تبليغاتX
غریبانه اشک نمیریزم

غریبانه اشک نمیریزم

تنها نیستم ..... خدارو دارم ....

 

ولنتاین مبارک ............ به همتون تبریک میگم

سلام خوبين ؟ من خوب نيستم دلم يك كوچولو گرفته ... نه يك عالمه گرفته  ... نه خيلي بيشتر از يك عالمه گرفته ... ميخوام گريه كنم... مي خوام برم يك جايي دوراز چشم بقيه زار بزنم ... يك چند روزي هم هست خيلي كلافه ام نميدونم چه مرگم شده ... شايد به خاطر اتفاقاتي كه اين مدت افتاده اين طوري داغونم ... ناراحتي قلبي مادرم با اين سن كم و مريضي برادركوچيكم ...

روزه شنبه  مامان و بابام براي يك سري كارهاي اداري رفتن تهران ... من موندم و داداشي ها ... روزه يكشنبه صبح مامانم قلبش درد گرفت و بردنش بيمارستان ... كاش كنارش بودم ولي خوب اونا تهران ما هم مشهد ... كاري ديگه نمي تونستم بكنم غير از دعا براي همچين فرشته اي ..  .

خدا ميدونه من چي كشيدم ... من هيچي... بابام... شايد باورتون نشه من خيلي به زندگيشون حسادت ميكنم ... زن و شوهري هستند كه هميشه به هم ابرازمحبت ميكنند ... هميشه هم به ما گفتن تو زندگيتون با همسرتون صادق باشيد... حالا باباي بيچارم زن زندگيش يا به قول خودش دليل زنده بودنش... روي تخت بيمارستان خوابيده ... چي داره ميكشه ... من و داداشم از يك طرفم  نگران حال بابام بوديم چون ميدونيم اگر اين يكي مريض بشه يكي ديگشون حالش از اون بدتره ... باخودم هميشه ميگم يعني ميشه زندگي من و نامزدم هم به قشنگي زندگي مادر و پدرم باشه ...

شب بابام زنگ زد و گفت حال مادرتون بهتر شده كلي هم منو نصيحت كرد كه اگر داداش كوچكم بهانه گيري كرد من صبورباشم ( آخه سابقم خرابه يك وقت ديدي يك جيغغغغغغغغغغغغغغغغغغغه بنفش تحويله داداشم دادم ... هاهاها ) منم گفتم باشه چشم ... خلاصه شبش عموم زنگ زد به داداش بزرگم... گفت ميخوايم بريم حرم تا نماز صبح حرم هستيم مياي ؟ ... داداشمم طبق عادتش اول به من گفت منم مخالفتي نكردم گفتم باشه برو ... وقتي رفت من موندم و داداش كوچكولوم ... بهانه مامان و بابا رو ميگرفت منم داشتم روي اون پروژه دانشگاه كار ميكردم ... از آخر گفت : خواهرجون برام استخرمو آب ميكني بزاري تو حمام... آب بازي كنم ديگه بهت كاري ندارم ...

من : نه داداشي هوا سرده سرما ميخوري برو يك بازي ديگه بكن ... ببين چقدركار دارم ... بعدم بايد بخوابي بدو...

داداشي : اصلا من قهرم ... پس اين مامان و بابا كجان ...؟

من : (ديگه حوصلم سررفت..) خوب بيا بريم ولي يك كمي بازي ميكني بعدم مياي ميخوابي ساعت 12 شبه فقط يك كم باشه ؟

داداشي : باشه ...

يك استخربادي كوچولو داره اونو براش آب كردم گذاشتم تو حمام بعد رفت و شروع كرد آب بازي كردن منم اومدم سره پروژه خودم بايد تا هفته ديگه تحويل بدم ... خلاصه ساعت هاي تقريبا 1 شب بود انقدر سرگرم كارام بودم كه به كلي يادم رفته بود وروجك تو حمامه  ... رفتم به زوراز حمام آوردمش بيرون ... سري خشكش كردم ... خسته بود زود خوابش برد ... منم مثلا اومدم بخوابم .. ولي خوابم نميبرد ... رفتم يك كمي درس بخونم ...  يك دفعه ديدم داداشم داره باخودش حرف ميزنه ... اومدم تو اتاق خيسه عرق شده بود ... دست زدم به پيشونيش خدايا چقدر داغ بود حتي دست خودم سوخت ... هرچي صداش ميكردم ... نمي فهميد ... سري تب سنج آوردم گذاشتم زيره زبونش ... تا چشمم به درجه تب سنج افتاد ... تمام بدنم بي حس شد ... فقط ميدونم همين طور گريه ميكردم ...  به زور شربت تب بردادم خورد ... ولي فايده نداشت ... تبش خيلي بالا بود ...  اصلا يك لحظه به ذهنم نرسيد به اورژانس زنگ بزنم...  لباس تنش كردم يك پتو هم دورش گرفتم... هرچي به داداشم زنگ ميزدم چون حرم بود آنتن نميداد براش يك يادداشت گذاشتم ... ماشين رو از پاركينگ درآوردم ... شانسم گرفت ماشين جلوي در بود وگرنه باز بايد بقيه رو بيدارميكردم ... گذاشتمش صندلي عقب ماشين چون تب داشت پتو روكنارزدم... يك دفعه تشنج گرفتش ... قلبم همين طور ميزد ... علي داداشي .. علي جون خوبي ... توروخدا يك چيزي بگو ... خدايا حالا چكار كنم ... ؟انگار هيچي نميفهميد مونده بودم چه خاكي تو سرم بريزم ... آخه 2 نصفه شب به كي بگم ... كاش وقتي دائيم گفت بياين خونه ما قبول ميكردم ... ازيك طرف فكرم پيشه مامانم بود از يك طرفم علي اضافه شده بود .... هي ميگفتم نكنه از شدت تب كور بشه .. خدايا كمكم كن كجابرم ... يادم افتاد بيمارستان شماره دو مخصوص كودكانه ... با تابلوهاي راهنماي شهربيمارستان رو پيدا كردم ... الهي بميرم داداشم  همين طور تو تب ميسوخت ... رسيدم جلو دره بيمارستان ماموره آمبولانس كمكم كرد بردش بخش ويژه ... منم همين طور گريه ميكردم اگه يك وقت طوريش بشه چي ...تو سالن راه ميرفتم و اشك ميريختم و به درگاه خدا التماس ميكردم ... تب 40 درجه براي يك بچه پنج ساله خيلي خطرناك بود ...  تا دكتر اومد گفتم چي شد تبش اومد پائين ؟

دكتر : هنوز تب داره ولي از 40 درجه اومده پائين و فعلا تشنج نداره ... يك بچه با تب 40 درجه ياكور ميشه يا فلج ولي فعلا هيچي مشخص نيست .. بعدم رفت

مرتيكه بيشعور يك خدايي نكرده اي يك دوراز جوني نگفت... حتي فكر اينم نكرد كه من با اين حرفاش درجا سكته رو ميزنم ... نميدونستم اگر بچه خودش بود همين طور خونسرد حرف ميزد ...  هنوز بعد از عمل كاملا خوب نشدم سرم گيج شد دستمو از ديوار گرفتم ... تمام بدنم ميلرزيد ... بااين حرفش حتي اشك هاي چشمم خشك شد ... همش تقصيره من بود اگر بي خيال اون پروژه لعنتي ميشدم ميرفتم باهاش بازي ميكردم تا بهانه بابا و مامان و استخرو نگيره ... الان اين طوري نميشد ... رفتم تو اتاق بالاسرش ... تا چشمم به سروم تو دستش افتاد ... داغ دلم تازه شد همين طور گريه ميكردم و دستشو بوس ميكردم ... بيچاره مامانم حتما الان حالش از علي هم بدتر بود ...  علي جون بميرم الهي چشماتو باز كن... (آخه علي رو من بزرگش كردم ... گاهي اوقات خودش با اون زبون شيرينش ميگه تو مامان مني ... چون واقعا مهر و محبتم نسبت بهش مثل يك مادره ...) پرستارگفت: چيزه مهمي نيست انقدر نگران نباش ... تا نيم ساعت ديگه تبش مياد پائين ...  اين دكترها روغن پيازشو زياد ميكنن ... توخودت قبل از اينكه بياريش بهش قرص دادي؟

من : آره شربت تب بر دادم خورد ...

پرستار: خووووب كاري كردي .... از خونه تا اينجا 40 درجه رسيده 35... خوب موقع شربت دادي ... حالا برو بيرون انقدر گريه ميكني قربون صدقش ميري بچه هاي ديگه بيدار ميشن ...

اصلا حواسم به اطراف نبود ... آخي .. بچه هاي ديگه دست و يا پاهاشون گچ گرفته بود ... ياحالشون بدتراز علي بود ... پرستار كمكم كرد بلند بشم تمام بدنم ضعف ميرفت ...  از اتاق بردم بيرون ... يك دفعه يادم افتاد موبايلم رو تو ماشين جا گذاشتم... رفتم موبايلمو از تو ماشين برداشتم ... داداشم 10 بارزنگ زده بود ... زنگ زدم خونه ديدم كسي جواب نميده ... به گوشيش زنگ زدم گفتم كجايي ؟ گفت تا يادداشتت رو ديدم با عمو راه افتاديم ... گوشيتم كه جواب نميدادي ؟!

من : من كه نگفتم كجا ميبرمش ؟ الان شما دوتا كجايين ؟

داداشي : عمو گفت حتما ميبريش بيمارستان شماره 2 كودكان ماهم داريم ميريم اونجا ... نكنه جاي ديگه برديش ؟

من : نه همون جا هستم زود بياين ..

روي صندلي سالن نشستم سرم و چشمام از شدت درد نزديك به تركيدن بود سرگيجه ام كه داشتم ازهمه بدتر ... منم كه تواشك ريختن استادم ... حسابي از شدت گريه چشمام مي سوخت .... پرستار صدام كرد : شماخواهرجون مريمي ؟

من :  آره ... چه طور؟

پرستار: بفرمائيد ... برادرتون امرفرمودن شما بري پيشش... هرچي گفتم نميشه خواهرت بياد تو اتاق ... بازميگه نه من ميخوام خواهرمو ببينم... چه زبوني داره ماشاالله ...

(آخه داداشام منو به اسم صدا نميزنن هميشه بهم ميگن خواهرجون گاهي اوغات چي بشه بگن مريم ..)رفتم تواتاق ... انقدربوسش كردم ... الهي خواهرجون قربونت بره .. حالت خوبه ؟

علي : خيلي بدي ببين دستم داره ميسوزه به اين خانومه گفتم اين آمپورو از دستم بكشه گفت نميكشم بايد باشه !

من : اگر بكشن خوب نميشي ...

علي: تو خواهره بدي هستي ... چرا منو آوردي اينجا كه آمپورم بزنن ... ؟!! الان اگه مامان بود نميزاشت آمپورم بزنن ... !

من : ( تاگفت مامان احساس كردم دنيا دوره سرم چرخيد ... مامان طفلكم الان چه حالي داره ...) خوب ببخشيد يك كم ديگه اين آمپورو تحمل كن الان ميبرمت خونه ...

تبش قطع شده بود ... خدايا شكرت ... دماي بدنش نرمال شده بود ... كلي نزرونياز كردم تا مشكلي پيش نياد ...  داداشم و عموم همون موقع اومدن... سربه سرش ميزاشتن كه بخنده سوزشه سروم يادش بره ... عمومم از اين طرف گيرداده بود چرا به كسي نگفتي و تنها اومدي  ... منم گفتم گيرنده حاله خودم اصلا خوب نيست ... همينو كه گفتم از حال رفتم ... بااجازتون يك سروم هم به خودم زدن چون فشارم طبق معمول پائين بود ...  حسابي هم كه نگران اين وروجك بودم ديگه حالم بد شد ... ساعت هاي 11ظهر آوردميش خونه ... نزاشتم مامان و بابا چيزي بفهمند گفتم نگران ميشن ... حالا اومديم خونه گير داده من مامان رو ميخوام ...  انقدرچرت گفتيم و سرش رو بند كرديم تا يادش رفته ... بعدم يك سوپ خوشمزه براي داداشي درست كردم خودمم از شدت خستگي بيهوش شدم يعني خوابيدم ...خيلي شب بدي بود ... براي من كه انقدرعاشق برادرهام هستم خيلي سخت بود ببينم حال اين بچه انقدربده ...  در طول چند ساعت دوتا از عزيزترين كسانم مريض شده بودن و من داغون شدم ... شايدم به خاطر اين بوده و هست كه خيلي دختره حساسيم ...

يك خبره ديگه هم براتون دارم ... بابام با كلي اسرار برام بليط گرفت من برم دبي پيشه حاج آقا ... منم بهش هيچي نگفتم ميخوام غافل گيرش كنم ... وااااااااااااي فكرش رو بكنيد منو ببينه چه قيافه اي ميشه ... البته فقط 2 روز اونجا هستم بايد برگردم چون كلاس هاي دانشگاه شروع ميشه ... چه هيجاني داره ... جمعه عصر من دبي هستم ... وقتي برگردم براتون تعريف ميكنم ... خاطره بعدي خيلي هيجان داره ....... ووووووووووووووو ... اين هيجانه از همين الان تو دلم وول وول ميكنه ...

 

+نوشته شده در بیست و پنجم بهمن 1386ساعت8:31توسط حاج خانوم | |

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااااپم طولاني بيده هركي دوست داشت بخونه ... هركي هم دوست نداشت بازم بخونه ... چون حاج خانوم خواهرشوهر ميشود ... هاهاها ...  

 

السلام عليكم به شما دوستانه ( به قول جوجويي ) جيگمل ... الهي كه مادر دورتون بگرده ... كه ميگرده... 

آپ طولاني بيده مثل شاهنامه ... قابل توجه زهرا ... نامردم عمه سوران... نه من ... هاهاها ... آريا بيچاره رودل هوايي كرد بعد هم گذاشتش تو خماري ... حالا هرچي سوران ميگه ... من ميگم اين عمه خانوم نازميكنه ... ازآخر ميترسم ترشي آريا از 25 سال بره 40 سال ...

باور كنيد من قصد نداشتم خواهر شوهربشم اين شيده روي من اسم گذاشت ... شيده جون دستت مرسي ...

اول بزارين اين سحره جيگر سيخ شده رو هم راحت كنم به جونه همون جيگرت من آهنگ كش نميرم اين داداش صادق و آريا هي از من كش ميرن ... بعد خودشونم اعتراف ميكنند ... حالا بي خيال در اين وبلاگ آزاد باش هر كي هرچي دوست داشت كش بره ... هاهاها ...  فقط حاج آقا رو كش نريد ...

خوب حالا چرا خودتونو ميزنيد ميگم الان ... اگر يادتون باشه گفتم داداشه جوجم با يك دختر خانوم از خودش جوجه تر دوست شده و منم افتادم دنبالش تا اين دختر خانوم رو از نزديك ببينم ... حالا گوش كنيد

باصداي زنگ موبايل داداشم طبق معمول خودمو زدم به كري ... وقتي ديدم ملودي ديس ديسي تبديل شده به ميميرم برات ... كنجكاو شدم گفتم بزار جواب بدم ... تا اومدم جواب بدم ... موبايلش رو منشي بود يك دختره اي هم براش پيغام گذاشت ... حالا چي گذاشت ... سلام چطوري ؟ من ساعت 12 منتظرم ... واااااااي همون جا كپ كردم ... اين جوجه رو چه به دوست دختر... مامانم اومد گفت كي بود ؟... منم هول شدم

من : هيچ كس نبود قطع كرد ... مامان امروز مخ بابا رو ميزني ماشينو بده به من ...

مامان : من ديگه به توو بابات كارندارم ... تا كارتون جايي گير ميكنه ياده من ميفتيد ...

من: باشه نگو خودم ميگم

داداشم از حمام كه اومد بيرون چون ميخواستم مطمئن بشم كه قرارمال امروزه گفتم : الهي من قربونت برم امروز جايي نرو ميخوام برم سعدي چندتا كتاب بگيرم منوببر ... اونم گفت : به جونه خودت من قراردارم واجبه ... منم گفتم خوب باشه صبح ميريم ...

سري رفت موبايلشو چك كرد بعد گفت : گوشيم زنگ زده تو جواب دادي ؟!

منم خيلي طبيعي گفتم جواب كه ندادم ولي يكي برات پيغام گذاشت ... البته فكركنم... يك صداهايي ميومد از تو اتاقت ...

داداش : توفهميدي كي بود ...؟!!!!!!!!!!!!!!

من : من از كجا بدونم اصلا چرا انقدر سوال ميپرسي ... چيه ... چرارنگت پريده ...؟!

ماماني : ولش كن تو هم هي گير بده ...

منم بي خيال شدم داداشمم گفت من دارم ميرم بيرون ساعت هاي 6 خونه ام  ... اون يكي داداشه وروجكم گفت تو بيخود ميكني 6 مياي خونه ديره جواب بابارو خودت ميدي ( اداي مامانمو در مياورد ... ) مرده بوديم ازخنده ...

داداشي : تويكي خواهشن حرف نزن سوسك ( لقب سوسك سياه رومن به اين داداش كوچيكه دادم .... هاهاها ...)

مامان : الان كه زوده كجا ميخواي بري ...

يك دفعه گوشيش زنگ زد ... تو دلم خدا خدا ميكردم دختره باشه منم يك جوري بفهمم كجا قراردارند ... حدسم درست بود ... داداشم تا شماره رو ديد رفت بيرون منم رفتم دنبالش ...

داداشي: مطمئني مامانت نميفهمه تابلو نشه يه وقت ... باشه پس من دره غربي پارك منتظرم ...

ووووووووووو ... فهميدم كجا قرار دارند ... پارك ملت دره غربي ... يك كم كه فكر كردم يادم اومد امروزچهارشنبه است و روزهاي زوج براي خانوم هاست پس اين دختره به بهانه كتابخونه داره مياد بيرون ... خلاصه داداشم رفت كلاس كه از اونجا هم راس 12 بره پيش دوست جونش ...

منم تا رفت افتادم رو اعصاب بابام ...

من: بابا يك چيزي بگم نه نميگي ...؟

بابا: (اخما تو هم روزنامه به دست..) چيه باز چي ميخواي اين طوري گردن كج كردي ...

من: (لبخند ... هي به بابام نزديك تر ميشدم ... ) تو منو دوست داري ... هاهاها ...

بابا : (براش عاديه آخه من هميشه اين سوال رو ازش ميپرسم پس تا اينجا... جاي هيچ نگراني نبود ...) خوب معلومه دوستت دارم يك دونه دختر كه بيشتر ندارم ... خوب همينو مي خواستي ...؟!!

من : نه ... بابايي جوني دخترت ماشين ميخواد ...

بابا : ماشين ميخواي چكار ...؟

من: امروز كلي كار دارم بايد برم خيابون سعدي كتاب بگيرم ... بعد برم كتابخونه پارك ملت اونجا با بچه ها قراردارم ... بعد برم دنبال بليط براي شما و مامان واسه تهران ... بعد برم مامان كلي خريد داره يك ليست بلند تحويلم داده  ( حالا مامان هي نگام ميكرد كدوم خريد ... منم هي اشاره ميكردم پايه باش ديگه ماماني...قلبونت بلم ... خداوكيلي مامانم خيلي پايه است ...) البته زحمت ديگه شما هم اينه فقط پول خريد ها رو بدين .. بعد برم ثبت نام براي كانون .. بعد برم...

بابا : خوب بسه ... هي برم برم درآورده .. نخير لازم نكرده ماشين به تو نميدم ...

من : بابا تو رو خدا ...

بابا: خريد رو خودم با مامانت ميرم ... براي بليطم خودم ميرم ... بقيه جاهايي كه ميخواي بري با تاكسي برو من تنها به تو ماشين نميدم ... ( اين جمله آخرو خيلي خيلي محكم گفت .... )

من : باشه اصلا هيچ كدوم از اين جاها رو نميرم ... اصلا منو بگو اومدم به شما گفتم ...

بابا : چيه باز ميخواي قهر كني ...

من: بله ديگه قهر ميكنم .. اونوقت هي الكي بگو من تو رو از پسرام بيشتر دوست دارم ...( از اين دختراي لوس خوشم نمياد ... ولي مجبور شدم لوس بازي دربيارم ... )

بابا:حالا چون يك ماشين نميدم بد شدم ديگه ... دوستتم ندارم ديگه  ... آره؟!!!!!!

من : بله دل دخترتونو شكستين ... ميدوني كه اگه دل دخترتو بشكني چقدر گناه ميكني برو قرآن  باز كن ببين در مورد احترام و اهميت به دختر چي نوشته ...

بابا : از دست تو يعني تو تابه حال هرچي خواستي من و مامانت برات تهيه نكرديم ...

من : چراهمه كاربراي من انجام دادين... ولي من الان ماشين رو لازم دارم مسئله حياتي ...

مامانم تااون موقع شاهد منت كشي من از بابام بود ديگه دلش به حالم سوخت ... نه ... كباب شد...

مامان : خوب حالا هزاربار تنها با ماشين رفته بيرون ... از تو هم خيلي بهتر رانند گي ميكنه ... بعدم من حوصله بيرون اومدن ندارم به خاطر همين گفتم مريم خريد كنه ... تو هم كه هروقت ميري خريد ميكني جنسس هاي بد رو ميخري مياري خونه ...

بابا: دسته شما درد نكنه .. پس دخترتون بهتر از من سرش ميشه ... الان خيابون ها يخبندونه خطرناكه ..

فقط حال كردم مامانم خيلي رك گفت : آره از تو بيشتر جنس مرغوب رو ميشناسه ... هروقت خريد ميكني همه تاريخ گذشته است يا به درد من نميخوره ... (اين كه ميگن رگه خوابه باباها دسته اين ماماناست دروغ نيست ... هاهاها ...)  يخ خيابون ها هم باز شده تو نميخواد نگران باشي ... ( حالا جالب تر اينه كه مامانم هميشه از خريد كردن من ايراد ميگرفت ... فقط حال كنيد چقدر مامانم پايه است ... يوووووووهووووووووو ...)

من مرده بودم از خنده... مامانمم هي چشمك ميزد بيشتر ميخنديدم ... بلند شدم گفتم : عجب غلطي كردم من ماشين نخواستم با خط 11 ميرم ...

رفتم تو اتاق زنگ زدم برو بكس عزيز... برنامه داداشي رو رديف كردم ... منتظر بودم بابام بياد سوييچ ماشين رو تقديمم كنه... ديدم نخير مثل اينكه اين سري قضيه فرق ميكنه ... ديگه نازمو نميكشه ... حاضر شدم ... بعدم با صداي بلند گفتم من رفتم پدرو مادرعزيزم... واي باباجوني صدام كرد ...

بابا : ( خيلي جدي) اين دفعه رو فقط به خاطر مامانت ماشين رو ميدم ... ولي مريم بابا مواظب باشي هاااااااااااا ... تابري بياي من دلم هزار راه ميره ... آرومم برو ...

من : ( يك ماچ آبدار تحويل بابام دادم ... ) چشم ... ولي خدائيش به خاطر حرف هاي مامان بود يا به خاطر ترس و وحشت از مامان .... هاهاها ... الهي بميرم براتون انقدره شما مظلومي ... هميشه هم كه ميگين به خاطر مامانت ... هاهاها... خوبه دفعه اولم نيست ...

بابا : اين زبون تو رو من كه نتونستم جمع كنم خدا كنه اون حاج آقا بتونه ...

نشستم پشت ماشين اول رفتم دنبال بهاره و لادن بعدم زنگ زدم داداشم ديدم هنوزكلاس تشريف داره ... تا لحظه موعود وقت زياد بود سه نفره رفتيم كانون براي ثبت نام زبان ... زودتر از ساعت 12 جلوي دره غربي پارك بوديم ...

وحالا درينگ... دارانگ... ديدينگ... حاج خانوم كاراگاه ميشود ...

 هردختري رد ميشد همين طور نگاهش ميكردم ... تا اينكه وااااااااااااااااااااااي چشمم به داداشم افتاد با يك بسته كادوتو دستش رفت طرف يك نيمكت همون جا وايستاد ... منتظر و چشم به راه ... آخي ... منم همين طور حرص ميخوردم ... يك دوست دختري نشونت بدم ... واااااااااااااي دختره اومد ...

بهاره : الهي... مريم چقدر عروستون خوشگله ...

من : خفه شو عروس كيلو چنده ...

لادن : نگاه كن مثل پنجه آفتاب ميمونه ... مريم خيلي خري عروس به اين نازي ...

تودلم قربون صدقه داداشم ميرفتم ... هركاري ميكردم خودمو راضي كنم كه ديگه بزرگ شده ولي قبول كردنش سخت بود ... مگه چندسال داره كه از حالا عاشق يك دخترازخودش بچه تر بشه... هي به اين فكر ميكنم نكنه اين داداش سرتا پا احساساتيه من شكست عشقي بخوره ... داداشم هيچ چيزي رو از من مخفي نميكنه هميشه حرف هاي دلشو به من ميگه ... ولي اين بار نميدونم چرا چيزي نگفت ... اين حرف ها رو به بهاره و لادن ميگفتم اونام ميخنديدن ...

من : بچه ها همين جا بمونيد من ميرم پيششون ...

بهاره و لادن دوتايي گفتند : نه ديوونه نري هااااااااااا زشته همين جا بمون ...

من : مگه ميخورمشون ميخوام برم بيشتر با اين دختره آشنا بشم ... كلي نقشه كشيدم .. اين همه منت بابام كشيدم ماشين رو بده تا اين نقشه هامو عملي كنم ... اصلا اين پسره خيلي پرو شده بايد آدمش كنم ..

باكلي بدبختي دوتايي جلومو گرفتن كه من نرم ... خلاصه اون دوتا براي هم love  ميتركوندنو ... قدم ميزدن .. ما سه تا هم دنبالشون ... از شدت سرما هم قنديل بسته بوديم ... كاراگاه شدنم مكافات داره ...

من : اگه اين بسيجي هاي سگ پارك بگيرنشون چي ؟

بهاره : آخه دختر كدوم خري هواي به اين سردي مياد بيرون اونم اينجا كه همش دارو درخته هواسردتراز بقيه جاهاست ... همه ميرن كافه كه گرمم باشه ... از بسيجي خبري نيست اين دوتام زرنگ هستن كه اينجا رو انتخاب كردن ميدونن كسي بهشون كاري نداره ... اون دوتا مرغ عشق الان احساس سرما نميكنن چون عشق بينشون گرم نگهشون داشته ... ماسه تا خريم افتاديم دنبالشون ... حاج خانوم جمله آخرو داشتي چه احساساتي گفتم ...

لادن : داداشت به تو بره بسه ...  حاج خانوم جونه... دوست جونه من بي خيال شوبچه كه نيست انقدر به بدبخت گير نده ...

من : بروبابا ... خيلي هم از دوست جونت خوشم مياد ... بيخود كرده چه معني داره ... جفتشون خيلي بچه هستن ... ميكشمت مگه دستم بهت نرسه .... (خيلي عصباني بودم ... بي نهايت ... )

بهاره : هرچي بگي بيشتر خودتو خراب ميكني ... اين داداش تو با اين عشقي كه به خواهرش داره هميشه هم همه حرف هاشو به تو ميگه يك كم صبر كني اينم ميگه ... هركي ندونه ماها ميدونيم چقدر دوستت داره ديگه ...

من : فكر نكنم بهم بگه ... الان كه فقط ميخوام بزنمش ...

بگين چي ديدم ... ؟ وقتي داداشم كادوي دختررو داد... دستشو گرفت ... وااااااااااااااي بعدم دستشو بوسيد ... آب تو سرم خشك شده بود ... البته هوا به اين سردي بهتره بگم ... آب تو سرم شد قنديل ... بهاره و لادن دوتايي دست زدن و هورا كشيدن ...

بهاره : مريم ديوونه ببين چقدر داداشت دوستش داره ديدي چه عشقولانه بود ...

لادن : آره... كاش دوست جونه منم اين طوري بود بايد يادش بدم ...

همين طوري مونده بودم... از داداشه من خيلي بعيد بود ... تمام بدن داغ شده بود تو اون سرما عرق كرده بودم ... اصلا قدرت نداشتم راه برم همون جا روبرف ها نشستم ...

بهاره : ااااااااا ... مريم حالت خوبه ... ؟ چقدر حساسي تو... بي خيال بلند شو !

لادن : يك وقت حالت بد نشه ... چي شد يهويي ...؟

من : هيچي نشده فقط بريم خونه ... حالا بزار بياد خونه تيكه تيكش ميكنم ...

خلاصه به اتفاق بهاره و لادن اومدم خونه ... تا ساعت 6 همين طور تو خونه راه ميرفتم تا داداشم بياد ...

راس 6 اومد ... انقدر شاد و خندون بود كه دلم ميخواست بقلش كنم ولي محلش ندادم ... اومدم تو اتاق درم بستم ...

تق تق تق

چه طوري خواهرجوني ...

من : خوبم ... چيه چرا انقدر شنگولي ...؟

داداشي : امروز بهترين روزه زندگي من بود ...

من : چه اتفاقي افتاده كه بنده ازش بي خبرم ... ؟!!!!!!

داداشي: خوب ميخوام برات تعريف كنم ... خودت ميدوني من هرغلطي بكنم اول به تو ميگم حالا بزار مامان بره اين طوري شك ميكنه ... بعد مياد سوال پيچم ميكنه حوصله ندارم ...

من : باشه

بعد از نيم ساعت مامانم رفت بيرون...  با اشتياق تمام همه اتفاقاتي كه واسش افتاده بود  برام تعريف كرد منم هيچي نگفتم ... گفتم بزار ببينم ميگه كه دسته دختررو بوسيده ؟!!... ديدم نه... همشو به من گفت همه اون چيزهايي كه خودم شاهدش بودم ... اين كه چه طوري آشنا شدن ... اين كه خيلي همديگرو ميخوان ... دلم براش ميسوزه آخه خيلي بچه است ... خيلي هم احساساتي ...

داداشي : يك كادو هم براي تولدش خريدم ... يك قرار ديگه ميزاريم تو هم مياي مي بينيش ... اگر بگي خوب نيست منم ديگه دوستيمو ادامه نميدم ... براي ولنتاين هم باهم ميريم براش كادو ميگيرم ... حالا چي ميگي ؟

سري گفتم : واقعا عاشق هم هستين ؟

داداشي : عاشق نه... ديوونه هم... باورت ميشه اگه يك ساعت نبينمش ميميرم ... حالا هم كه تو ميدوني خوشحال تر و راحت تراز قبلم ...

راستش اول كه تو پارك برخوردهاي داداشمو نسبت به دوستش ديدم ته قلبم باخودم گفتم نكنه يه وقت از مهرو محبتش نسبت به من كم بشه ... آخه من عاشق برادرام هستم حتي به جرات ميتونم بگم از مادر و پدرم هم بيشتر دوستشون دارم ... ولي وقتي ديدم همه چيزو به من گفت فهميدم مهرو محبت برادرو خواهر هميشه هست ... فقط يك عشق جديد به قلب داداشم اضافه شده كه هيچ وقت نميتونه مهره خواهرشو از دلش بيرون كنه ... تا اون لحظه منتظر بودم فقط بياد خونه حسابي دعواش كنم ... خيلي از خواهرش حساب ميبره .... هاهاها ... ولي وقتي ديدم همه چيزرو به من گفت ديگه حرفي نزدم ...  يكي زدمش گفتم : اي شيطون پس قبول كنم كه ديگه داداشم بزرگ شده ... باشه يك قرار بزار ببينمش بعدم بريم براش يك هديه خوشگل بگيريم ...

داداشي : ميدونستم قبول ميكني ... پس من برم يك زنگ بهش بزنم ...

قرارمون براي شنبه صبح شد ... البته هرچند من دختررو ديدم ولي انقدر نازه كه بايك بار ديدنش سير نميشي ... حالا شدم خواهرشوهره مهلبون  ... قابل توجه شيده ... من از اون خواهرشوهرهاي بدجنس نيستم... هاهاها ...  عروسمونم خيلي جيگمله ... ولي اين اجازه رو بهش نميدم كه به دختره از اين بيشتر وابسته بشه ...

راستي اسمشم خيلي نازه مثل خودش حدس بزنين چيه ؟

 وااااااااااااي چه طولاني شد ... خيلي ازقسمت هاشو نگفتم مثلا ماشين گيركرد تو برف ها .... هرهرهر ... نيشتو ببند ... يا اينكه يك چندتا پسر افتاده بودن دنبال ماشين .... هاهاها ... ازاون سوسولا ... بعد همون پسرا ماشين رو از تو برف ها درآوردن ... هاهاها ... اگر اين تيكه هارو براتون تعريف ميكردم ... الان احتمالا دل و رودتون از خنده تركيده بود .. بعدم جلوچشماتون وول وول ميكرد ... خوب نزنيد بابا رفتم ... ولي بزارين تعريف كنم ... خوب خوب غلط كردم رفتم ... خوب چرا فهش ميدي ببخشيد طولاني شد ... بوووووووووووووووووس ...

 

+نوشته شده در بیستم بهمن 1386ساعت23:3توسط حاج خانوم | |

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآي ملت حاج خانوم آپ بيده ... وقت خبر دادن نداره .... هووووووووووووووووي ... بيايد ... 

 

سلام خوبين ؟ من خوب نيستم دارم ديوونه ميشم ... ديگه به اينجام رسيده ... نگا اينجام ... آره همون جا ... اي بابا ول كن تو روخدا ... اعصاب مصاب ندارم ... هي گير دادم متر ميگيرم كه به كجام رسيده ... اصلا جايي رسيده كه راه گلومو بسته دارم خفه ميشم ... آ ... حاج خانوم به درك واصل شد ... الان روحش مينويسه ... ها چيه تعجب نكنيد ديگه خل شدم .. رگ هاي موخم به هم پيچيده .... از دست اين حاج آقا ... ديوونم كرده ديگه ... بلند شده رفته اون سره دنيا ... هي ميگه امروز ميام ... هي ميگه فردا ميام ... آخ ازدست تو ... چند شب پيش بهش زنگ زدم گفتم اگه تا آخره هفته نياي ديگه جواب تلفن هاتو نميدم ... حاج آقا هم گفت : چشم ميام ... ااااااااااااا ... بشكنه اين شانس كه فلفل نداره ... بازآقا زنگ زده ... حاج خانوم به خدا انقدر كار ريخته سرم بليطم گير نمياد...  يك كم صبر كني تا يكي ، دو هفته ديگه ميام ... اوووووووو كو تا دو هفته ديگه ... چقدر دندون رو اين جيگر بزارم خوب بدبخت مرد چيزي ازش نمونده ... اين سحر بيچاره چه دلي داره روزي صد نفر جيگرشو سيخ سيخ ميكنن ... هاهاها... منم كه حسسسسسساس گفتم حالا ببين اگه من جواب تلفنتو دادم ...

درينگ.. درينگ... درينگ... البته ويبره هم همراهش هست ديگه اين قسمت خودتون بلرزونين ... درينگ درينگ... درينگ ... تماس ناموفق1 ... هاهاها ...

درينگ ...درينگ... درينگ... تماس نا موفق2 ... هاهاها...

درينگ ...درينگ... درينگ... تماس نا موفق3 ... هاهاها...

ااااااااااا ... ديگه زنگ نزد ... بعده 5 دقيقه پدره عزيز وارد اتاق ميشود

تق تق تق

پدر: خوب دختر مرض داري جوابشو نميدي ...

من: نه مرض ندارم ... كرم دارم ... دوست دارم يك كم اذيتش كنم ...

پدر: اي بابا حالا بيا درستش كن ... همين الان زنگ ميزنه جواب ميدي ...

من : باشه

درينگ ...درينگ... درينگ ... تماس ناموفق 4... هاهاها ...

پدر: خوب جواب بده ديگه...

من : خوب باشه شما بريد من جواب ميدم ...

پدر : تا جوابشو ندي من بيرون برو نيستم ... زود باش

پدرلجباز دختر هم از پدر لجبازتر....هاهاها...

پدر: (خطاب به خانومشون ...) بيا كه من حريف اين دخترت نميشم ...

من : مرده بودم از خنده ... مامانمم ضايش كرد رفت ...

مادر خطاب به پدر: ولش كن تو چكار داري بزار هر كاري دوست داره بكنه ... خودش طاقت نمياره جواب ميده ...  

دمت جيز ماماني ... اومد تواتاق ..  ماماني گفت : بزن قدش...  حالي به حولي ... هاهاها ... آخه ماماني همكارم بود ...( هميشه تو كل كل بابام و حاج آقا باهم هستن ... من و مامانم با هم ) حاج خانوم بسه ديگه جوابشو بده ... چشم مامان جوني ... الهي كه من قلبونه تو مامان خوشملم بلم...

داداشمم جلوم نشسته بود هي شكلك در مياورد ... منو بخندونه ... منم آخره اعتماد به نفس بيشتر شكلك درمياوردم ... هاهاها ...

درينگ ... درينگ ... درينگ ... (خطاب به برادر: بلند شو برو بيرون ميخوام صحبت كنم ...انداختمش بيرون ...)

من : فرمايش

حاجي : بيام بزنمت ...

من : جرات داري بيا ...

حاجي : جرات كه فكر نكنم ....

من : خوب حالا فرمايش ...

حاجي : من از آخر از دست تو خودمو گم و گور ميكنم

من: جرات داري برو گم و گور شو .... همين طوريش 2 هفته نيستي ديگه اگر بري ...

حاجي : ها چيه خوشحال ميشي ...

من : آره خوشحال ميشم عروسي ميگيرم دو هفته نيستي دارم ديوونه ميشم ... وقتي هم ميگم بيا ميگي كار دارم ...

حاجي : خوب باشه تسليم ... اگر بي خيال شركت بشم درسمم بزارم كنار ... بلند بشم بيام تو راضي ميشي؟

من : يعني اونا مهمتراز منه ؟

حاجي : تو براي من از همه مهمتري ...

من : نخير لازم نكرده تشريف بياري بمون همون جا امتحانات تموم شد كاراي شركتم تموم شد اونوقت بيا... من كه ماه رو ساختم سالم ميسازم

حاجي : آفرين حالا شدي دختر خوب ...

من : مثل بچه ها با من حرف نزن اصلا خوشم نمياد ... چرا زنگ زدي به بابام شكايتمو كردي ... هان ...

حاجي: ( از خنده مرده بود ...) حالا چقدر هم بابات حريف تو شد ... خدا به من رحم كنه با اين زن شري كه گرفتم ...   

من : خيلي هم از خدات باشه ...

حاجي : اون كه بله روزي هزار بار خدارو شكر ميكنم ...

من : مسخره ميكني ؟

حاجي : نه به جونه حاج خانوم ... باور كن خودمم لحظه شماري ميكنم كه بيام خوب نميشه ديگه چكار كنم تازه اگرهم بخوام قيده  شركت و درس بزنم بليط نيست ...  

من : خوش بگذره ... حالا هم برو ميخوام بخوابم ...

حاجي : ( دپرس شد به شدت ) يعني برم ... همش 5 دقيقه هم نشده با هم حرف زديم ...

من : تازه من بهت تخفيف دادم ... وگرنه نميخواستم جوابتو بدم ... ( حالا تو دلم هي قربون صدقش ميرفتم ...)

حاجي : ( اونم از دلم خبر داره ديگه ... كم نياورد ... ) خوب باشه برو بخواب ...

من : ( موندم چي بگم ... مگه ميشد  كم حرف بزنم ... سكوت كردم ..)

حاجي : الو هستي حاج خانوم ... سلام كه نكردي حداقل خداحافظي كن ...

من : خوب سلام خوبي؟

حاجي : ( زد زيره خنده ... ) خوب من كه ميدونم اينا حرف هاي دلت نيست ... فقط دوست داري اذيتم كني منم منت بكشم ... كه تو منت كشي استادم كردي ...

خلاصه كلي حرفيديم ... من همون حاج خانومي بودم كه نميخواستم حرف بزنم ... هاهاها ... يك وقت فكر نكنين دعوا كرديم هااااااااااا ... ما دوتا هميشه همين طوريم كل كل ميكنيم ... خدا اون روزو نياره كه دعوامون بشه ... آمين ...

  خوب چكار كنم منو گذاشته رفته .. تنها بيدم ... اعصاب مصاب كه ندارم ...  روزه شنبه كه قرار بود مامانش اينا بيان خونه ما دو ساعت كلاس اونم با استاد طاهري معروف رو پيچوندم بعدم كه تحته تعقيب بودم... يكشنبه گيرم آورد حسابي رو اعصابم پياده روي كرد ... امروزم كه از كلاس شوتم كرد بيرون... منم كه كم نياوردم گفتم دستتون طلا استاد كاش از خدا چيزه ديگه ميخواستم پس با اجازه من رفتم بچه ها خوش بگذره ...(بيچاره ... ميدونستم چه عذابي رو بايد تحمل كنن ... آخي ...) از خدا خواسته اومدم خونه .... فقط اين ترم بنده رو مشروط ميكنه ... مطمئنم ... تا 15 روزم تعطيليم تا برم واسه انتخاب واحد ...

وااااااااااااااي يك چيزه ديگه ... دیروز داداشم رفته بود حمام گوشيش زيره شارژ بود ... يك دفعه زنگيد در اين جور مواقع من اهميت نميدم اصلا جواب نميدم ... ميگم بزار انقدر زنگ بزنه تا خسته بشه ... هميشه هم زنگ موبايلش به قول خودم ديس ديسي بود ... اين بار ديدم ملودي ميميرم برات گذاشته ... همين كه اومدم جواب بدم موبايلش رو منشي بود ... واااااااااااااااااااي خدا مرگم ... يك دختره اي براش پيغام گذاشت ... اين رگ غيرتم زد بالا تمام بدنم داغ شده بود ... آخه اين جوجه رو چه به دوست دختر ... از حمام كه اومد بيرون رفتم جلوش گفتم :( حالا پاچه خواري ... ) ميگم الهي خواهر قربونت  بره امروز جايي نرو من ميخوام برم سعدي چند تا كتاب بگيرم منو ببر ... داداشمم گفت : به جونه خودت قرار دارم بايد برم ... منم گفتم خوب باشه برو صبح ميريم .... هاهاها ... اين شد كه ماشين بابام رو گرفتم افتادم دنبالش .... حالا بماند كه چقدر چرت به بابام گفتم تا اجازه داد ... خاطره بعدي در خدمت داداشم هستم ... هاهاها...

 

 

 دوستای گلم حتی این بار به آریا هم اس ام اس نزدم که آپم وقت واسه خبر کردن این همه دوسته جیگمل ندارم دیگه از حس ششم کمک بگیرید لطفا ... بوووووووس جوجویی و سوران جونی سره فرصت سر میزنم مرسی خبرم کردید ... دوستان جیگمل اگه چند روزی گم و گور بودم وحشت نکنید من زنده بیدم ... هاهاها..

+نوشته شده در هفدهم بهمن 1386ساعت9:7توسط حاج خانوم | |

سلام حالتون چطور بيده در سلامتي كامل به سر ميبريد هوووووووووووووووو

حاج خانوم اومد تا دوباره از خودش خاطره در كنه .... هاهاها...  البته اين خاطره فقط اختصاص داده شده به استاد محترم ... و دانشجوي تنبل ...

يك روز در خانه نشسته بوديم داشتيم تخمه ميشكستيم  ... (تخمه از نوع هندوانه ... ) يك وقت ديديم تليفونمان زنگ زد ...( از اين گوشي خارجكي ها .. هسته ... از اونا ... ) گوشي رو برداشتيم ... گفتم .. كيسته ... اووووووه ديديم استاد دانشگاهمان بيده ... اين شد كه رنگ از رخسارمان پريد... شديم سر شيره ماست ...

من : سلام استاد طاهري ... حال شما خوبي؟ .. خانوم چطورن ... ( همين طور پامو گذاشته بودم رو گاز و خلاصي نداشت پاچه خواري پشته پاچه خواري ... )

استاد : سلام حاج خانوم احوال شما ؟ ....

من : خوبم استاد ... ( ديگه زبونم نچرخيد ... همون جا قفل شد ... )

استاد: مثل اينكه حاج خانوم خيلي خوش ميگذره ... ؟

من : ( ميتونستم قيافه عبوصشو از پشت تلفن در خيال خود تجسم كنم .... ) نه بابا چه خوشي ...

استاد:(نزاشت زر بزنم سري گفت ) پس همين الان بيا دانشگاه ميخوام حسابي بهت انرژي بدم و خوش بگذره

من : آخه استاد من امروز كلاس ندارم ....

استاد : ( خيلي عصباني بود ) حاج خانوم امروز نداري شنبه يكشنبه دوشنبه رو كه داشتي ... تازه يك ترمم كه خودتو مرخص كردي ... راحت ... اين سه روز نيومدي امتحان بدي ....

من : ( ديگه حرفي نداشتم ... ) چشم الان ميام ...

بعد از خداحافظي گوشي رو گذاشتم و كاسه تخمه رو شوت كردم تو سره داداشم ... لازم بود عصبانيتم يك جايي تخليه كنم كه خدا رو شكر داداشم در اين جور مواقع هميشه در اختيارمه ... هاهاها ...

ديگه به هزار بدبختي خودم رسوندم دانشگاه .. تو راه به اين فكر ميكردم چكارم داره .. راست ميگفت سه روزه نرفتم سره كلاس سه تا امتحان مهمم داشتم ...  حتما ميخواد وسط سالن آويزونم كنه ...اصلا حاله امتحان و درس نبود... اول كه رفتم يك كمي با دوستام از خودمان گپ در كرديم ... بعد ديدم استاد از پنجره كلاس داره چپ چپ نگام ميكنه ...   ( فقط ميگي ننه و باباشو كشتم ... ) دوستامم هي ميگفتن : حاج خانوم به ما گفته كه يك آشي براي تو پخته كه يك وجب روش روغن ريخته ... از دوستام خداحافظي كردم و .... دبدو تو دفتر استاد طاهري...

تق تق تق

استاد : بفرمائيد

من : ( سر به زير .. و گونه ها قرمز ... صدا لرزان ...) سلام استاد خسته نباشيد

استاد : ( همين طور مثل گاو سرش پائين بود ) سلام حاج خانوم شما خسته نباشي با امتحانات

من : ( بيشعور تيكه مينداخت ... منم كم نياوردم دوباره شدم همون حاج خانومه نترس .. رفتم جلو ميزش نشستم روي صندلي روبرويي ... البته با كمال پرويي ... ) آخ استاد نگيد كه داغ دلم تازه شد ... شب و روز بشين كتاب بخور بعدم وقتي مياي دانشگاه گير دادن هاي استاداي محترم رو گوش كني البته شما نه ... هااااااااااااا ... خانوم مقدمو ميگم استاد vb  هر وقت منو ميبينه يادش ميفته گيراي سه پيچشو رو سره من محكم كنه ... ( من همين طور چرت ميگفتم استادم نگام ميكرد .... منم با پرويي تمام تو چشماش زل زده بودم ... )

استاد : ( ميدونستم داره از خنده ميتركه ولي به رو خودش نمياره .... هاهاها ... ) حالا اجازه ميدي من حرف بزنم يا همين طور ميخواي ... استغفر الله نزديك بود يك چيزي بهت بگم  ... ( ميدونستم ميخواست بگه وراجي نكن ... تيكه كلامش بود ....) اين سه روز چرا نيومدي كلاس ... حالا به اون دو روزه هفته قبل كاري ندارم ... ؟

من : آخه استاد كلي كار داشتم ... يعني فراموش كردم ... ( حاج خانوم سر به زير ميشود ... )

استاد : فراموش كردي پس چطور بهاره دوسته جنابعالي از شما روز و ساعت امتحاناتو پرسيده ...

من : ( چشمام از شدت تعجب شده بود اندازه قابلمه ... دهنمم 10 متري باز بود ... دروغم لو رفت ... دوباره برگشتم حالت اولم ... ) نه من به بهاره نگفتم احتمالا از يكي ديگه پرسيده ... حالا استاد چي شده 5 تا امتحان نبودم قول ميدم جبران كنم ... (اخه خاك بر سرت كنن تو رو چه به دروغ گفتن )

استاد : حاج خانوم شما از اين قول ها به من خيلي دادي ... راستي اون پروژه اي كه گفته بودم انجام دادي ؟

من : ( الهي بميري بهاره ... مگه دستم بهت نرسه ... ديگه موندم براي اين يكي چي بگم ... ) شرمنده استاد نتونستم ... يعني وقت نكردم ... ( حسابي خراب شديم رفت ...)

استاد : ميدوني اين پروژه مال يك ماه و نيمه پيش بود  و همه بچه ها هم آوردن غير از شما ...يعني گروه شما كه مسئولش بودي ... اگه ميدونستم تو قرار مسئول بشي عمرا اسمتونو براي نمايشگاه رد ميكردم  .. ميدوني چقدر تعريف شما رو كردم هر جلسه كه بين استادا بود من هميشه ميگفتم بچه هاي آي تي بهترين دانشجو ها هستند ... حالا تو اين مدت تو و بقيه چكار ميكرديد خدا ميدونه ... ؟

 ( هي خدا... خدا... ميكردم يك معجزه اي بشه انقدر سوال پيچم نكنه .... واي معجزه شد ...)

تق تق تق

استاد : بله ( دفتر داره دانشگاه بود )

ببخشيد استاد طاهري ... آقاي فلان كارتون دارن ... ( آقاي فلان مسئول دانشگاه و يك پاچه گيره حرفه اي  ميباشد ...البته اين استاد طاهري ما هم يك آدم گردن كلفتيه و گرنه كي اين استاداي بدبخت و تحويل ميگيره كه يك اتاق جداهم بهشون تقديم كنن ... )

استاد : الان ميام ... خوب حاج خانوم فردا 5 بعد از ظهر من هر پنج تا امتحان و به اضافه پروژه رو آماده از شما ميخوام ....

من : واي استاد تا فردا عصر چطوري اين همه كتاب و بخونم اون پروژه تحقيق ميخواد بايد برم لوازم بخرم ... من چطوري تو اين مدت كم اين همه كار و انجام بدم ...

استاد : همون طوري كه از صبح تا شب كتاب ميخوري از امشب تا فردا پنج بعد از ظهرم بشين نوش جان كن ( هي تيكه مينداخت ....) تا يك امتحان توپ ازت بگيرم ...

من : ( شوكه شدم به شدت ....) استاد تو رو خدا پروژه رو ميارم ولي امتحانو نميتونم ...

استاد: چرا ميتوني  ... سعي كن حاج خانوم ... ( همين طور كه از كلاس ميرفت بيرون ... رفتم پشت سرش ... الان وقتش بود دوباره پرو بشم )

من : استاد اين تن بميره بياين بي خيال شيد ... صفر بزارين خيلي بهتره كه  نمره 1 و 2  بگيرم ... استاد جان همين خانوم مقدم ... بابا اصلا جون هر كي دوست دارين ...

استاد : ( ديگه نتونست جلو خودشو بگيره زد زيره خنده ... هاهاها ... )باشه فقط چون قسم جون خانوم مقدم خوردي بي خيال شدم ( ميدونم چقدر ازش متنفره ... ) ولي پروژه رو بايد صبح بياري يادو تا از درسا رو امتحان بدي... فردا ميخوام از بقيه هم بگيرم ...

من : ( از شدت خوشحالي در پوست خود مي گنجيدم ... نه .. ببخشيد .. نمي گنجيدم .... ) همون امتحان بهتره ...

خلاصه از شره استاد كه راحت شدم ... نشستم به فكر كردن ...

خاك تو سرت كنن حاج خانوم چقدر منت كشيدي ... ولي بهتره از اينه فردا نمره ها رو بزنن رو تابلو اونوقت ببينن يك صفر كله گنده جلو اسمته كنارشم نوشتن مشروط شده اين حاج خانوم... بدم همه هووووووووووووم ميكردن .... بلند شدم رفتم تو حياط دانشگاه ديدم بهاره هر هر داره با دوست جونش ميخنده ... يكي زدم تو سرش گفتم : الهي بميري بهار خوب ؟.... بهاره بيچاره از ترس ميخكوب زمين شده بود ... به دوست جونش گفتم : چيه آدم نديدي حالا برو ميخوام با بهاره حرف بزنم پسرا نامحرمن ... دوست جونشم رفت ... ( خيلي عصباني بودم ... به قول خودم ... به شدت .. تازه از اين پسره هم خيلي بدم مياد ...)

بهاره : كوفته بهاره ... بميري مريم... آبرومو جلو دوست جون بردي

من : از اين بد تر نيست كه تو آبرومو جلو استاد طاهري بردي... تو اصلا به چه حقي با اين پسره حرف ميزدي ؟ ...

بهاره : ببخشيد به خدا از دهنم در رفت ... سوتي دادم  ... اون اسرار داشت حرف بزنه خوب منم قبول كردم

من : آره تو هم از خدا خواسته الان تو دلت داري قند آب ميكني ....

يك كم زدمش و فهش دادمو بعدم گفتم برو با اون دوست جونه جوادت ... آدم قحطي بود اينو انتخاب كردي ... ( آخه رو دوست جونش حساس بيده .... ) خلاصه بگو مگو تموم شد رفتم خونه ... شروع كردم خر خوني از نوع خفيف هر طور شده ميخواستم امتحانم رو خوب بدم كه وقتي نمره ها زده شد فكه همه بيفته پائين ... صبح كه رفتم دانشگاه ... هنوز نشسته بودم استاد طاهري برگه امتحان و گذاشت رو ميز

استاد : شروع كن حاج خانوم تا يك ساعت ديگه بايد نمره ها رو بزنم رو تابلو ...

منم تند تند خوندم ... خدايا چقدر سخت بود ... به آخرش كه رسيدم نزديك بود گريه كنم ...

استاد : چيه كجا گير كردي؟

من : جايي گير نكردم غرق شدم ...

به هزار بدبختي رو مغزم فشار آوردم تا يك جواب چرت نوشتم ...

من : تموم شد استاد ...

استاد : خوب برو بيرون ...

تا زماني كه استاد نمره ها رو زد رو تابلو من همين طور تو سالن راه ميرفتم و پاچه بچه ها رو ميگرفتم ... تا اينكه لحظه موعود فرا رسيد... استاد نمرات زد رو تابلو و رفت تو دفتر .... همه حمله كردن تا ببينن چند شدن ... قلبم نزديك بود بيفته درونه حلقم .... هاهاها... همون جا ايسته كردم تا خلوت كه شد برم ببينم چند شدم .... يك دفعه دوستم جيغ كشيد مريم بيا ببين چند شدي.... تا چشمم به نمره قبوليم افتاد اونم جزوه كساني شدم كه بالاترين نمره رو داشتن نزديك بود سكته كنم....

من : باور كنيد اشتب شده ... ( باور نميكردم ... ) ووووووووووووووو .... به شوخي گفتم دست به افتخار من ...  بهاره هم هي ميگفت فك جمع ميكنيم ... آخه يك دختره اي هست خيلي با من حس رقابت داره ... از اون تيتيش مامانيا ...  كلي هم دوستام حرص اون بيچاره رو در آوردن .... بقيه هم ميخنديدن ... بالافاصله كه رسيدم خونه زنگ زدم حاج آقا

من : سلام چطوري ؟ ( محلت حرف زدن بهش ندادم ... ) وووووووووو ... قبول شدم ... خيلي خوشحالم ...( منم همين طور حرف ميزدم از امتحان و استاد طاهري براش ميگفتم ... )

حاجي : حاج خانوم بسه تو رو خدا فهميدم .... حالا ميشه سلام كنم... حالتو بپرسم ...؟

من : الهي بميرم واسه اين همه صبرت كوچولو ... خوب باشه بگو ...

حاجي : نه ديگه حسش رفت ....

من : بيمزه ... حد اقل تبريك بگو

حاجي : تبريك ميگم ...

كلي با هم حرفيديم آخه 1 روزه تمامي كه خر خوني ميكردم به تلفنش جواب نميدادم تا حواسم پرت نشه ... هاهاها .... حالا من موندم و 3 تا امتحان نداده ... اين 3 تا رو چكار كنم ... ؟ ... بله ديگه همين طور نشستيم و ميخونيم ...

 

واااااااااااااااااااااي اصل كاري يادم رفت 

 

درآخر اين شعرم تقديم ميكنم به همه عاشق ها ....

 


ماهه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدمه خوب و بد داره
ماهه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن
همه که پر ترک مثل تو و من نمیشن
ماهه من غصه نخور مثل ماها فراوونه
خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه
ماهه من غصه نخور گریه پناه آدماس
ترو تازه موندن گل ماله اشک شبنماس

ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماهه من غصه نخور خیلیها تنهان مثل تو
خیلیها با زخمای زندگی اشنان مثل تو

ماهه من غصه نخور زندگی خوب داره واسش
خدا رو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت

ماهه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه
اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه
ماهه من غصه نخور


دنیا رو بسپار به خدا
هر دومون دعا کنیم تو هم جدا منم جدا

 

پ . ن :اين شعرو حاج آقا همون روز پشت تلفن برام خوند .... آخه الان تقريبا يك هفته هست كه از هم دوريم ... اين مدت كه بيمارستان پيش من بود كلي كاراش عقب افتاده ديگه مجبور شد برگرده دبي ... وقتي كه رفت احساس كردم يك تيكه از وجودم كنده شده ... چقدر دلم براش تنگ شده ..خدايا مواظبش باش ....  

 

+نوشته شده در دوازدهم بهمن 1386ساعت18:21توسط حاج خانوم | |

سلام دوستای گلم خوبین ؟

اصلا قصد آپ کردن نداشتم ... نمیشه اسمشم آپ گذاشت .... این فقط یک جوابیه است برای بعضی از افرادکه با خاطرات و حرف ها و نوشته های من مشکل دارن ... براتون میزارم البته چون نظراتو پاک کردم ساعت دقیقشو نمیدونم ...

من هیچ وقت جواب این طور آدما رو نمیدم.... چون آ.د.م. حسابشون نمیکنم که بخوام جوابشونو بدمولی چون اسم نامزدمو کشیده وسط دیگه مجبور شدم یک جواب براش بزارم ... البته خیلی واضح میدونم این جناب کی هست ....

ببینید :

 

نویسنده:توسط.....    جمعه ۵ بهمن ۱۳۸۶

اینقدر خودتو لوس می کنی خسته نمی شی.فکر می کنم بیشتر حرفات خالی بندیه.
شوهرت همینطوری میشینه و کاری نداره که اینقدر واسه پسرا عشق در می کنی و پسرا واست ابراز احساسات می کنن.غیرت هم که خدای نکرده نداره!
تازه میدونه که عشقت یکی دیگه بوده!

 

نویسنده:توسط...     یکشنبه۷ بهمن ۱۳۸۶

واقعا برای شما و شوهر جنابعالی متاسفم !!!!!!!

 

نویسنده: حاجی
چهارشنبه 19 دی1386 ساعت: 14:31
چی حالا؟ مثلا با این نوشته ها و اون بخش درباره وبلاگت می خوای دل دختران دم بختو بسوزونی ...
 
نویسنده: یکی
جمعه 14 دی1386 ساعت: 20:35
سلام شوهرتون شیخه بهش میگید حاجاقا؟چرا میگی خونه ی بابا بهتره؟میشه روشنم کنید؟میام بازم


 

البته خصوصی ها روکه نگو همین طور زدن حراج ....دیگه وقت و حوصله واسه خصوصیا ندارم

 

 سلام جناب توسط .... ( آخی بچه اسم نداره... )
اومدم بگم من عقده محبت و ناز وو...ندارم چون به اندازه کافی مادر و پدرم به من محبت کردن
حالا چون گناه داری و نمیخوام به طرز فکرت صدمه ای وارد بشه ...که من خالی میبندم... تا از این بیشتر عقده ای نشی ... باشه تو این طوری فکر کن ولی میشه یک مورد از این خالی بندی های منو بگین خیلی دوست دارم بدونم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در مورده غیرت همسرم :

۹۹ درصد کسانی که تو وبلاگ من نظر میدن دختر هستند .... و اون کسایی که میگین براشون عشق در میکنم همه مثل برادر های من هستند ...آریا که دوست همسرم و دوست خانوادگی ما هست ... در مورد بقیه هم همین طور .... من نمیدونم یک تشکر کردن از این دوستان یا برادرام یعنی عشق در کردن از خودم.. عجیبه ... ولی تو که انقدر از غیرت حرف میزنی بهتره برای مادر و خواهر خودت نگه داری و به زندگی دیگران سرک نکشی ....

در مورده این که عشقم یکی دیگه بوده :

من یک زمانی یکی رو دوست داشتم... فقط و فقط دوستش داشتم... عاشقش نبودم ... و الانم هیچ احساسی نسبت بهش ندارم ...

 

من عشق رو در کنار همسرم تجربه کردم ... چون حالا فهمیدم چقدردوستش دارم... و عاشق همدیگه هستیم 

 

حالا حاجی : جوابشو تو وبلاگ خودش گذاشتم ولی اینجام میزارم .... مثل اینکه این جناب حاجی دلش بیشتر از دخترای دمه بخت میسوزه .... آخی ... طلفکی ... جان کوچکولو ....

جناب یکی : جواب شما هم پائین همون پست... با یک پی نوشت... داده شده میتونی بری بخونی و جوابتو بگیری ....

واما خودم : واقعا نمیدونم کجای این نوشته ها و خاطرات من باعث دل سوختن دختران دمه بخت میشه ... ؟شمااگه میدونین به من بگید .... یا این که یک تشکر از ۴ تا دوست که مثل برادرای خودم هستند یعنی عشق در کردن از خودم ... بعدشم بی غیرتی همسرم ... بعدم یک نفر بیاد بگه متاسفم..اگه واقعا همین طوره چرا بقیه چیزی نمیگن ..... ؟

 

پ.ن : توجه .. توجه ...شما هایی که با مطالب من مشکل دارید... هر چی دلتون میخواد بگید من یکی یک آدم فوق العاده بی تفاوتی نسبت به حرف های شما هستم قبلا گفتم و الانم میگم چون اون نظر اولی اسم حاج آقا رو کشیده وسط جواب دادم وگرنه قصد چنین کاری رو نداشتم...سعی کنید مشکلی دارین خودتون حل کنید از نظر من حل شده است ...

 

+نوشته شده در هفتم بهمن 1386ساعت15:14توسط حاج خانوم | |

 

خدايا، چگونه تو را سپاس گويم ؟سپاس به خاطر بيكران تا بيكران نعمت هايي كه به من عطا كرده اي ،سپاس به خاطر توفيق آشنايي با دستورها و برنامه هاي زيبا و حيات بخش كه به من ارزاني داشته اي .

 

خدايا (( خدايا باز مي خواهم كه پر گيرم ز عشق

           باز مي خواهم  كه جان گيرم زشور

 

 

                     لحظه هاي درد را پس مي زنم

                     مي روم تا بشكنم سد غرور

 

 

                              مي نشينم رو بروي عاطفه

                             خويش را محو نگاهت مي كنم

                              

                        

                                   مثل شبنم در قيام لاله ها

                                  عمر را وقت پگاهت مي كنم ))

 

سلام دوستاي نازنينم ... حالتون خوبه ؟

  نميدونم چي بايد بگم يا از كجا شروع كنم ...

اين درده لعنتي 6 ماهه داره با من زندگي ميكنه به هيچ عنوان در اين مدت نزاشتم خانوادم از مريضيم با خبر بشند . غير از يك نفر...، يكي از دايي هام كه دكتره ..اون  هميشه منو دكتر ميبرد ماهي يك بار اسكن ، هر دوماهي يك بار يك پلاستيك پر قرص بارم ميكردن ميگفتن بخور... خوب منم ميخوردم ... يك شب خيلي دلم گرفته بود يك چيزي شبيه بادكنك تو گلوم گير كرده بود هر كاري ميكردم نه ميرفت پائين نه ميشد خاليش كرد ... يك كمي قرآن خوندم ...  تا شايد آروم بشم ....ازاول آروم تر شدم ... يك دفعه چشمم به عكس حرم امام رضا افتاد چقدر سبك شدم ،بي اختيار اشكم ميومد ديگه طاقت نداشتم ... رفتم حرم ... تا صبح حرم بودم و اشك ميريختم ، اونم اشكي كه خودمم حتي نميدونستم براي چيه ..... سرم گيج رفت احساس سنگيني شديدي رو سرم كردم  ... سرمو با دستام گرفتم  .... فقط يك صدا شنيدم ... خيلي نزديك بود...  ولي گفتني نيست .. همون جا بلند شدم گفتم يا امام رضا ديگه حرفي ندارم همه چيزو مي سپارم دست خودت ... از اون جريان به بعد بارها و بارها رفتم دكتر و اومدم بدونه اينكه مامان يا بابام چيزي از موضوع بفهمند ... اين بود تا زماني كه حاج آقا اومد خواستگاريم ..منم اون موقع عاشق بودم .. يعني كلا دوست نداشتم ازدواج كنم . گفتم شايد اگر حاج آقا از مريضيم چيزي بدونه ديگه اسرار نميكنه . زماني كه باهم صحبت كرديم جريانو بهش گفتم ، ولي حاج آقا در جواب گفت : اين كه چيزه بدي نيست با يك عمل برطرف ميشه و.... خدايا مونده بودم چكار كنم. بالاخره حاجي برنده شد ... وقتي كه رفتيم دبي حاج آقا منو پيش بهترين متخصص ها برد قرارم بود همون جا عمل كنم.كه من گفتم اول برم مشهد همه رو ببينم بعد ميام دبي براي عمل . حاج آقا هم قبول كرد ... وقتي اومدم مشهد ياده قرارم با امام رضا افتادم ، اين شد كه رفتم پيش دكتره خودم  و تصميم گرفتم همين جا عمل بشم ... آخرين دفعه اي كه رفتم دكتر به من گفت تومور بزرگ شد وسم تو سرت پخش شده امكان داره بينايي تو از دست بدي، 70 درصد اين خطر وجود داره ....( البته اگه همون موقع كه فهميدم ،عمل ميكردم كار به اينجا نميكشيد ولي ... ) روحييمو از دست داده بودم ....ازعمل نميترسيدم ... به امام رضا گفتم : يا امام رضا اگه قراره چشمامو از دست بدم همون بهتر كه بميرم . دوستام خيلي تلاش ميكردن منو شاد كنند ... با من شوخي ميكردن ... سر به سرم ميزاشتن ... ولي فايده نداشت ... دكترم ميگفت اگه مي خواي عمل به خوبي پيش بره بايد روحيه بالايي داشته باشي اين خودش كلي كمك ميكنه. حاج آقا هم از من دور بود... با اين كه هنوز اونقدر دوستش ندارم ولي وقتي كنارم باشه احساس آرامش ميكنم . روز آخر اومدم نت كه ديدم آريا آنلاينه قضيه رو از قبل ميدونست ...اون روز آريا كلي منو خندوند .... همون خنده آخر از قبل شاد ترم كرد(آريا خودش ميدونه چه جرياني ... تو عمرم انقدر نخنديده بودم .... ) از آريا خواستم خودش بياد و قضيه رو به شماها بگه ،آريا هم قبول كرد ....خودم طاقت گفتن نداشتم ... صبح چهارشنبه رفتم بيمارستان،قرار بود فردا صبحش عمل بشم ... ساعت هاي 5 بعد از ظهر حالم خيلي بد شد.، سرم گيج ميرفت. دكترم ميگفت بايد همين امشب عمل بشي و گرنه خطرناكه ... منم گفتم تا حاج آقا نياد پامو اتاق عمل نميزارم ! تا ساعت 8 منتظر شدم ديدم خبري نشد .... حالمم اصلا خوب نبود ... ديگه رفتم اتاق رختكن و يك دست لباس مخصوص اتاق عمل به من دادن . ازرختكن اومدم بيرون،حاج آقا رو ديدم كه داره دنبالم ميگرده .. چقدر خوشحال بودم از اين كه قبل از عمل ديدمش ... صداش كردم اومد طرف من اول يك كم برام love  تركوند و قربون صدقم رفت  بعد گفت : من اين بيرون منتظرت ميمونم ... منم گفتم : اومديمو رفتم ديگه برنگشتم ؟ميدوني كه دكتر گفت سم پخش شده. منو ببخش بابت تمام بي محبتي هام ...  اومدنش كلي روحيه منو عوض كرد.وقتي رفتم قسمت ويژه سالن كه مخصوص اتاق عمل بود برگشتم پشت سرمو نگاه كردم ... ديدم مامانم و بابام و همسره نازنينم دارن با خنده بدرقم ميكنن كه نترسم  ولي هيچ كدوم نميدونستن با اومدن ، نامزدم و گفتن يك ببخشيد كلي روحيم تغيير كرده بود ديگه از ترس خبري نبود  حاج خانوم شجاع شده بود ... رو تخت كه خوابيدم دكتر شروع كرد زدن آمپورهاي بيهوشي توي سروم وقتي كه سرم گيج رفت تنها چيزي كه يادم مياد... گفتم يا امام رضا يادت نره .... وقتي بهوش اومدم تو قسمت مراقبت هاي ويژه بودم ... آخه اين طوري كه دكترم گفته بود بعده عمل دو دفعه  تشنج داشتم اونم به خاطر مشكله فشارم ، به خاطر همين بخش مراقبت هاي ويژه بردنم ... مي ترسيدم چشمامو باز كنم ترس از اينكه ديگه نتونم ببينم . دكتر ميگفت : چشماتو باز كن دخترم بايد بفهميم وضعيت بينايي تو چه طوريه ؟ من ميترسيدم ... ولي ياده عهدي كه با امام رضا بستم افتادم . با شجاعت تمام چشمامو باز كردم همه چيز  تيره و تار بود ... چشمامو رو هم گذاشتم گفتم : دكتر نميبينم همه چي تاره ... دكتر گفت : خوب طبيعيه تو همش 2 ساعته بهوش اومدي فعلا استراحت كن ،صبح دوباره ميام براي معاينه(ميدونستم داره الكي ميگه كه طبيعي ...) .بعدم رفت ... يك دفعه احساس كردم يكي دستامو گرفته،حاج آقا بود. گفت : ديدي گفتم خوب ميشي ..منم گفتم از كجا معلوم هنوز از چشمام مطمئن نيستم ... حاج آقا آرومم ميكرد كه نترسم.... وقتي ساعت و روزو ازش پرسيدم بهم گفت : چهار شنبه شب ساعت 8:30 رفتي اتاق عمل 11:30 هم آوردنت بيرون الان تقريبا 22 ساعته كه تو بيهوشي !( 22 ساعت بيهوش بودن اونم براي يك عمل تقريبا 2 ساعته خيلي زياد بوده ) نميدوني حاج خانوم تو اين چند ساعت من چي كشيدم !مردمو زنده شدم ... خدايا دلم ميخواست ببينمش ، ولي چشمام هيچ جايي رو نميديد . صبح دوباره دكترم اومد ازم خواست چشمامو باز كنم ، بازم تار ميديدم ... بازم همه جا تيره بود ... بازم نتونستم صورت عزيزترين كسامو ببينم ... چقدر مامانم اشك ميريخت ..چقدر بابام گريه ميكرد ... خودم ناراحت نبودم از اين كه نميتونم ببينم چون مطمئن بودم خوب ميشم ...شب ها تا صبح حاج آقا پيشم بود . سر به سرم ميزاشت ، شوخي ميكرد ، با هم حرف ميزديم. دوستام .. خانوادم تا آروم بشم .. هرچي ميگفتم به خدا خوبم ... ولي فكر ميكردن دروغ ميگم واز اينكه نميبينم ناراحتم .سه روز از عملم گذشته بود هنوزم نميديدم !شب كه با حاج آقا تنها بودم گفتم بيا بانده چشمامو باز كن ميخوام دوباره امتحان كنم ...حاج آقا گفت نه حاج خانوم شايد خطرناك باشه... منم گفتم باز كن، اينو همين طوري گذاشتن تا گرد وخاك نره تو چشمم  وقتي باندو باز ميكرد لرزش دستاشو حس كردم  آروم چشمامو باز كردم بازم تار ميديم ... دوباره بستم و باز كردم .. بازم تار بود ... از آخر حاج آقا گفت: حاج خانوم خودتو اذيت نكن بزار صبح... چشمامو بستم از حاج آقا پرسيدم امروز چند شنبه ؟ گفت: شنبه  گفتم پس روزه عاشوراست و شام غريبانه امام حسين (ع) . گفتم بزار يك بار ديگه امتحان كنم حاج آقا هم ميگفت : نه ديگه بسه اذيت ميشي ساعت از 12 گذشته بگير بخواب . خواهش كردم فقط يك باره ديگه امتحان كنم ... يك يا حسين گفتمو ..چشمامو آروم باز كردم. اول يك سوزش خاصي احساس كردم خيلي ميسوخت از چشمام همين طور اشك ميومد ...  باورتون نميشه همه چي صاف بود مثل آينه ... قدرت حرف زدن نداشتم ... به هزار زحمت گفتم : خدايا ديگه تارنميبينم . حاج آقا گفت : شوخي نكن اصلا حوصله ندارم (راست ميگفت چند دفعه الكي گفتم كه ميبينم ... هاهاها.... اي حاج خانوم هنوز تنبيه نشدي ....) ولي قسم خوردم گفتم : به امام رضا ميبينم  ... باورم نميشد .. ديگه تار نبود ... ديگه تيره نبود ... من حاج آقا رو ديدم ، گريه ميكرد ... مامانم .. بابام و...حاج آقا هي برام شكلك در مياورد ميگفت:مريم ببين منو ... باورم نميشه تو ميبيني ... منم ميخنديدم ... چه لحظه قشنگي بود ،چقدر شيرين بود ... چقدر نامزدم خوشحال بود و چقدر خوشحال بودم ازاين كه مي بينمش بيچاره از شدت خستگي و بي خوابي چشماش قرمزشده بود ... دكتره فلك زده رو ساعت 2 نصفه شب كشوندن بيمارستان ( چرت ميزد ولي وقتي منو معاينه كرد اجير شد ... ) وقتي معاينه كرد گفت :خيلي عجيبه راستش من يكي ديگه اميدي نداشتم بتوني مثل اولت ببيني ولي الان از اولتم بهتري با 22 ساعت بيهوشي من حتي احتمال نميدادم كه خدايي نكرده زنده بموني با اون تشنج هاي شديده بعده عمل !!

يك هفته از عمل ميگذره،لحظه شماري ميكردم بيام خودم آپ كنم و خبر سلامتيمو بهتون بدم ...

 اگرزنده موندم ... اگر بعد از 3 روز دوباره بينايي اولمو به دست آوردم ... اگر مادر و پدرم خوشحال شدن ... اگر همسرم دلش شاد شد... همه و همه به خاطر دعاهاي شما بوده وهست ... نميدونيد وقتي دختر داييم ميومد از شما ها ودعاهاي قشنگتون برام ميگفت : چقدرخوشحال ميشدم كه دوستاني واقعي دارم و چقدرهم خودمو فهش ميدادم و نفرين ميكردم كه چراااااااااااااااااااااا به آريا گفتم بهتون بگه ؟... كه اين طوري باعث نگراني شما بشم ....آخه گفتم بدونيد كه يك وقت نگين چقدر حاج خانوم بي معرفت شده نمياد به ما سر بزنه  و از همه مهمترمحتاج دعايي بودم كه از دل پاك شماها باشه ... كه همين طورم شد ... با اون قلب هاي پاكتون زندگي دوباره به من داديد ... خدا هم شكر ميكنم بابت اين همه نعمت هاي قشنگ قشنگش ....

الان كه دارم مينويسم حاج آقا هم كنارم نشسته ... هي ميگه بلند شو تو بايد استراحت كني ... پشت كامپيوتر نشستن خوب نيست ... بلند شو ديگه ....هاهاها.. ولي كو گوش شنوا ...من كه ندارم..اين يكي دره اون يكي دروازه ...

تشكر ويژه:

 داداش آرياي عزيزم بابت تمام محبت هايي كه به من كردي وتو اين مدت زحمت كشيدي ...هميشه سنگ صبور آبجي مريمت بودي ... تو بدترين شرايط روحي هميشه آريا به دادم ميرسه ... خيلي ممنونم ...  اونوقت يكي مثل سميرا يا خيلي هاي ديگه هر چي كه در حد خودشونه به داداشه من نسبت ميدن مهم اينه انقدر مرام و معرفت داره كه همين آدم هاي به اصطلاح با شعور از معرفت هيچي نفهميدن ... چقدر خوبه آدم حسود نباشه... آريا جوني همشون به تو حسادت ميكنن ....راستي آريا يادت چقدر خنديديم ... كاش ميشد واسه بچه ها تعريف كرد. اون روز خيلي حالم گرفته بود ولي بازم اين آريا سرو كلش پيدا شد  كلي منو خندوند...خيلي خيلي ممنون ... تازه ميدونستيد آريا رفيق فابريك حاج آقاست ... حاج آقا هم ازت تشكر ميكنه داداشي ... از مادرگلت و خواهرتم تشكركن بگو حاج خانوم ميگه خيلي دوستون دارم مخصوصا مادرمهربونت.... از طرف منم دستشو ببوس ... 

همين جا يك پرانتز باز كنم در مورده آريا : تو اين مدت من با آريا تماس داشتم با خانوادش آشنا شدم خيلي خانواده فهيمي داره ...انقدر حرصم ميده مثلا تو وبلاگش نوشته مدرك تحصيليم ديپلم كامپيوتره در صورتي كه مدرك بالاتري داره تازه آريا به من گفت در مورده من چيزي ننويس ولي اصله كاري خودتي داداشي. حالا هم دلم نمي خواد اين طوري فكر كنيد كه يا من پاچه خواري آريا رو ميكنم يا آريا خودشيريني براي من.  اينو به كسايي ميگم كه خودشون ميدونند پس هر كس مشكلي داره سعي كنه خودش حل كنه ومي دونمم الان داره اين مطلبو ميخونه پس جناب مشكل ازنظر ماحل شده است توخودت مال خودتو حل كن ...هاهاها... حسوووووووووووود ... منظورم همون طرف بود ...

*****************************************

داداش صادق به خدا شرمندم كردي... آبجي مريم خيلي بده ... اصلا من خيلي بدم  ... نميدوني وقتي كامنت هاتو ميخوندم چقدر گريه كردم يا اون پستي كه برام تو وبلاگت گذاشتي  يا دعاهايي كه براي من كردي.محبت تو رو نميدونم واقعا چه طوري ميتونم جبران كنم ؟ حرف هاي قشنگي كه گفتي ... هيچ كلمه اي رو نميتونم پيدا كنم تا جاي اونارو بگيره... تو بهترين برادر دنيايي ... بدون اگر خودت فكر ميكني تو زندگيت يك همچين شكست بزرگي خوردي!!!!! داري اشتباه ميكني ... هر كسي لياقت تو رو نداره پس اون شكست نبوده بزرگترين پيروزي تو در زندگيت بوده ... صادق عزيزم تو تنها نيستي خدا بزرگه ....  اينو قبلا هم بهت گفتم. داداش صادقم انقدر حرف دارم بايد به تو بگم فقط به تو، من اومدم البته با حاج آقا تا سنگ صبورت باشم ... خودت خواسته بودي ... من هميشه به حرف دل تو و بقيه دوستانم گوش ميكنم ....  تاجايي كه بتونم... هستم ... تاآخرش.... راستي بيا قضيه گل سرخ هم برام بگو ...

*******داداش صادق و آريا بهترين برادراي دنيا هستند ... دوستون دارم *******

*************************************

اميد عزيز از تو هم ممنونم بابت نزري كه به خاطر من كردي... راستش اون شب قبل عمل بدترين ضدحالي كه خوردم خبره تصادف تو بود كه آريا از طريق چت به من گفت چقدر نگران بودم ...وبرات دعا كردم .... تازه برات نزرم كردم ... ولي الان خوشحالم كه همه چي به خوبي و خوشي تموم شده ... قضيه دسته گلم آريا بهم گفت ولي اگر ميومدي وااااااااااااااااي حتما اينم  گفته .... شماها همتون گلين

***********************************

سحرقشنگم از تو هم ممنونم ... البته هرچند خودتم به خاطر فوت پدربزرگت ناراحتي... ولي بازم اين حاج خانوم بدو فراموش نكردي. قربونت برم با اون همه دعاهاي قشنگت خيلي دختر با معرفتي هستي كامنت هاتو خوندم هرروز ميومدي خبر ميگرفتي... خيلي دوست دارم ... جيگرتو سيخ سيخ ....

*****************************

شادي(لونا) خوشگله... از تو هم همين طور ... دعاهاي تو هم كمك حالم بوده... و اون متنني كه تو وبت به خاطر من گذاشتي ... البته من نميدونم اين آريا چي گفته كه همتون ناراحت شدين ... باز بايد به خواهرش سفارش كنم بگيره بزنش ....  بووووووووس  ... خيلي خانمي...

***********************

بزرگترين دوست من دربين شما دوستاي گلم شهرام پيام... از همه ما بزرگتره و احترامش واجب ...  البته حاج خانوم خيلي پرو تشريف دارن ديگه آقا نميگه ... باورتون نميشه يك سر به وبش بزنين 4 تا از مطالب پست شده فقط به خاطر من بوده ... آخه يكي آريا، يكي شهرام  ازوضعيت روحي من باخبر بودن ... شهرام عزيزاميدوارم مشكلات خودت سره اون جريانات پيش آمده به خوبي و خوشي تموم بشه ... ازتو هم خيلي ممنونم ... مخصوصا به خاطر اون راهنمايي هاي خوبت .... كه تونستم باخودم كناربيام ...بيا و از حالت منوباخبركن...

*****************

زهرا ، عاشق تنهاي گل وبلبل  نزديك بود آرزو به دل از دنيا برم زهرا كه اسمه عشقه جديدشو نگفت اون وروجك ديگه ام اسم خودشو ...ولي من تا نفهمم نميرم ..هستم حالا حالاهاااااااااا... از شما هم ممنونم... دوستون دارم ... حالا مياين جواب حاج خانومو ميدين .. آفرين...منتظرم ...

*************

آرام جوني خودم... تو هم خيلي به من لطف كردي عزيزم ... بووووووووووووس ...

*********

شيرين خانومي ... عروس خانوم گل توهم خيلي خوبي قشنگم به آقا شهرامم سلام برسون

*****

شیده عزیزم از تو هم ممنونم خیلی خانمی تا به حال افتخار آشنایی با تو رو نداشتم امیدوارم بتونم جبران کنم

تشكرويژه از دوستان جديد

سوري *  خانومي*  آرزو* جوجو*  پانيذ* عسل  *روشنك * راحيل **  دي جي پيام** النا**  برديا**  ياسمن **  تا به حال افتخار آشنايي با شما دوستاي نازنينمو نداشتم از شما هم ممنونم از اين همه لطف و محبتتون

*******************************

 

دوستاي گلم به خدا الان دارم گريه ميكنم ... دستام ميلزره ... بغض گلومو گرفته ... انقدر شرمنده شدم كه خدا ميدونه ...نميدونيد چقدر دلم براتون تنگ شده بود ... چقدر اين حاج خانوم بده ... اي حاج خانوم بد ديدي دوستانتو چطور نگران كردي...حاج آقا هميشه ميگفت: حاج خانوم اين دنياي مجازي چي داره كه تو24 ساعته پاي نت نشستي ... حالا بهش ثابت شده اين دنياي مجازي ميتونه قشنگترين رابطه هاي دوستي روبرقراركنه ... البته نميشه آدم توقعي از اين دنياي مجازي داشته باشه تو دنياي حقيقي دوستاي خوده آدم دشمنت ميشن چه برسه به نت ... ولي من چندتا دوست خوب براي خودم تو دنياي مجازيم دارم كه خيلي هم دوستشون دارم ... همتونو دوووووووووووووووسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتت دارم فقط بياين بگين اين حاج خانوم بدو بخشيديد كه اين طوري باعث نگراني همه شدم؟ الان عذاب وجدان دارم .از دست خودم عصبانيم ، ناراحتم ....

ازمامان و باباي گلم ، داداشي جونام ، دوستاي خوبم ، نسيم جيگر طلاي من (دختردايي نازم)، مادرو پدر نامزدم و..........  البته از همه مهمتر نامزده مهربونم كه تو اين مدت هميشه پيش من بوده و باز هم ميگم من هيچ محبتي بهش نكردم اميدوارم از اين به بعد بتونم جبران كنم ....

اول و آخرش: الهي قربونش برم امام رضا (ع) و امام حسين (ع) من شفاي چشمامو از اين دوعزيزخواستم واونا نااميدم نكردن ... خدايا شكرت ...

دوستاي گلم بياين به حاج خانوم بگيد چطوري

********جبران كنم ؟*********

 

+نوشته شده در چهارم بهمن 1386ساعت15:1توسط حاج خانوم | |