جلو گفتم : سلام سارا خانوم حاله شما ؟

سارا :سلام ... شما كي اومدين ... ؟

من: چيه تو شوكي ... من ديشب اومدم ...

سارا : خوش اومدين ...

من :(نزاشتم حرف بزنه ...) گفتم : خوب بسه فهميدم خوشحالي .... نميدونم چرا وقتي اين سارارو ميبينم بعدهم مثل سوسك بچسبونمش به ديوار ... البته قبلش زيره پاهام لهش ميكنم ... دختره فضول ... ناگفته نماند اين بارم سوسك شد ... هاهاها ... ( ما اينيم ديگه ............. )

با بچه هاي شركت هم يك گپ دوستانه زديم ... و حاجي منو به چند تا از دوستانش معرفي كرد ... خلاصه يك برنامه ريختيم با بروبكس بريم بيرون ... عشق وحال وصفا ... جاتون خالي خيلي خوش گذشت... منم كه يك سره به اين سارا تيكه مينداختم خفن ...( ولي حيف انقدر با اين آريا نقشه كشيديم كه ازهمون بالا بندازمش پايين نشد ... ولي به اندازه كافي چسبوندمش به ديوار... )

واما روزه يكشنبه... ناهارخونه يكي ازدوستانمون دعوت بوديم ... حاج آقا هم گيرداده بود من نميزارم فردا بري ...

حاج آقا : حالا يك كم بيشتر بمون دانشگاه ديرنميشه...

حاج خانوم :( خوشم مياد اذيتش كنم ... هاهاها ..) شرمنده اخلاق... بنده اين دوروزم به خاطر خودم اومدم يك كمي روحيه عوض كنم همين ... مگه من براي ديدن تو اومدم ...!!

حاج آقا:خوب پس چرا نرفتي هتل ...؟

حاج خانوم :وقتي خونه دارم چرا برم هتل .... ؟

حاج آقا:اينجا خونه منه ... حقش بود بيرونت ميكردم خانوم ...

حاج خانوم:توكه جراتشو نداري ... حرف نزن...

حاج آقا :ميخواي ثابت كنم كه جراتشو دارم ...؟

حاج خانوم :آره ... كو ببينم جراتت رو ...

حاج آقا بلند شد دستمو گرفت بردم طرف درآپارتمان گفت : اينم جرات ...

 منم گفتم : خوب شوتم كن بيرون ديگه ... حاجي هم در رو باز كرد خودش رفت بيرون وگفت : جراتشو ندارم ... احتياجي نيست شوتم كني خودم ميرم ...

مرده بودم از خنده گفتم پس به سلامت ... سال ديگه ميبينمت ....الهي ... گفتم صبركن منم ميام ... ماقراره شريك زندگي هم باشيم ... من اين خونه رو بدونه تو نميخوام ...

شوخي بود ديگه وگرنه همين حاج آقا يك آدم مارمولكي باورتون ميشه بعضي وقتها انقدر بد نگاه ميكنه من ميترسم ... ولي به روي خودم نميارم... انگارنه انگاركه تورو ديدم ... شجاعت رو داشته باشين ... هاهاها ...

  بعدهم رفتيم خونه نويد ونسرين (نسرين اسم خانومش بيده ) ... آخرخنده بود با مسخره بازي هاي نويد و عماد(عمادبرادرخانوم نويد بيده ... ) واقعا نميدونم اين همه انرژي رو از كجا آوردن ... سربه سره عماد ميزاشتن ... نويد و حاج آقا اذيتش ميكردن اونم ازاون دوتا پروو تر جوابشون رو ميداد ...

نويد : عمادميدوني چرا تابه حال داماد نشدي ... ؟ چرا هرجا ميري خواستگاري پرتت ميكنن بيرون ...؟

عماد: راستم نويد جان واقعا چرا ؟

حاج آقا : براي منم سواله واقعا چرا ؟

نويد :خوب واقعا چرا ؟

حاج آقا: حق با نويده واقعا چرا ؟

عماد : منم باشما دوتا موافقم واقعا چرا ؟

نويد : منم با خودمون سه تا موافقم واقعا چرا ؟

حاج آقا : عماد چقدرتوبدبختي چرا ؟

عماد: نسرين داداشت بدبخته چرا ؟

نسرين : نويد، عماد بدبخته چرا ؟

حاج آقا : عمادچرا؟

نويد : خوب كاملا واضحه چرا ؟

اگربخوام بگم فقط دويست خط چرا... چرا... بايد بنويسم ... اين سه تا چرت وپرت  ميگفتند ماهام ميخنديديم ...مثلا داشتيم ناهار ميخورديم  ... بعد از ناهاركمي واليبال بازي كرديم ... كه نتيجش اين شد مردها كم آوردن ... هاهاها ...

حاجي هم ازاول تا آخر كناره من نشسته بود ... نويدهم ميگفت : اي ترسوي بيچاره ... يعني انقدراز زنت ميترسي ... بلندشو ببينم اينجا دزد نداريم زنتو نميبرن ... حاج آقا هم ميگفت : شما دلقك ها هستيد من براي چي بيام ... منم گفتم : فعلا آقا نويد هواي خودتو داشته باش خانومت داره بد نگاه ميكنه ... اوه اوه ...

يعني آخر كل كل بود منم كه ميميرم براي بحث كردن با اين مردها ... به پيشنهاد من دو گروه شديم ... رفتيم توخط روكم كني مردها براي باره دوم ... زمين و آسمان رو به هم ميبافتيم ... يك چرتي درميومد ... خنده بازاري بود ... نويد هم ميگفت : حاج خانوم با من كل كل نكن كم مياري هااااااااا ...

گفتم : بچرخ تا بچرخيم ... بحثمون بيشتر درمورده حقوق زن و مرد بود ... نويد هرچي ميگفت من يك جواب تو آستينم داشتم ...(اززورگويي مردها متنفرم ... بحثمونم سره همين بود ...) يك شرط هم گذاشتيم ازما دوتا هركدوم كم آورديم بقيه رو شام مهمان كنه اونم طوري كه هركي هرچي خواست سفارش بده ... منم قبول كردم ... خلاصه ... من ميگفتم ... نويد ميگفت ... بقيه هم تشويق ميكردن... آخره جريان اين طوري شد كه جناب نويد خان بلند شدن گفتند : ملت محترم خانوم ها و آقايان اينجانب نويد براي اولين باردرزندگي چندساله خودكم مياورد ... تسليت عرض ميكنم....

 واااااااااااي چقدرخنديديم ... منم گفتم : خانوم ها و آقايان جيبه آقا نويد درخدمت گذاري آماده است... درضمن اشتب گفتي نويد خان براي بار دوم ...

نويدم به حاج آقا ميگفت : خداييش اين نامزدت عجب زبوني داره ...ااااااا ديدي چه تابلو كم آوردم ... اون ازاون بازي كردنش كه صدباربا توپ زد فرق سرم اينم ازجواب دادنش ... خدابه هممون رحم كنه ...

حاج آقا هم گفت : من كه گفتم بي خيال شو ... حالا برو پول خرج كن ... فقط موندم انقدر توپ خورد توسرت چرا هنوز آدم نشدي ...

حاج خانوم : بفرماييد آقا نويد اينم ليست غذا ... انقدرهم به اين حاج آقا گيرنده ... (9 نفربيشتر نبوديم ولي ليست غذا براي 20 نفر بود ....)

به زنش گفت : خوب يك كمي از پول هاي زبون بسته شوهرت دفاع كن نسرين خانوم ... نگاه كن چه خبره ...!!!!!! اين حاج خانوم انقدربا من جنگيد تا من كم بيارم كه چي ؟شوهرشون پول خرج نكنند ... اونوقت توبخند ...

من به جاي نسرين گفتم : نويد تازماني كه من اينجا باشم مغز زنت طبق فرمان من كار ميكنه ... حالا بروبگير كه همه گشنه هستن ... بعد تصميم گرفتيم بريم بيرون تو خونه حال نميداد.... بايد ميرفتيم بيرون حسابي نويد رو تيغ ميزديم ....  موقع شام بحث شرط بندي و كم آوردن نويد ادامه داشت ... طوري كه رستوران رو روي سرمون گذاشته بوديم .... اين مهموني دوستانه هم خوش گذشت بهمون .... صفا سوتي منگوله ... هاهاها ...

 وقتي اومديم خونه ساك دستي من تبديل شده بود به يك چمدون ... همين طوركه وسيله ها رو جمع ميكردم ... حاجي بالا سرم وايستاده بود به من نگاه ميكرد ... گفتم : چيه آدم نديدي ... اين طوري نگاه ميكني ... دارم ميرم آزاد باش ...

حاجي : بيا يك بار ديگه بزن تو گوشم ... من هنوزم فكرميكنم خوابم ...

حاج خانوم: بابا ... آ .. ببين من روح نيستم خودمم ... خوابم نيستي ... اگه يك باره ديگه بگي با همين چمدون ميزنم تو سرت ...

حاجي : ديگه كم مونده كتك بخورم ... اين عقربه هاي ساعت هم كه باهم مسابقه گذاشتن ... من هرچي دلم ميخواد آروم حركت كنن تندتر ميرن ...

حاج خانوم:(ازحرفش خندم گرفت ... راست ميگفت خيلي زود گذشت هميشه برعكسه ... ) آخه اين عقربه هاي ساعتم ميدونن من عجله دارم براي رفتن ... هاهاها ...

حاجي :كه عجله داري آره ... ؟!! منم گفتم بله ... جاتون خالي افتاد دنبالم ... حاجي: يك عجله اي بهت نشون بدم ... حالا من بدو حاجي بدو ... توآشپزخونه نزديك بود بخوره زمين ... منم گفتم ديوونه ... الان كه خورده بودي زمين ... زده به سرت ...

حاجي: من تانگيرمت ولت نميكنم ... ياخودت مثل يك دختره خوب وايسا بزنمت يا هم انقدر دنبالت ميكنم تابگيرمت ... حاج خانوم : زكي خيال باطل ... هاهاها ...  ازآخرهم گيرم آورد ... ( بچه بازي رو حال كنيد...)بعد هم سه نقطه ...

 حالا ساعت 6 صبح گيرداده بلند شو ... هرچي ميگم خسته ام ميخوام بخوابم ... ميگفت بيخود چندساعت ديگه ميخواي بري ... خواب بسه ... اگر بيدارنشي يك پارچ آب ميريزم روت هاااااااا ...

حاج خانوم : خوب بريز ... خوابم مياد ...

حاجي : اگرريختم گريه نكني هاااااااااا ...

حاج خانوم :به خاطر آب گريه كنم ... (ميدونستم ميريزه ... سابقش خرابه ...)رفت توآشپزخونه بايك پارچ آب اومد ...

حاجي: مريم تا سه ميشمارم بلند نشي ميريزم ...

واقعا خسته بودم خيلي خوابم ميومد ... منم هيچي نگفتم ... حاجي : مريم شوخي ندارم... بلندشو تا نريختم ... بنده هم كه قبلا نقشه كشيده بودم بازم محلش ندادم ... به حالت التماس گفت : بلندشو ... من و تو تايك ماهه ديگه همديگرو نميبينيم ...  بلندشو ميخوام باهات صحبت كنم ....  بازم محلش ندادم ... هاهاها ... حاجي : خودت خواستي...تا اومد آب رو بريزه روم سري جاخالي دادم ريخت روي تخت ...  منم زبونمو درآوردم...  واااااااي  هنوزكمي آب ته پارچ مونده بود ... همونارو ريخت روم ... گفتم :اي بدجنس ...  خيلي لوسي ...

حاجي: الان اجيرشدي ... يا بازم يك پارچ ديگه لازمه ...

حاج خانوم : فكركنم اجيرشدم ... خلاصه تا زماني كه ميخواستيم بريم فرودگاه كلي باهم حرفيديم ...  

 نيم ساعت زودتررفتيم فرودگاه ... حاج آقا هم همش دعا ميكرد پرواز تاخير داشته باشه يا پروازهارو كنسل كنند ...  منم ميگفتم : اگر كنسل شد با پاي پياده هم كه شده خودمو ميرسونم ... يادم رفت بگم نسرين هم بامن اومد يكي ازدوستان نزديكش يك دفتر هواپيمايي داره براش بليط جور كرد وشانس جفتمون هردو توي يك پرواز افتاديم ... بازهم مثل هميشه 2 ساعت تاخيرداشت ... عماد گيرداده بود به من : حاج خانوم اين خواهره من كه خوابه توبراي من يك دختره خوب پيدا كن ...

حاج خانوم : چه كسي ...... من!!!

نويد : اوه اوه بچه ها چه بويي مياد ....

حاج آقا : آره مثل بوي ترشي گنديده است ...

نويد : فكركنم از همين اطرافه ... بزار ببينم ...

حاج آقا: داريم به بو نزديك ميشيم ديگه مطمئنم بوي ترشي گنديده است ... نويدفكرميكني ترشيش چندساله باشه ... ؟

نويد : طبق محاسبات من فكركنم حدودا 26 باشه ... مگه نه نسرين ...

حاج آقا : اوه ... ازاينجاست ...

نويد : بابا عماد يك حمام برو خوب ...

حاج آقا : اين مشكلش با حمام برطرف نميشه ... اگه شمادوتا يك زوجه براي اين بيارين ... دعاتون ميكنيم ...

عماد: اين دوتاهم نميخواستن زن شمادوتا بشن ... اين نويد كه پاشنه دره خونه مارو كند ازبس اومدو رفت ... اين حاج آقا هم كه يادم مياد همش تو رويا سير ميكرد ...

نويد :راستم حيفه اون پولي كه من به اون گلها وشيريني ها دادم ... ولي اونقدر عرضه داشتيم كه حقمون رو گرفتيم ... ولي كاش نميگرفتيم ...

نسرين : (به شوخي گفت ) كه حيفه اون پول ها ... من يك پشيموني به تو نشون بدم ... بزار وقتي اومدم ... به خدمتت ميرسم ...

حاج خانوم : نسرين بيخيال ... بدآموزي داره منم ياد ميگيرم هاااااااااااا ...

عماد : خدايا شكرت كه من زن ندارم ... حالا هم برين خداحافظي هاتون رو بكنيد كه بايد برين ...

عماد چمدون هاي من و نسرين رو برد ... نسرين و نويدهم به سروكله هم ميزدن ... من وحاج آقاهم پشت سرشون بوديم ...  حاج آقا گفت : يعني من تورو تا يك ماهه ديگه نميبينم ... منم گفتم : خودت ميدوني من هرحرفي رو يك بار تكرارميكنم ... ترجيح ميدم وقتي بياي كه ديگه اينجا كاري نداشته باشي ... مواظب خودت باش ...

حاجي : رسيدي زنگ بزن ... راستي حاج خانوم هنوزم يك خورده توقلبت سنگ ريزه داره ...

حاج خانوم : اينا روهم يك كاريش ميكنم ...

عماد : خوب خانوم هاي محترم به سلامت ... به قيافه ماتم زده اين دوتام نگاه نكنين همين كه شما برين بادمشون گردو ميشكنن ...

نويدو حاج آقا واقعا دپرس بودن... به عماد گفتم اگه زن بگيري عاقبتت ميشه قيافه اين دوتا ...

 خلاصه ... خيلي سخت بود ... ولي خوب بايد ميرفتم ... تواين دو روز سرماخوردگي حاج آقا بهترشد ولي من از اون گرفتم ... با اون پارچ آبي هم كه ريخت بدتر شدم .... خيلي سعي كردم جلوي اشك هامو بگيرم تا حاج آقا نبينه ولي ازآخرهم نتونستم ... اشكم دراومد ...

كلام آخر .... تو همون كتاب درسيش كه اون شعر رو براي من نوشته بود منم پايينش نوشتم :

من

پري كوچك غمگيني را ميشناسم

كه دراقيانوسي مسكن دارد

ودلش را دريك ني لبك چوبين

مي نوازد آرام ،آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب ازيك بوسه مي ميرد

                               وسحرگاه ازيك بوسه به دنيا خواهد آمد

 

واين متن هم تقديم ميكنم به همه شما دوستاي جيگملم .... با اين دلهاي پاكتون ....

آن روزها چقدر پاك بوديم و بي گناه...

با يك نگاه عاشق ميشديم و با يك اشاره دل مي باختيم .

وقتي به دل بستن خود فكر مي كنم .

از همه آن سادگي ها به خنده مي افتم .

ولي نه!اگر چه دل ها پاك بودند و بي آلايش. اما زندگي مسيري به همان سادگي نداشت .

من به يك نگاه دل باختم  و به صد اشاره آن را پاك كردم .

مي دانم آنچه بايد، اتفاق مي افتد

من به تقدير نوشته شده ايمان دارم .

و فكر مي كنم  آنچه بايد ، رخ خواهد داد.

پس خود را به سرنوشت مي سپارم و ايمان دارم

دلهاي پاك و بي گناه ، تقديري زيبا دارند.

 

 

 

پ .ن 1 : دوستان جيگمل من ازشماها براي حاج آقا خيلي گفتم حاجي هم به همتون سلاممممممممممممممممممممممممممممم رسوند ... راستي اين داداش سوران سفارش كرد كه اگر بخواين 100 ساله آينده بچه دار بشين اززندگي زده ميشيم ... ما هم گفتيم چشم ... ولي اسم بچمونو از حالا براي يك قرن ديگه انتخاب كرديم ... سوران بيده ... خيلي خوشمله ... مگه نه داداش سوران ؟....

پ .ن 2: جوجو وبلاگت رو حذف ميكني يادت نره همه ما منتظره وبلاگ جديدت هستيم .... راستي بچه ها دلم براي داداش اميد خودمونم تنگيده آريا اگه ازش خبري داري بگو ... داداش صادق شرمنده ولي من نبودم ... ببخشيد ... ازدستم ناراحت نشي يه وقت ....  شادي وسحر جيگره من ... چهارشنبه ها و جمعه ها ميرم حرم اگه لايق دعا كردن باشم حتما براتون دعا ميكنم ... واز امام رضا ميخوام شما و هركسي ديگه اي هرمشكلي و حاجتي داره به زودي برآورده بشه ...

پ .ن3 : ازهمه بدتر قبض تلفن اومده 120 هزارتومان و 52 هزارتومانش فقط شبكه هوشمند بيده ... دوباره تكرار ميكنم 52 هزارتومان فقط هوشمند ... و اين 52 هزارتومان رو بنده در خدمت اينترنت بودم ... قيافه بابام ديدني بود .... هاهاها ... ولي من مثل هميشه لبخند بر لبانم داشتم ....  

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پی نوشت مهم :

دوستان گلم ... بنده چون عضوه خادم های افتخاری حرم میباشم ... سه شب پشت سره هم شیفت دارم .... از ساعت ۱۱شب تا ۷ صبح .... شانس من این سه شبی که حرم هستم صبح ها هم از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب دانشگاه تشریف دارم ... ای خدا حساب کنید چقدر میخوابم... دو ساعت   ولی خوب اشکالی نداره میخوام برم نوکری امام رضا فقط خدا کنه هوای به این سردی نیفتم فضای باز دانشگاهم چون مشهد نیست گلبهاره دیگه ۳ ساعتی که بیکارم مجبورم بمونم .... گفتم بهتون بگم یک ۳ روزی از دسته من راحت هستین ... هاهاها ... دوستتون دارم ... بای تا سه روزه دیگه ........ البته اگر زنده موندم

+نوشته شده در دوم اسفند 1386ساعت8:35توسط حاج خانوم | |