تبليغاتX
غریبانه اشک نمیریزم

غریبانه اشک نمیریزم

تنها نیستم ..... خدارو دارم ....

 

سلام به همه ..........

خوب حاج خانم از من خواستن كه اين چهار پستي كه نوشتم رو حذف كنم و به جاش يه مختصر كوتاه و مفيد از حالش بنويسم ...ما هم گفتيم چشم .............چشم ...............

خوب از اول بگم كه مريم به خاطر  وجود تومور مغزي توي سرش  مجبور به عمل جراحي شد و عمل جراحي وي هم در شهر مشهد صورت گرفت . خدا رو شكر كار اصلي به خوبي تما م شد يعني عمل موفقيت آميز بوده .. اما عوارض بعد از عمل كه بعد از هر عملي كاملا طبيعيه ..مريم رو اذيت مي كنه و كمي حالش رو گرفته ....

چجوري بگم بهتون ..يه جورايي الان چشماش ديد نداره يعني نمي تونه چيزي رو ببينه ..ولي انشالله با كمك اقا اما رضا و دعاي هاي خاصانه شما باز هم مريم برامون اپ مي كنه و از خاطرات روزهاي روشنش ميگه ان شالله.... والسلام .... محتاج دعا ... نظرات ثبت شده رو به خاطر حذف پست ها توي همين پست ميذارم ..خدا نگهدار ....

****************************************

یکشنبه 30 دی1386 ساعت: 0:0 توسط:صادق محبوب

خلق مي داند که در بهداري قُرب حسين. دردها را بيشتر عبّاس درمان مي کند ...
---------------------
بارالها شکر به خاطر داده هایت به خاطر نداده هایت چه کنیم اگر از سر بیچارگی خویش گهگاهی فراموش می کنیم
سلام آبجی مریم خوشحالم که حالت خوبه و خوشحال تر که به آقا امام رضا توسل جستی
راستش از داداش آریا هم ممنونم که خبرهای دقیق ومینوشت
آبجی اون صبح که رفتم زیارت عاشورا (صبح تاسوعا) پرچمهای متبرک برافراشته بر گنبد امام حسین وحضرت عباس (ع) آوردن پرچمهایی که بوی کربلا می داد اون روز روبروی پرچم آقا ایستادم اول عذر خواهی کردم که باز ناشکری خدارو کردم وخودم و تنها دونستم اما بعد صمیمانه ازش تقاضا کردم که حالت خوبه خوب بشه آبجی مریم به جان بی بی فاطمه زهرا قسمت میدم هر وقت دلت می گیره بدون خدا همیشه کنارته وبه قول خودت دادهاش رحمت ندادهاش حکمت (همون داستان گل)
آبجی اون موقع پیش خدا برای داداشی دعا کن دعا کن زندگی با عزت وبرگ با شرف داشته باشه و این مرگ چیزی جز شهادت در راه او نیست
آبجی می دونم واعتقاد راسخ دارم آقا امام رضا و در کل اهلبیت مطهر پیامبر عظیم اسلام تو رو شفا می دهند آبجی تو به آقا اعتماد کردی اون مهربونتر از این حرفهاست

 وب سایت   پست الکترونیک

 
یکشنبه 30 دی1386 ساعت: 0:9 توسط:صادق محبوب
که بخواد دستی که به طرفش میادو رد کنه
به هر حال این دو روز برای همه ما سخت گذشت چون به فکر آبجیمون بودیم دیشب اومدم وخبر به هوش اومدنتو خوندم اما وقت نکردم چیزی بگم داداش آریا منو شرمنده کرده نیازی به توضیح نیست اما ای کاش دلم پاک بود اونوقت دیگه خودمو تنها نمی دونستم آریا جان ممنون اما من لیاقت این حرفها رو ندارم
دل پاک یعنی پیرو عشق عاشقی بودن که همیشه برایش معشوقی و او همیشه عاشق افسوس که من اینو نمی دونستم وهنوز هم خوب این را در خویش نپرورانیدم و این قصور و کوتاهی از ذهن آشفته و فرار ادمی ودنیای پست وزیبا و پر از رنگ وریاست آریا جان دل پاک لیاقت میخواست که من نداشتم اما از خدا میخوام یه روز اینو بهم عطا کنه .
 وب سایت   پست الکترونیک
نویسنده: هادی
جمعه 28 دی1386 ساعت: 2:55
سلام
وبلاک خوبی داری
از مطالب استفاده کردم
آپم


 نویسنده: اميد

جمعه 28 دی1386 ساعت: 9:44
همون طور كه قبلا هم گفتم اميدوارم مريم عزيز سلامتي كاملشو بدست بياره

آريا جان من مطمئنم دوستان حتما اطلاع ندارن وگرنه هيچ كدوم كم لطف نيستن

چون اين مورد براي من پيش اومد و مشخص شد همه ي دوستان بامرام و با معرفتن

اميدوارم مريم جان به حق اين شبهاي عزيز و همچنين دعاي خيري كه پشت سرش

و بدرقه ي راهش هست * بتونه هر چه زودتر پيشمون برگرده و بازم مثل قبل همه

با هم فعاليت كنيم ...

مريم جان هميشه برات دعا ميكنم ...

اميدوارم عمل هيچ گونه عوارضي هم در پي نداشته باشه....

به اميد خدا ...............

آريا جان خبري شد حتما بنويس .............


بدون حاج خانوم مگه ميشه ................................................................


 نویسنده: اميد

جمعه 28 دی1386 ساعت: 10:31
مريم عزيز ... همه توي اين ايام برات دعا ميكنيم .......................

مطمئن باش هيچ اتفاقي نمي افته ........................................


 نویسنده: اميد

جمعه 28 دی1386 ساعت: 10:39
من براي اولين بار توي زندگيم نذر كردم ..............

نذر دعاي توسل ... 1000 تا ...
برات نذر كردم كه وقتي خوب بشي بخونم
200 تاشو خوندم ... باقيشم گرويي نگه داشتم ...
تا سلامتي كاملت باقيشم ميخونم ...
همون طور كه توي سرم چيزي نيست * توي دلم هم چيزي نيست
هميشه برات دعا ميكنم ... تا خوب بشي و دوباره برگردي ...............................


بر خلاف گفته ي آريا * من مطمئنم همه به يادتن ... ولي احتمالا مشكل دارن ....
حالا ميبيني ...اگه اينطور نبود ......................................................


==============================================


 نویسنده: اميد

جمعه 28 دی1386 ساعت: 10:43
يكي به من بگه اون هادي كه بعد آريا نظر داده * از كدوم مطالب استفاده كرده ...اقلا مطالبو بخون تا ضايع نشي ................


به اميد بهبود و بازگشت حاج خانوم به همراه حاج آقاش ..........

 

نویسنده: اميد
جمعه 28 دی1386 ساعت: 10:44

هميشه دعا گوييم و محتاج به دعا .........................................


.......................................................................................................


 

نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
جمعه 28 دی1386 ساعت: 11:3
سلام حاج خانومی گلم

خدا نکنه عزیزم. چی شده. من الان دیدم آریا گفته. خیلی وقته نیومده بودم وبلاگت


عمل چی . تو که خوب بودی. چی شد یهویی.


 نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´

جمعه 28 دی1386 ساعت: 11:4
برات دعا میکنم حرم میرم برات دعا میکنم که زو زود خوب شی بشی حاج خانومی شاد و شنگول خودمون

 

نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
جمعه 28 دی1386 ساعت: 11:4
هادی حدااقل میخوندی بعد.


 نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´

جمعه 28 دی1386 ساعت: 11:4
آریا چرا باید دیر خبرمون بدی.


  

نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
جمعه 28 دی1386 ساعت: 11:6


 نویسنده: ....آریا پسر جنجالی بلاگفا ....

جمعه 28 دی1386 ساعت: 11:59
هنوز خبر جدید ی به دستم نرسیده ...اگه برسه چشم حتما خبرتون می کنم

 

نویسنده: شادی(لونا)
جمعه 28 دی1386 ساعت: 12:57


 نویسنده: شادی(لونا)

جمعه 28 دی1386 ساعت: 12:57
مریم


 نویسنده: شادی(لونا)

جمعه 28 دی1386 ساعت: 12:58
اریا خیلی بچه بدی هستی .....

اگه مریم بیاد اینا رو بخونه فکر می کنه ما مخصوصا نیومدیم

 

نویسنده: شادی(لونا)
جمعه 28 دی1386 ساعت: 13:0
سلام

بخدا من چند وقتی هست که به وبلاگا سر نمیزنم مگه اینکه برام کامنت گذاشته باشن بخوام جواب بدم

کلا بلاگفا رو باز نمی کنم از همه جا هم بیخبرم

اریا همین الان کامنتتو دیدم

خیلی ناراحت شدم

مریم گلم شرمنده دیر رسیدم عزیزم

امیدوارم هر چه زودتر خوب شی و برگردی پیشمون حاج خانم خودم


 نویسنده: شادی(لونا)

جمعه 28 دی1386 ساعت: 13:1
هادیزیادی از مطالب استفاده کردیااا!


  

نویسنده: ارام
جمعه 28 دی1386 ساعت: 15:28
سلام مريم جون

جي شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 نویسنده: سوری

جمعه 28 دی1386 ساعت: 18:6
مریم جون سلام...خوشحالم به هوش اومدی خانمی گلم...امیدوارم هر چه زودتر خوب خوب بشی..


 نویسنده: سوری

جمعه 28 دی1386 ساعت: 18:6


 نویسنده: سوری

جمعه 28 دی1386 ساعت: 18:7


 نویسنده: شهرام پیام

جمعه 28 دی1386 ساعت: 20:2
به آریا هم یک تشکر خاصه و عرض ارادت بدهکاریم همه
بخاطر این لطف و زحمتی که کشیدند و مارو خبر کردند.


 نویسنده: خانومی

جمعه 28 دی1386 ساعت: 20:16
اینجا رو خیلی اتفاقی پیدا کردم
خیلی خیلی متاسف شدم و ناراحت
ایشالا که هر چی زودتر خبر بهبودی کاملشونو بخونیم
اگه کمکی از دست بر میاد بهم بگین
منم مشهدم
ایشالا به حرمت همین شبا شفای کامللشونو از امام حسین بگیرن


 نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´

شنبه 29 دی1386 ساعت: 10:36
دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم؟
بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم؟
فردا که کسی را به کسی کاری نیست!
دامان حسین اگر نگیرم چه کنم؟


 نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´

شنبه 29 دی1386 ساعت: 10:37
سلام مریمی ایشالله به حق این روز عزیز زود زود خوب شی


 نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´

شنبه 29 دی1386 ساعت: 10:40
آریا تو که دوست خوب میدونی خودتو نباید اینجوری مینوشتی
اینطور که تو نوشتی وقتی مریم بخونه هم فکر میکنه ما از قصد نیومدیم هم کلی ناراحت میشه تو باید یه جوری توجیه میکری نیومدن ما رو نه اینکه هم نمک به زخم ما بپاشی چون خودمونم از دیر اومدنمون ناراحتیم هم به مریم



تو یه ذره خودن بزار جای من منم درگیر بودم هفت بابابزرگم خونه خودمون روضه بود بعدش شب جمعه سر مزار
خب کف دستمو بو نکرده بودم که مریم رو تخت بیمارستانه

آریا از دستت عصبا نی ام


ممنون امید جان حداقل تو درک میکنی دلایلو

آریا زا روی احساساتت بد نوشتی در مورد ما


 نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´

شنبه 29 دی1386 ساعت: 10:42
امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء

امن یجیب المضطر اذا دعا و یکشف السوء


 نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´

شنبه 29 دی1386 ساعت: 10:42

 

نویسنده: شیده
شنبه 29 دی1386 ساعت: 11:48
سلام خوبی آریا
اینجا هم دیر رسیدم

 

نویسنده: شیده
شنبه 29 دی1386 ساعت: 11:49
امیدوارم حاله مریم خانوم
هرچه زودتر بهتر و بهتر بشه


 نویسنده: شیده

شنبه 29 دی1386 ساعت: 11:49
و دیگه هیچ خطری سلامتیشو تهدید نکنه


 نویسنده: شیده

شنبه 29 دی1386 ساعت: 11:50
راستی ذکر الله صمد
که به معنی خدا بی نیاز استه خیلی تاثیر داره
براش ذکر بگیم

 

نویسنده: شیده
شنبه 29 دی1386 ساعت: 11:50
آریا منتظرم بیای بگی خوبه خوب شده هااااااااا
 
....آریا پسر جنجالی بلاگفا ....
شنبه 29 دی1386 ساعت: 13:4
خدایا ازت ممنونیم که ما ر و نا امید نکردی و نمی کنی

نویسنده: سعید
شنبه 29 دی1386 ساعت: 13:14
امروز روز عاشوراست والتماس دعا دارم .
بازم التماس دعا دارم.


نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
شنبه 29 دی1386 ساعت: 13:30
سلام مریمی

نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
شنبه 29 دی1386 ساعت: 13:31
خوشحالم بهتر شدی

نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
شنبه 29 دی1386 ساعت: 13:31
وظیفه نامزدشه که بالاسرش باشه و مراقبش

نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
شنبه 29 دی1386 ساعت: 13:32
میدونم آریا جو گیر شدی و اون چند خط و دری وری نوشتی ولی باید از من یکی ویژه معذرت خواهی کنی . فهمیدی یا نه؟!؟!؟!؟

نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
شنبه 29 دی1386 ساعت: 13:33
دل بچه سید رو شکوندن که الکی نیس آریا

نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
شنبه 29 دی1386 ساعت: 13:33
مرمی منتظر اپتیم عزیزممممممممممممممممم

نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
شنبه 29 دی1386 ساعت: 13:33
غلط املایی: مریمی

 

نویسنده: •*´¨`*•.¸¸.•*´سحر•*´¨`*•.¸¸.•*´
شنبه 29 دی1386 ساعت: 13:34
 
به خاطر حذف شدن دو تا از پست ها نظرات صادق عزیز اشتبا ها حذف شدن یعنی حواسم نبود ببخشید صادق جان .........معذرت ....
************************************************************************
 
هلن كلر مي گويد:'' هنگامي كه دري از خوشبختي به روي ما بسته ميشود ، دري ديگر باز مي شود ولي ما اغلب چنان به دربسته چشم مي دوزيم كه درهاي باز را نمي بينيم
 بازنده ها در هرجوابي مشكلي را مي بينند ولي برنده ها در هر مشكلي جوابي را مي بينند . سعي كنيد مثل برنده ها فكر كنيد.
---------------------------------------------------------------------------
مردي که کوه را از ميان برداشت کسي بود که شروع به برداشتن سنگ ريزه ها کرد
----------------------------------------------------------------
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي
------------------------------------------------------------------------
بخشش آن نيست که چيزي به من بدهي که من از تو بيشتر به آن نياز دارم، بلکه آن است که چيزي را به من ببخشي که خودت بيشتر از من به آن احتياج داري.
----------------------------------------------------------------------------
کاش ميدانستي که درون قلبم خانه اي داري تو که هميشه آنرا با شفق مي شويم و با آن ميگويم که تويي مونس شبهاي دلم کاش ميدانستي باغ غمگين دلم بي تو تنها شده است و گل غم به دلم وا شده است کاش ميدانستي که درون قلبم با تپشهاي عشق هم صدا هستي تو .کاش ميدانستي که وجود تو و گرماي صدايت به من خسته و آشفته حال زندگي مي بخشد کاش ميدانستي....... کاش مي دانستي
 

+نوشته شده در بیست و نهم دی 1386ساعت23:45توسط حاج خانوم | |

خبر هاي خوب ............

سلام به همه..باز هم با خبر هاي جديدي از حال مريم عزيز آبجي مهربونمون در خدمتتون هستم ..ديشب خبر دار شدم كه مريم  حالش خيلي خوبه و قادر به حرف زدن هستش و از اين بايت مشكلي نداره و روحيه اي بسيار خوبي داره و سلامتي كامل خودش رو به دست آورده اما يكسري عوارض طبيعي بعد از هر عملي هم  مريم عزيز رو كمي اذيت مي كنه كه بايد تا بهبودي  كامل در بيمارستان باشه و تحت نظر دكتر تا اينمشكل كوچيك هم حل بشه ...باز هم محتاج دعا ...

نامزد پرمحبتش هم از لحظه اول بستري  شدنش بالا سرش بوده و تا همين الان هم بالاي سر مريم حضور داره و من خودم به عنوان يك انسان از دلسوزي ازش تشكر مي كنم و ازش مي خوام كه خواهر ما رو حسابي ازش مراقبت كنه ...

از دختر داييي مريم هم ممنونم كه ما دوستان اينتر نتي رو از حال مريم بي خبر نذاشته و رك و راست همه چيز رو گفته تا من به اطلاع شما برسونم .وقتي به مريم خبر رسيد كن مناوضاع او احوالش رو مفصل و دقيق نوشتم از دست من ناراحت شد و گله كرده كه نبايد بچه ها رو نگران مي كردم و به گفتن چند جمله بسندهمي كردم .اما من نتونستم و نمي تونم .....

آبجي مريم همه ما منتظر اولين اپت بعد ازعمل هستيم  حتي اگر اين انتظار مدت زيادي هم طول بكشه  براي ما مهم نيست ...مهم اينه كه توبياي و ببيني كه همه اينجا به يادت بودن وبراي سلامتي تو نذر و دعا كردن و به امامان توسل بستن ..خود مريم عزيزهم با توسل به تكيه گاهش اقا امار رضا (ع) سلامتي خودش رو از اين اقادرخواست كرده بوده و درخواستش هم پذيرفته شده چون ابجي مريم ما دل پاكي داره ...........

حقيقت امر اينه كه عوارض بعد از عمل مريم رو اذيت مي كنه و من باز هم از دوستاني كه  هميشههمراه بودن باز هم همراهي كنن و با گفتن يك جمله اي (( خدايا ابجي مريم ما رو شفا بده )) سر نماز اين عزيزمون رو از دعاي خودشون بي نصيب نذارن ...باتشكر آريا تقوي ... بابت اون چندخطي كه تو پست پايين نوشتم معذرت مي خوام خودم حذفشون كردم .....

+نوشته شده در بیست و نهم دی 1386ساعت13:2توسط حاج خانوم | |

 

سلام دوست جونيا

خيلي خوشحالم چون اومدم ايران ... قرار نبود بيام ولي حاج آقا وقتي ديد انقدر دلتنگم برام بليط گرفت نميدونيد چقدر نزر و نياز كردم تا هوا بدتر از اين نشه چون احتمال داده بودن هوا خراب ميشه و پرواز هم كنسل .. خدا رو شكر همه چي به خوبي پيش رفت و منم اومدم مشهد .. از دور بابام ومامانم و داداشي و دوستاي گلم و ... تو سالن انتظار ديدم .. نميدونيد چقدر دلم براشون تنگ شده بود ... چمدونارو تحويل گرفتم ... يك چمدون فقط سوغاتي واسه داداشي جونام بود...  پريدم تو بقل مامان وبابا انقدر بوسشون كردم كه خدا ميدونه ... بعدم يكي يكي نوبت دوستام بود . قبل از اينكه برم خونه اول رفتم حرم به امام رضا سلامي دادم و عرض ادبي كردم ...  وقتي اومدم خونه حاج آقا زنگ زد كلي گريه كرد .. الهي ... حاج خانوم خيلي دلم برات تنگ شده زود بياي ... هاااااااااااااا .. منم گفتم من كه اصلا دلم برات تنگ نشده.... (اين حرفو كه زدم مامان چشم قره ي بدي رفت ... منم اهميت ندادم ) با حاج آقا خداحافظي كردم. صبح وقتي بيدار شدم ديدم  ملت اومدن خونمون )اومده بودن منو ببينند...  ( همون موقع سر كله دوستاي خوبم هم پيدا شد ... رفتيم برف بازي ... خيلي حال داد ... صفا سوتي، منگوله ... وقتي اومدم خونه بابام گفت : يك وقت خجالت نكشي كوچولو ... منم گفتم: چرا خجالت بكشم تازه نبوديد كه،  پيرمرده 70 ساله چه طوري با لاستيك رو برف سور ميخورد ... بعد از يك گپ خانوادگي رفتم سراغ چمدونا يكي يكي سوغاتي مامان و بابا و داداش جونامو دادم ....  طبق معمولم با پدر گرامي بحثم شد ... چرا ؟ ... خوب معلومه يك كلمه بهش گفتم هيچ وقت نمي بخشمت چون منو به زور وادار به ازدواج كردي .. بعد ناراحت شد گفت : من صلاح تو رو ميخوام دخترم ... منم گفتم : از اين حرف ها نزنين كه خندم ميگيره ... ديگه طاقت نداشتم رفتم تو اتاقم درم بستم تا آخره شبم بيرون نيومدم ....نميدونم چرا يك دفعه دلم براي حاج آقا شور زد!!!!!!! به خونه زنگ زدم تلفن رو منشي بود به شركت زنگ زدم كسي جواب نميداد به موبايلش زنگ زدم بازم كسي جواب نداد ... خدايا خيلي نگران بودم از آخر خونه دوستشو گرفتم  بعد از سلام و احوال پرسي گفتم از حاجي خبر داري؟ گفت : توشركت از هم جدا شديم بايد خونه باشه ..گوشي رو گذاشتم ....ديگه عقلم به جايي نميرسيد يك دفعه ياد همسايه معروف افتادم ....همون فضوله ... شماره خونشو گرفتم گفتم بره خونه ما زنگ بزنه ببينه حاج آقا كجاست كه گفت : حاجي با بچه ها پائين دارند در مورده پروژه جديد صحبت ميكنن (آخه پسره همسايه تو شركت حاج آقاست ...) خداي من انقدر عصباني شدم كه حد نداشت  گفتم برو بهش بگو يك كمم فكر من باشه مردم از نگراني...  گوشي رو گذاشتم ....زدم زيره گريه نميدونم به خاطر حرف هاي بابام بود يا به خاطر حاج آقا بعد از 5 دقيقه ديدم حاج آقا زنگ ميزنه گوشي رو جواب ندادم تا اين كه به خونه زنگ زده مامانم گفته حاج خانوم خوابيده دوباره زنگ زد به گوشيم خودشو كشت ولي من جواب ندادم هي اس ام اس ميزد و عذر خواهي ميكرد بازم جواب ندادم ... ديگه طاقت نياوردم گوشي رو برداشتم هنوز هيچي نگفته بودم گفت : خيلي بي انصافي من خودمو اين طرف كشتم كه خانوم گوشي رو بردارن حالا بعد از يك ساعت الان جواب ميدي ... گفتم : منم خودمو كشتم به همه زنگ زدم كه ببينم توكجايي؟ چرا موبايلتو با خودت نبردي؟  حاج آقا : آخه فكر نميكردم بهم زنگ بزني خودت گفتي دلم برات تنگ نشده ... ( آخي ... بيچاره ... راست ميگه ... ) بازم گفتم:  الانم ميگم دلم برات تنگ نشده....( اي حاج خانومه بي انصاف ...)  حاج آقا : باشه اشكالي نداره ولي دل من تنگ شده ... گفتم : خوب فعلا تنگ بمونه تا بيام.... (يعني دلم براش تنگ شده ... شما چي فكر ميكنيد ؟ .... خودم كه فكر نكنم ...) يك كم ديگه با هم حرف زديم بعد خداحافظي كردم . چقدر خوبه آدم جايي زندگي كنه كه احساس "غريبي" نداشته باشه از وقتي اومدم اينجا با بر و بچزه فاميل و دوستام  يكسره بيرونم  دلم نميخواد برگردم به حاج آقا ميگم من نميام ميگه اگه نياي خودم ميام ميبرمت البته هر چند بابام كلي دعوام كرد كه چرا حاجي رو تنها گذاشتم ... (خوب چكار كنم خودش ديد ناراحتم گفت غصه نخور بليط ميگيرم بري مشهد ... ) خلاصه يك سرم رفتم پيش استاداي دانشگاه اونم چه دانشگاهي فقط 2 ماه رفتم ... هاهاها ... يك استاد داشتيم يك پاچه گيره خوبي بود كه لنگش پيدا نميشد هميشه سر كلاس با همه دعوا داشت ... وقتي درسش تموم ميشد ميگفت : هر كسي نفهميده بگه تا دوباره توضيح بدم ... بچه ها جرات نفش كشيدن نداشتند چه برسه به اينكه بگن استاد ما نفهميديم ... واي واي همون جا با يك نگاه دانشجو رو خفه ميكرد ... ولي تو كلاس يك شير داشتيم كه خودم بودم ... دفعه اول كه رفتم تو كلاس يادم رفته بود موبايلمو رو ويبره بزارم يك دفعه زنگ خورد ..سري خاموش كردم ... برگشت طرف بچه ها و به يك پسره گير داد كه صدا از اين طرف ميومد ... دخترام زدن زيره خنده ... پسره گفت : به خدا استاد ما نبوديم ...(بيچاره رنگش شده بود .. سر شيره ماست ) منم به دوستم گفتم الان بدبختو از كلاس ميندازه بيرون بزار بگم من بودم ... دوستمم ميگفت حاج خانوم اگه بگي از كلاس كه ميندازد بيرون هيچ يك ترمم مشروط ميشي ..منم گفتم به درك .... آقا اين شد كه حاج خانوم بلند شد.. خيلي جدي گفتم : ببخشيد استاد ...برگشت يك نگاهي به من كرد، گفتم الانه كه قورتم بده ... ( با خودم گفتم حاج خانوم تو ميتوني .. حداقل براي رو كم كني پسرا ...) شما اشتباه تشخيص داديد صدا از اونجا نبود ... صداي گوشي من بود .. اون بيچار رو ولش كنيد داره ميميره از ترس ... پسرا زدن زيره خنده گفتن خاك تو سرت كنن يك دختر جراتش از تو بيشتره ... منم گفتم شرط ميبندم الان اگه شما ها هم بوديد از اين شازده بيشتر ميترسيديد ... استادم گفت : نسبتي با هم داريد كه انقدر جان فدايي ميكني ... (فكر كرد با هم دوستيم .... ولي نميدونست كه من پسرارو آدم حساب نميكنم ... قابل توجه پسران محترم ..هاهاها..) منم گفت: نه يك همكلاسي ، همين، تازه براي اون كه جان فدايي نميكنم براي خودم اين كارو كردم ... چون دلم گرفت تو كلاس ميخوام برم بيرون هوا بخورم ... حالا ميندازينم بيرون يا خودم برم ... استاده از شدت تعجب نزديك به سكته بود پسرا هم دهناشون يك 160 درجه اي باز بود ... خلاصه استاد ديد كم آورده گفت : نميخواد بري بيرون بشين ...(اينجا بود كه همه خنديدن ... ) ديگه از اون روز به بعد فقط من جرات پرسيدن و حرف زدن تو كلاسو داشتم  ... ديروزم وقتي رفتم دانشگاه با همين استاد يك گپ صميمي داشتيم كه هر كي از كنار دفترش رد ميشد با تعجب نگاه ميكرد ... اينم از دانشگاه ... اوووووووووووووووووووه چه طولاني شد خيلي نوشتم تازه خيلي هاشم نگفتم .... 

 

خوب حالا بريم سراغ قسمت دوم بوسه يادتون كه هست گفتم بي جنبه بازي بكنين نميزارم چون ديدم بچه هاي خوبي شديد براتون ميزارم البته نظره خصوصي زياد داشتم فكر كنم فقط 20 تا خصوصي بود اونم بي نام ... ترسوها ...

پيشنهاد ميكنم حتما بخونيد....

 

سایر مزایا


محافظت از دندان ها و جلوگیری از پوسیدگی


دکتر پیتر گوردن رئیس اتحادیه دندانپزشکان انگستان اظهار می دارد: "پس از غذا خوردن، دهان پر از مواد شیرین شده و بزاق دهان حالت اسیدی پیدا می کند، این امر باعث بوجود آمدن پلاک بر روی دندان ها می شود. بوسیدن یک فرایند پاک کننده طبیعی است که به حفظ سلامت دندان ها کمک می کند، جریان بزاق دهان را افزایش بخشیده، و درصد ایجاد پلاک بر روی دندان ها را تا حد بسیار زیادی کاهش می دهد." من خودم این سوال ر از دندانپزشکم پرسیدم، او در ابتدا قدری خجالت کشید، اما نهایتاً صحت گفته های مرا تایید کرد.



از بین بردن استرس


یک بوسه عاشقانه، بهترین روش برای ریلکس شدن و از بین بردن استرس محسوب می شود. مایکل کی مکناب، مشاور روانی معتقد است: "زمانیکه لب ها در حالت بوسیدن قرار می گیرند، تقریباً دهان حالت لبخند زدن را به خود می گیرد، و از آنجایی که احساسات و حرکات بدنی انسان با هم ارتباط نزدیکی دارند، تقریباً غیر ممکن است که یک نفر هم لبخند بزند و هم استرس داشته باشد. در عین حال باید به این نکته هم توجه داشت که تنفس در زمان بوسیدن عمیق تر می شود، عضلات چشم شل شده و در راحت ترین حالت خود قرار می گیرند. این امر بهترین تکنیک برای قطع ارتباط با دنیای پر هیاهوی بیرونی و ریلکس شدن است.


کاهش وزن

چه مدت می توانید این کار را انجام دهید؟ برای اینکه تنها نیم کیلو وزن کم کنید باید 3000 کالری بسوزانید، یعنی چیزی در حدود 30000دقیقه یا همان 500 ساعت. یک بوسه عمیق و طولانی به شدت متابولیسم بدن را افزایش می دهد و سبب می شود تا مواد قندی با سرعت بیشتری در بدن سوزانده شوند. میزان کالری مصرفی، به شدت بوسه بستگی دارد، اما به طور متوسط می توان گفت که در هر 10 دقیقه 10 کالری مصرف می شود.


تاخیر در فرایند پیری


این مورد یکی از مهم ترین مزایای بوسیدن به شمار می رود. بوسیدن به شما کمک میکند تا قدرت ماهیچه های فک و چانه همچنان حفظ شود، به همین دلیل میزان ایجاد چین و چروک در آنها پایین کاهش پیدا می کند.


ایجاد و افزایش تناسب اندام


خوب بهانه ای خوبی برای ورزش نکردن دستتان دادیم! در حین بوسیدن، قلب تند تر می تپد و ضربان آن افزایش پیدا می کند، در این زمان آدرنالین بیشتری آزاد شده و خون با سرعت بیشتری به تمام نقاط بدن پمپاژ می شود. می توان اظهار داشت که بوسیدن از جمله بهترین تمرین های قلبی – عروقی است.


تکلیفتان را با طرف مقابل روشن می کند


در حین بوسیدن می توانید نیازهای جنسی همسرتان را ارزیابی کنید و ببینید تمایلی به ادامه ارتباط دارد یا خیر. روانشناسان معتقدند که اولین بوسه این امکان را برای شما فراهم می آورد که ببینید آیا با طرف مقابل همخوانی دارید یا نه. به نظر می رسد که "بو" تاثیر به یاد ماندنی در ضمیرناخودآگاه انسان ها بر جای می گذارد، بنابراین با تجربه اولین بوسه می توانید تشخیص دهید که فریون شما با شخص مقابل هماهنگی دارد یا خیر و اگر اینچنین نبود در همان آغاز می توانید ارتباط خود را با او خاتمه بخشید.


افزایش اعتماد به نفس



البته اول مطمئن شوید که دندان هایتان ارتودنسی ندارند چون امکان آسیب رسیدن به دندان های خودتان و دهان طرف مقابل وجود دارد. به هر حال یک بوسه عاشقانه می تواند حس خوبی را در شما ایجاد کند. به صورت تئوری می توان این موضوع را اینچنین توضیح داد که در زمان بوسیدن، خوشحال هستید، و وقتی هم که خوشحال باشید احساس خوبی نسبت به خودتان پیدا خواهید کرد و این امر سبب افزایش اعتماد به نفس و عزت نفس شما می شود.

اينم از اين....  چه علم پيشرفت كرده و ما بي خبريم  

 

+نوشته شده در بیست و سوم دی 1386ساعت22:54توسط حاج خانوم | |

 

سلام

عنوان مطلب رو داشتيد الان چه احساسي دارين !!!!!!! حاج خانوم مامان ... حاج آقا بابا .... اين پست طولاني ترين پست من در تمام مدتي كه وبلاگ نويسي ميكنم .

اول ميريم سراغ خاطره

به سلامتي من و حاج آقا داريم مامان و بابا ميشيم .... هاهاها ... نيشتو ببند... بالاخره دوستاي گلم زندگي بدون بچه حال نميده خوب منو حاج آقا بچه مي خواستيم ديگه .....

خدا مرگم يك وقت جدي نگيريد بابا به خدا ما هنوز نامزديم ... تازه مراسم عقد و عروسي نگرفتيم بچه كجا بود .... اااااااااااا زشته! زشته! يك وقت فكرهاي بدبد نكنيد همين طوري دو خط بالارو از خودم ول كردم  ... من و حاج آقا سه روزه كه مامان و بابا شديم  اونم مامان و بابا دوتا دوقلوي جيگر ...باز داره فكر بد ميكنه .. چقدر شماها منفي فكر ميكنيد ....  دوست حاج آقا مادر خانومش به رحمت خدا رفته دوقلوهاي نازشو قراره چند روزي به من و حاج آقا قرض بده ...آخه عقده بچه داريم ...  جدي نگيريد اين حرف ها رو .... ما دوتا قبول كرديم از دوقلوهاي سه ساله اين زن و  شوهر مراقبت كنيم تا زماني كه برگردند ... واي فكر كنيد ديگه اين دفعه همسايه طبقه پايين من و حاج آقا و جفت بچه ها رو از اين بالا ميندازه پايين ... حاجي هم كه ميميره واسه بچه ... تازه تو مدتي كه قراره از بچه ها مراقبت كنيم  بي خيال شركت شده ... ازديروز  بچه ها اومدن خونه ما خدايا نميدونيد چقدر خوشگل و ناز حرف ميزنن يك پسر يك دختر ... من عاشق شازده پسرم حاج آقا عاشق پرنسس كلا من پسربچه ها رو دوست دارم پرنسس از راه كه اومد پريد تو بغلم گفت : من شما رو چي صدا بزنم؟ حاج آقاگفت :بگو مامان  پرنسسم گفت : من كه مامان دارم منم گفتم اون عموت خله ولش كن به من بگو خاله يا به اسم كوچيك صدام بزن حالا از اون موقع ميگه خاله جون يك ضرب المثل هست كه ميگه آش نخورده و دهن سوخته  حالا مثل من خواهر نداشته و خاله سوخته ( به خاطر چي سوخته؟ چون نميدونيد كه چقدر شرتشريف دارن اين بچه ها ... ديوونه شدم ) چاره اي نيست .. صبر ميكنيم .... البته از وقتي دوقلوها اومدن خونمون فهميدم حاج آقا از هر چي بچه ، بچه تره پس نتيجه بگيريد حاج خانوم الان مامان سه تا بچه است نه دوتا .... اين حاج آقا خجالت نميكشه دو دقيقه خونه نبودم وقتي اومدم ديدم خونه شده شش تا ، شتر با بارش گم ميشد يك چيزي شبيه جيغ كشيدم: اينجا چه خبره ؟ ديدم سه تاشون از پذيرايي اومدن طرف من حاج آقا : به به حاج خانوم گل  منم گفتم : چوب كاري نكن اين چه وضعه؟ خونه چرا به هم ريخته است ؟  پرنسس گفت : خاله جوني با عمو قايم موشك بازي ميكرديم بعدم سه تايي زدن زيره خنده  حالا اين جا رو داشته باشيد تا چند دقيقه قبلش ميخواستم بزنمشون ...حاج خانومم گفت منم هستم منو شازده با هم حاج آقا و پرنسس با هم ..... خلاصه رفتيم بازي  ... جاتون خالي بازي با بچه ها خيلي با حال بود ... هاهاها ... چقدر خوبه گاهي اوقات ما بزرگترا هم بچه بشيم  .... الانم جفتشون با حاج آقا رفتن بيرون جمعه صبح هم تحويل ميديم به مامان و باباشون . راستي يك خبر ديگه هم براتون دارم حاج خانوم جمعه شب ميره ايران بازگشت به وطن يك هفته اي هستم باز ميام پيش حاج آقا ( يك هفته از دست حاجي راحتم ...  يوهوووووووووو) دل تو دلم نيست خيلي خوشحالم جمعه شب راس 11 من فرودگاه مشهدم  ... يوهوووووووووووووو... از همين جا از حاج آقا تشكر ميكنم به خاطر اين همه مهربوني هاي قشنگش و اعتراف ميكنم كه من هيچ محبتي در اين مدت بهش نكردم  ... ولي حاج آقا جاي تمام محبت هاي نكرده منو پر ميكنه

 

حالا بريم سراغ اون مطلب باحالي كه بهتون گفتم اين موضوع كه اسمش بوسه هست براي من ايميل زدن خيلي تعجب آور بود يعني يك اطلاع رساني عالي از يگ گروه فعال . اول قصد نداشتم بزارم  ولي به نظرم خيلي جالب اومد فقط خواهش ميكنم بي جنبه ها نخونن چون حوصله نظرات خصوصي و ... ندارم خيلي طولانيه به خاطر همين دو قسمتش كردم قسمت بعد آپ بعدي ..... بازم تكرار ميكنم بي جنبه ها نخونن لطفا ....  بچه هاي عزيز فكر نكنيد يك وقت حاج خانوم پرووووووووووووو شده ها... نه... با دقت بخونيد واقعا اطلاعات عمومي ميره بالا ...توصيه ميكنم بخونيد ... باز هم توصيه ميكنم بي جنبه بازي در نياريد تا قسمت دومش كه با حال تره براتون بزارم آفرين.... بچه هاي خوبي باشيد ....بوووووووووووووووووووس ....

 

بوسه

اگر چشم مدخل روح باشد، آنوقت میتوان گفت که لب هم راهرو ذهن اسـت. مــا افکار خود را با یک لبخند انتقال می دهیم، عشق را در کلمـات می گنجانیم و علایق خود را با بوسه ابراز می نماییم. در یک بوسه مطالب عمیقی وجود  دارد که بیان آن ها فرای لغات و کلمات است.


نـویسنده کتاب "عشق و رابـطه جنسی"، دکتــر جان فری مـعتقد است: "بوسیدن هنر است و نشان دهنده یک نوع بیان فردی و کاملاً شخصی از عشق و محبت می باشد."


بوسه زمانی ایجاد می شود که زوجین برای اولین بار به هم نزدیک می شوند، پس کاملاً طبیعی است که دو طرف کمی مضطرب شده و عصبی شوند.


از یک منبع با نویسنده بی نام"کتاب بوسه ها" اینطور برداشت می شود که: "بوسه یک عمل کاملاً دو طرفه بوده؛ تا ندهید نمی توانید بگیرید و بالعکس."


در یک کتاب دیگر هم اینطور نوشته شده که زمانیکه احساس میکنید تمایل دارید تا همسرتان را ببوسید این کار را انجام دهید، لازم نیست حتماً صبر کنید تا او را بهتر بشناسید، او را ببوسید و به مرور زمان می توانید او را بهتر بشناسید. یکی از مواردی که زیبایی بوسه را چند برابر می کند این است که در همه ی زبان ها و مذاهب قابل درک می باشد.


پروفسور وان بیرنت رئیس بخش مردم شناسی دانشگاه تکزاز اظهار می دارد که: "اولین بوسه عاشقانه برمی گردد به 1500 سال قبل از میلاد مسیح در هند. پیش از این زمان هیچ مدرک دیگری دال بر وجود بوسه های عاشقانه وجود نداشت. کلیه این نتایج از روی لوح های گلی، نقاشی روی دیواره های غارها و یا نوشته های روی پوست حیوانات بدست آمده است.


بیرنت معتقد است که تماس نزدیک و فشار بینی ها به یکدیگر از همان 1500 سال قبل از میلاد مسیح مرسوم بوده است.


اما بوسه ای که امروزه به این شکل رواج پیدا کرده، برای اولین بار در میان رومی ها شهرت پیدا کرد. رومی ها در هنگام سلام کردن یکدیگر را می بوسیدند، انگشتر و حلقه ای که بر دست رهبران قومشان بوده را می بوسیدند و مجسمه های خدایان خود را نیز می بوسیدند و با این کار مطیع بودن و حس احترام خود را به طرف مقابل انتقال می دادند.


رومی ها به سرعت متوجه شدند که بوسه در شرایط مختلف می تواند معانی متفاوتی را در بر داشته باشد، به همین دلیل برای انواع بوسه ها، نام های مختلفی انتخاب کردند. به عنوان مثال اسکیولیم: بوسه از روی دوستی، باسیولیم: بوسه از روی احساس عشق و محبت، و سویولیم: بوسه عمیق که این روزها به
French Kiss مشهور شده است.


از آن به بعد بود که ادیان مختلف شروع به تحریم بوسه نموده و آنرا به عنوان یک گناه نابخشودنی اعلام کردند، اما به هر حال قدرت بوسه بیشتر بود و همچنان به قوت خود باقی مانده است.


اگر بخواهیم این پدیده را از نظر علمی ریشه یابی کنیم، می توانیم بگوییم که بوسیدن به طور طبیعی باعث می شود تا ذهن آکسی توسین بیشتری ترشح کند، این هورمون سبب می شود در هنگام بوسیدن احساس خوبی به ما دست بدهد و دانشمندان معتقدند که ماهیت وجودی انسان به گونه ای است که در صورت تجربه یک بوسه منتظر بوسه ی بعدی خواهد بود. زمانیکه در وضعیت بوسیدن قرار می گیرد، غدد موجود در داخل دهان و جداره لب ها ماده شیمیایی را ترشح می کنند که همین ماده سبب ایجاد تمایل فرد به ادامه بوسیدن می شود.


در تحقیقی که در سال 1997 در دانشگاه پرینستون انجام شد، محققان به این نتیجه دست پیدا کردند که مغز انسان دارای سلول های عصبی است که فرد را قادر می سازد تا در تاریکی لب های معشوقه اش را پیدا کند. تعجبی وجود ندارد که چرا بسیاری از زوج ها از بوسیدن یکدیگر در مکان های تاریک و کم نور لذب بیشتری می برند.


پزشکان و روانپزشکان آلمانی در پی پژوهش های گسترده خود در این باره به این نتیجه رسیده اند که افرادی که هر روز صبح قبل از ترک کردن خانه، همسر خود را میبوسند کمتر دچار بیماری می شوند.


همچنین افرادی که پس از بوسیدن خانه را ترک می کنند، کمتر احتمال وقوع تصادف دارند، 20 تا 30 درصد درآمد بیشتری نسبت به سایرین دارند و به طور متوسط 5 سال بیش از هم سن و سال های خود عمر می کنند. دکتر آرتور سازبو یکی از افرادی که در در این تحقیقات نقش فعالی داشته معتقد است یکی از دلایل اصلی موفقیت تعداد بسیار زیادی از افراد این است که روز خود را با یک نگرش مثبت و دلچسب شروع میکنند و چه چیز می تواند مانند یک بوسه در انسان یک نگرش مثبت ایجاد کند.
( باز بي جنبه بازي درنياري هر كسي رو تو كوچه ديدي بري جلوشو بگيري، بگي يه ماچ بده چون ميخوام در آمدم بره بالا ... 5 سالم بيشتر عمر كنم ...)


بنابراین اگر شما می خواهید خوشحال، سلامت، و موفق، بوده و عمر طولانی داشته باشید، باید کسی را که دوستش می دارید هر روز صبح، پیش از اینکه خانه را به قصد محل کار خود ترک کنید، ببوسید.
(حالا اينجام بي جنبه بازي در نيار لطفا .. هول بشي زن بگيري يا شوهر كني به اين دلايل بالا ....)


حالا رسيديم ساير مزايا

محافظت از دندان ها و جلوگیری از پوسیدگی

از بین بردن استرس

کاهش وزن

تاخیر در فرایند پیری

ایجاد و افزایش تناسب اندام

تکلیفتان را با طرف مقابل روشن می کند

افزایش اعتماد به نفس

دوستاي عزيزم اين تيتر ها هر كدوم توضيحات داره كه آپ بعدي ميزارم ...... البته اگر بي جنبه بازي در آورده باشيد نميزارم ... گفته باشم ....

الان حاج خانوم ته.. ته.. ته..  خجالت .... به سر ميبرد

 

+نوشته شده در بیستم دی 1386ساعت18:12توسط حاج خانوم | |

 

سلام

بازم حاج خانوم اومد حالتون خوبه در سلامتي كامل به سر ميبريد هوووووووووووووو ....

خوب چي بگم چشماتون فقط دنبال خاطره ميگرده شرمنده اين سري فقط درد و دل... همين... آخه حاج خانوم دلش گرفته داره ميتركه... بووووووووووم... ديدين تركيد الان اشكيه كه از چشمام داره مياد ....خدايا چقدر غربت بده غريب بودن دور از خانواده از دوستام ......

 يادش بخير اين موقع هميشه با بر و بچ ميرفتيم ددر دودور برف بازي..  كي ميزنه.. كي ميخوره.. حالا چي... اومدم اينجا محاصره شدم... چند تا آدم فضول همسايه ها رو ميگم ..... آخ گفتم همسايه بزاريد براتون تعريف كنم  ( از آخرم رسيديم به خاطره ..)

اهم ... اوهوم .... ديروز كلي پرونده زير بغلم بود حال و حوصله هم نداشتم اون همه كاغذو بزارم زمين كه دكمه آسانسورو بزنم ....  جالب اينجا بود  حاله اينكه از پله هاهم برم پايين  نداشتم ... تازه در خونه رو هم بايد قفل ميكردم خدايا مونده بودم چكار كنم ( آدم تنبل ديگه چي بود ... خدا هم آفريده چي؟ تنبل ... ) بله داشتم ميگفتم آقا همون لحظه هم گوشيم زنگ زد واي تصور بكنيد من در چه وضعيتي بودم ( از دست اين حاج آقا .... من بايد اين همه كاغذو ببرم شركت ...) يك دفعه ديدم در واحد روبرويي باز شد انگار جن ديدم سري رفتم تو خونه تا اومدم در و ببندم كه همسايه گرامي بنده رو نبينه كاغذا ريخت و پخش سالن شد ( لعنت به اين شانس ....) همسايه : حاج خانوم چكار ميكني ( انقدر لجم گرفته بود....)  گفتم: ميبينيد كه .... همسايه : بزارين كمكتون كنم  كمكم كرد تا كاغذارو جمع كنم واي وقتي چشمم به صفخات نا مرتب پرونده ها افتاد دلم ميخواست گريه كنم يك ساعت تمام فقط صفحه بندي كرده بودم ..... همسايه : اگه كاري داريد من بيام كمك

( انگار با اين حرفش فحشم داده ... اگر ميگفتم بياد كمك ... مخمو اين بار تخريب ميكرد ...) با عجله گفتم : نه نه نمي خواد ممنون ميرم شركت مرتب ميكنم  فقط لطف كنيد دكمه آسانسورو بزنيد  سوار آسانسور كه شدم اول به گوشيم جواب دادم(الهي قربونش برم ... داداشم بود ... دلم براش يك ذره شده ...) با داداشي گپ ميزدم كه حواسم نبود به جايي كه دكمه پاركينگ و بزنم تا برم پايين دكمه 10 فشار دادم رفتم بالا  ( گيج ميزدم ... ) از داداشي خداحافظي كردم ودكمه همكفو زدم . تو آينه به خودم نگاهي كردم (انگار كشتي گرفته بودم .... ) خودمو مرتب كردم  به سلامتي از همسايه و آسانسور نجات پيدا كردم . همين كه درو باز كردم دوست عزيزم رو ديدم حالا مونده بودم به اين چي بگم ( خدايا ....... الان كمك كن .... كجايي خدا با تو حرف ميزنم ) فايده نداشت مثل اينكه خودم بايد حلش ميكردم  دوست : سلام حاج خانومي كجا ميري ؟ حاج خانوم : سلام چطوري ميرم شركت البته اگر اجازه صادر بشه  دوست : تازه من اومده بودم پيش تو  حاج خانوم :  حسابي ديرم شده بايد تا 10 دقيقه ديگه شركت باشم  يك بوسش كردم و گفتم ببخشيد سري رفتم طرف ماشين خيلي دير شده بود تا اومدم از كيفم سوييچ ماشينو بردارم يادم اومد تو خونه جاش گذاشتم ( لعنت به اين حواس ..... ) ديگه حوصله بالا رفتن و رستم بعدي رو ديدن نداشتم  (آخه هر وقت ميخوام بيام بيرون بايد از هفت خان رستم گذر كني تا برسي به در خروجي ...) تند و تيز از پاركينگ رفتم بيرون و به نگهبان گفتم : تاكسي رو بگير كه ديدم دوستم داره بوق ميزنه حاج خانومي مسيريمون به هم ميخوره ( به نگهبان گفتم نمي خواد) رفتم سوار شدم گفتم : يك دنيا ممنون دوست جوني گازو بگير كه خيلي دير شده راس ساعت رسيدم شركت حاجي : كجا بودي دختر..؟!  منم نفس نفس ميزدم : هيچي نگو كه ميزنمت بگير اينم پرونده هات ... حاج آقا : نگاه كن تورو خدا حاج خانوم صفحه ها كه مرتب نيست حالا چكار كنم ؟ حاج خانوم : من چه ميدونم! تند تند دوتايي پرونده ها رو مرتب كرديم و خدا رو شكر جلسه فوق العاده مهم حاج آقا هم به خوبي برگزار شد  وقتي اومدم خونه انقدر خسته بودم  كه نگو ...    اول رفتم قسمت كافي شاپ مجتمع يك فنجون قهوه مشتي خوردم      يا علي رفتم طرف آسانسور همين كه خواستم برم باز همسايه : خسته نباشي چقدر دير اومدي ، خيلي وقته منتظرم !!!!! ديگه طاقت نداشتم دو سه بار ميخواستم بگم قبرستون خوب به من چكار داري كجا بودم يا كجا مي خوام برم ولي لبخند زدم و گفتم : شركت بودم .. كاري داشتيد ... همسايه : هيچي فقط تنها بودم مي خواستم بيام پيشت كه تو هم تنها نباشي منم گفتم : لطف داريد فقط يك چيزي تو اين مجتمع اكثريت ايراني هستند شما و همسايه هاي ديگه چرا فقط من و حاجي رو ميبينيد همسايه: آخه شما دوتا با بقيه فرق داريد منم گفتم چه فرقي اونام آدم ما هم آدم  همسايه :آخه حاج آقا چند سال اينجاست همه مي شناسنش برامون خيلي عزيزه و از وقتي هم ازدواج كرده خانومشم برامون عزيزه  گفتم : ممنون اگه اجازه بديد من برم كه كلي كار دارم خدارو شكر رستم هفتم هم رد كردم يك كمي استراحت كردم يك كمي هم درس خوندم ( بازم هيچي تو مخچم فرو نرفت دوباره شوتش كردم انباري ..) تو فكر اين بودم كه براي ولنتاين واسه حاج آقا چي بخرم كه جبران هديه اي كه برام خريده بشه كه يك دفعه با صداي زنگ دوباره 6 متر رفتم ... اين سري هوا نرفتم ... رفتم پشت مريخ برگشتم كفه زمين ....هاهاها ... اخه صداش خيلي بلنده .... خلاصه در و باز كردم ديدم حاج آقاست گفتم : مگه تو كليد نداري زنگ ميزني از اخر من سكته ميكنم حاج آقام كه مثل هميشه خنديد گفت : ميبيني كه دستم پره تو هنوز به صداي اين زنگ عادت نكردي ؟ منم گفتم : فردا صبح اول يكي رو مياري اين زنگ و عوض كن ( حالا بيچاره با دست پره دمه در وايستاده منم دارم حرف ميزنم ) بابا حاج خانوم بزار بيام تو از پا افتادم رفتم كنار گفتم بفرمائيد در ضمن حاج خانوم اين كاغذا دست شما رو ميبوسه فردا همه بايد تايپ بشه منم گفتم : باشه حتما خيلي بيكارم ... شام درست نكرده بودم ...يعني حاله درست كردن نبود از بيرون چيزي خريديم و نوش جان كرديم حاج آقا : بيا حاج خانوم بشين ميخوام ازت درس بپرسم حاج خانوم : بيمزه برو تو درس هاي خودتو بخون دو روز ديگه امتحان داري حاج آقا : من خوندم اصلا تو يك هفته ديگه آزمون داري چرا درس نميخوني منم گفتم : چون حوصله ندارم هيچي از اين درسا نميفهمم الان اگه ايران بودم درسم تموم شده بود ...  بالاخره با اسرار حاج آقا يك كم با هم زبان عربي كار كرديم بعدم طبق معمول هر شب رفتيم كافي شاپ مجتمع با دوستان گرامي و البته همسايه محترمه ... دوره هم جمع شديم و بگو و بخند و از اينا ديگه .......  تازه تا 1 شب هم با داداشي جونم صحبت ميكردم آخه خواهر جونش خيلي دوستش داره ... قربونش برم من...

آپ بعدي منتظره خبراي جديد باشيد ... با يك مطلب با حال ....

 

+نوشته شده در نوزدهم دی 1386ساعت14:11توسط حاج خانوم | |

 

سلام

دوست جونيا من يك مدتي سرم شلوغه ولي به خاطر زهرا گلي و سحر و بقيه برو بچ كه خواستن تند تند آپ كنم باشه قبول بنده تسليم

حالا براتون جمعه شب و تعريف ميكنم 

اعتراف ميكنم كه اين جمعه عالي بود حالا گوش كنيد ....  تا 5 بعد از ظهر كه خونه بودم  مثل روزه قبلش بيكار  (البته يك كم زحمت كشيدم درس خوندم .... ولي بي فايده بود چون هيچي تو مخم فرو نرفت ....  ديگه بي خيال درس . فعلا شوت كردم اونطرف تو انباري .... تا سر فرصت جمعش كنم    ) حاج آقا زنگ زد : حاج خانوم حاضر باش شب خونه دوستم دعوتيم يادت كه نرفته؟!   منم  گفتم: نه يادم نرفته ولي خونه دوستت نميام  حاجي : اااا خانوم زشته به خاطر منو جنابعالي اين مهموني رو گرفتن  ( حالا از حاج آقا اسرارو از حاج خانوم انكار ... ) هاهاها...(حالا نزنيد واسه كارم دليل داشتم ....) اول از همه يك خورده منت كشي يك چيزي تو مايه هاي ناز  ( آخه ..... حاجي ميخواست من تنها برم بعد خودش بياد..... خوب بد بود  ديگه .... )  نقشم گرفت حاج آقا اومد خونه حاج آقا : تو كه حاضر نيستي !!!  حاج خانوم : الان حاضر ميشم . حالا منم كه وسواس رفتم سراغ كمد لباس هي ميپوشيدم ميگفتم خوب نيست باز دوباره ... باز ميگفتم نه اينم خوب نيست  من هنوز تو انتخاب لباس مونده بودم كه ديدم حاج آقا پشت سرم وايستاده برگشتم بهش نگاه كردم  ( حالا دوباره اعتراف .... خيلي خوش تيپ شده بود يك كت و شلوار سورمه اي همراه يك پيراهن سفيد با يك كروات آبي خوشرنگ با راه راه هاي رنگي .... و يك جفت كفش چرم ...ووووووووووووو خيلي عالي بود  ) اومد جلو گفت : چطوره ؟منم خيلي جدي گفتم : اين چه قيافه اي، شدي مثل دلقك برو لباساتو عوض كن فكر كنم زيرشلواري بپوشي بيشتر بهت بياد  .... آخي حاجي بيچاره ....  ( ضد حال خورد بد جوررررر ....) گفت باشه هر چي تو بگي الان ميرم زير شلواري ميپوشم  اول فكر كردم شوخي ميكنه  ديدم يك گرم كن و شلوار ورزشي پوشيده : اين عاليه هموني كه تومي خواستي ... (خدايا شده بود فتوكپي يك دلقك با اون كرواتش .... )  منم كم نياوردم گفتم آره اين خوبه اون لباساي اولت خوب نبود الان ماه شدي ....... بالاخره بعد از كلي لباس پوشيدن و درآوردن يكي رو انتخاب كردم يك مانتو سفيد با يك شال صورتي ساده و يك آرايش خيلي مليح ( خودم زياد اهل آرايش نيستم ... ولي در اين جور مواقع مجبوري ... ) بعد با صداي بلند خطاب به حاجي گفتم : من حاضرم بريم ... از اتاق كه رفتم بيرون ديدم با همون گرم كن جلو در منتظر منه ( با خودم گفتم آدم تا اين حد زن زليل .... حالا مونده بودم چي بگم كه لباس و عوض كنه .... منم هيچي نگفتم ....) حاجي : چه عجب تشريف آوردين . خنديدم و جوابي ندادم ، وقتي رفت طرف آسانسور( تو دلم گفتم خدايا يك معجزه اي كن اين لباس و از تنش در بياره عجب غلطي كرديم ها ) در آسانسورو باز كرد.... مثل هميشه اول حاج خانوم داخل مي شود ( قابل توجه حاج خانوم ها هميشه حق تقدم با خانوم هاست شماهام به حاج آقاهاتون ياد بديد .... ) شايد باورتون نشه ولي با همون قيافه تا در خروجي اومد از آخر طاقت نياوردم برگشتم گفتم : منو مسخره ميكني يا خودتو  حاجي : ما غلط بكنيم شما رو مسخره كنيم  خوب من هميشه به نظر تو احترام ميزارم اين دفعه هم احترام گذاشتيم  (. موندم چي بگم راست ميگفت بيچاره تا به حال رو حرف من حرف نزده ) گفتم : خوب كافي برو اونارو از تنت دربيار همه دارن به تو نگاه ميكنن. من تو ماشين منتظرم . خداي من همينو كم داشتيم همسايه محترمه دوباره جلوم سبز شد  حالا هر چي به حاجي اشاره ميكنم برو محل نزار نمي فهميد ( آخ كه چقدر اين مردا خنگ تشريف دارند....) چشمتون روزه بد نبينه . اومد جلو شروع كرد تيكه انداختن  همسايه : به به خانم و آقاي كوچولو به سلامتي آب بازي تموم شد . حاجي با خنده گفت : با كوچولوتون موافقم ولي اين قضيه آب بازي سره دراز دارد همسايه : چقدر امروز خوش تيپ شدي حاج آقا ( يكي نيست بگه خوب بتوچه ....  ) حاجي هم انگار نه انگار كه من داشتم حرص ميخوردم   با همون لبخند گفت : اگر اجازه بديد تيپ زدم براي مهموني همسايه تا اومد حرف بزنه (من كه تا اون موقع ساكت بودم ديگه خونم از شدت جوشش نزديك به فوران بود) گفتم : ببخشيد ما ديرمون شده حاج آقا بدو من تو ماشين منتظرم  با اجازتون خداحافظ  دست حاج آقا رو گرفتم گفتم اصلا نمي خواد با آسانسور بري از پله ميري بالا تا 10 دقيقه ديگه هم پاييني  حاجي همين طور ميخنديد ( اي خدا وقتي ميخنده اونم از روي خونسردي من حرص ميخورم ... .) رفتم تو ماشين نشستم و منتظر حاجي . تو مدتي كه تنها بودم با خودم فكر كردم واقعا انقدر نظرم براش مهمه حالا چه شوخي چه جدي ..... فكرم ادامه داشت كه ....) حاج آقا رو از دور ديدم با همون كت و شلوار و كروات داره مياد طرف ماشين  وقتي سوار شد گفت : حالا چطوره   منم گفتم همون دلقكي كه بودي هستي .... هاهاها .... (چه حالي ميده بزني تو ذوقه مرد ... ووووووو .....) ولي حاجي خنديد گفت : برعكس تو خيلي خوب شدي  ...(تازه يادم اومد من نظرشو نپرسيدم ....) بالاخره راه افتاديم  20 دقيقه بعد رسيديم (اعتراف سوم : عجب خونه اي بود آدم توش گم ميشد ...) بعد از معرفي سلام و احوال پرسي  رفتيم پيش بقيه مهمونا من و حاجي كنار هم نشستيم تنها كسي كه تو اون مهموني ساده اومده بود و حجاب داشت من بودم زن دوست حاج آقا از من خواست ما نتومو در بيارم منم گفتم : ممنون اين طوري راحتم . بعد گفت : اين مهموني به خاطر شما دوتاست حاجي چرا اين حاج خانوم  انقدر خجالتي و كم حرفه حاجي : خنديد  چيزي نگفت  ( تو اون جمع احساس غريبي ميكردم .. يك دفعه ياد خانواده خودم افتادم ... نزديك بود گريم بگيره ....)  دوست حاجي كه تا اون لحظه گم و گور بود سر و كلش پيدا شد اول با حاج آقا سلام و دست و شوخي و خنده بعد اومد سراغ من دستشو آورد جلو كه به من دست بده ولي حاجي گفت : اشتباه گرفتي نويد ...   دستشو انداخت پايين گفت : ببخشيد من نميدونستم برگشت طرف حاج آقا و گفت : خوب خره چرا به من نگفتي   از حرفش خندم گرفت بعد نويد گفت : خوبه بخندين ( نميدونم اين همه انرژي رو از كجا آورده بود  ) نويد : خوب حالا لطفا همه ساكت  نويد مي خواد حرف بزنه ( همه ساكت شدن ...) خوب اول از همه اين مهموني به خاطر دوست گرامي و والا مقام ما حاجي جون و خانومشون برگزار شده ... دستو بيار  تو كار ( همه دست زدن ... هورااااااااااااااااااااااا .. كشيدن ... يكي بلند ميشد با مسخره بازي مي رقصيد .... ) خوب بسه ديگه تو هم برو بشين هوراي بعدي بلند شو بيا قر بده برگشت طرف من و گفت : حالا با اجازه حاجي من آمار دوران مجردي رو به حاج خانوم ميدم 

 بسمعه تعالي اينجانب نويد .... به عرض شما ميرسانم شوهره جنابعالي يك آدم ..... يك آدم .....فوق العاده پاستوريزه ... بچه ننه از اين مدل هايي كه شير خشك ميخورن تازه ديششم ميگه ...به بزرگترشم تو نميگه.... وقتي هم بزرگتر و ميبينه سلام ميكنه.... و بعدشم قاقا نيلي ميخواد .... واي واي از همه مهمتر عاشق و شيفته حاج خانوم كه ميشه گفت يك زليل بودن بي عيب و نقص ... آفرين خوبه پسر همين طوري باش ... ( حاج آقا فقط ميخنديد .... خيلي با مزه تعريف ميكرد ... جاتون خالي ... ) حالا دوباره هورااااااااااااااا ( باز همه دست ميزدن و هورااااا ميكشيدن و يكي ديگه ميومد وسط ميرقصيد .... ) خوب برو بشين هورررررررررراي بعدي باز بيا قر بده خوب خانوم ها و آقايان محترم همه كادوهاتونو بريزين وسط  اونايي هم كه واسه ولنتاين چيزي خريدن اونام بريزن وسط ( اول فكر كردم نويد شوخي ميكنه اونام شوخي برداشت ميكنن .... ولي .... نه همه كادوهاشونو گذاشتن رو ميزه جلو من و حاج آقا ...) حاجي : اووووووووووووه چه خبره  ببين حاج خانوم اونوقت تو بگو من نميام  نويد اومد جلو گفت حالا هووووووووووووووووووووووووورا اين سري همه ريختن وسط شروع كردن رقصيدن  با آهنگ ملايم  نويد اومد طرف من و گفت : ببخشيد ميدونم شما يك دختر اصيل ايراني هستيد ولي اكثر اين دوستاي ما كه دارن اون وسط ميرقصن مجردن و اوناهام دوست دختراشون هستن . توي اين جمع فقط من و حاجي متاهليم حالا چون اين جشن به خاطر شما دوتاست خيلي دلمون ميخواد كه شما هم با حاجي برقصيد (خدايا سرم داشت سوت ميكشيد ....... من چه جوري برقصم اونم وسط اين همه مرد .... ) يك لبخندي زدم و گفتم باشه بعد .( خدا رو شكر رفت ...) حاج آقا اومد كنارم نشست گفت : چيه گير داده برقصي  گفتم : آره حاج آقام گفت : خوب بيا بريم عروس و داماد ما هستيم  منم گفتم : ببين من از اون دختراي بي جنبه نيستم كه يك كم آزادي ببينم از خدام باشه اگه تو ميخواي بري برو ولي من نميام اينم يادت نره تو از يك خانواده بي بند و بار زن نگرفتي كه حالا از اين كارا ياد داشته باشم  حاج آقا تعجب كرده بود : حاج خانوم پس هنوز خوب حاجي رو نشناختي اگه به من بگن دنيا مال تو بلند شو با حاج خانوم اون وسط برقص ميگم دنيا مال خودت حاج خانوم مال من فهميدي .... بعدم خوبه نويد آماره منو داده  منم گفتم : از كجا راست گفته باشه .... ( ديگه ترجيح دادم چيزي نگم چون كار به جاهاي باريك كشيده ميشد .... حاج آقام ديگه حرفي نزد .... يعني ناراحت شد .... ) وقتي رقص و آهنگ تموم شد همه دوره منو حاج آقا جمع شدن و يكي يكي كادوهاشونو دادند و تبريك گفتند و از همه با حال تر اونايي هم كه با هم دوست بودن هديه هاي ولنتاين همونجا به هم ديگه تقديم كردن . از اين كه تو يك جمعي بودم كه هيچ ريايي و چشم و هم چشمي وجود نداشت و همه با هم دوست بودند و حالا منم به اين جمع اضافه شدم  خيلي خوشحال شدم  (هديه هاشونم كه حرف نداشت .... ) بعد از دادن هديه دوباره مسخره بازي آقا نويد و بقيه دوستان گل كرد اونم چه گلي شده بود بوستان گلستان فقط تا ساعت 12 ميخنديديم و شوخي ميكرديم .شام كه  خورديم (چه انرژي...) دوباره بعده شام شروع كردند رقصيدن تقريبا ساعت 2 بود كه من و حاج آقا با اون همه هديه رفتيم به سمت خونه هنوز با هم سر سنگين بوديم يعني مقصر اصلي من بودم خيلي تند رفتم( آخه ... فكر ميكردم جدي ميگه برو برقص ....) وقتي كه رفتيم خونه براي اينكه از دلش در بيارم يكي به خاطر اين كه نظرشو نپرسده بودم يكي هم به خاطر بد حرف زدن مهموني گفتم : حاج آقا تا به حال دلقك به خوش تيپي تو نديدم  تو اون لباس مااااااااااااااااااااااااااااااااااه شده بودي   حاج آقام گفت: منم عروس به خوشگلي تو ، توي عمرم نديدم   خلاصه حاجي جون يك هديه ام براي ولنتاين به من داد يك انگشتر فيروزه خيلي قشنگ بود من كه خيلي خوشم اومد تازه كلي ام ازش تشكر كردم   

پ . ن  قابل توجه دوستان چند روزه پيش يكي نظر خصوصي داده بود كه زندگي تو و حاجي همش كل كله  درسته  من و حاج آقا جفتمون آدماي شوخي هستيم و اين نوع زندگي رو بيشتر دوست داريم تا زندگي كه جديت داشته باشه  البته در موارد خاص جدي هم ميشيم .

+نوشته شده در شانزدهم دی 1386ساعت17:11توسط حاج خانوم | |

سلام

از امروز بهتون نميگم بزارين ديروز و براتون تعريف كنم

صبح كه بلند شدم طبق معمول حاج آقاي بيچاره خودش صبحانشو خورده بود با خودم گفتم آخي .. بيچاره مثلا زن داره اما چه زني ....    ( حالا چرا ميزني    خواب بودم مي خواست بيدارم بكنه تا خودم صبحانه رو آماده كنم ...)  در همين فكر ها بودم كه يك دفعه با صداي زنگ آپارتمان 6 متر رفتم هوا و به سرعت نور برگشتم زمين  (آخه بد جور تو فكر بودم ..... ترسيدم)    رفتم و از چشمي نگاه كردم ديدم همسايه است در و باز كردم  سلام و احوال پرسي و صبح بخير (البته ظهر بود ....) يك دفعه پريد تو خونه( كاش تعارف كرده بودم)  با كمال پرويي رفت طرف پذيرايي منم درجا خشكم زده بود ( يه آدم چقدر بايد پرو باشه ...   )  خلاصه منم رفتم پيشش و شروع كرد حرف زدن

همسايه : مثل اينكه خواب بودين حاج خانم ؟      ( اي خدا يكي نيست بگه مگه خونه زندگي نداري سر ظهر مزاحم مردم ميشي )

حاج خانم :    تازه بيدار شدم          همسايه : آهان خوب پس فكر كردم من بيدارتون كردم     (دلم ميخواست خفش كنم ) بله ديگه همسايه محترمه يك ساعت تمام حرف ميزد و مخ خالي ميكرد نميدونم فكش خسته نشد      بعد از يك ساعت و اندي زحمت كم كردن      بعد از رفتن همسايه تلفن زنگ زد حاج آقا بود يك كمي حرف زديم بيشتر كاري بود  گفت ناهار نميام خونه بايد برم خارج از شهر كار دارم منم از خدا خواسته انگار منتظر همين بودم       گوشي رو كه گذاشتم اومدم نت يك ساعتي نت بودم و ناهار خوردم . تا قبل از ورود حاج آقا به خونه با مامانم و مادر حاج آقام تماس تلفني داشتم   و از همه مهمتر شام درست كردم          بازم مثل هميشه انگار نه انگار كسي تو خونه هست شام كه خورديم من نشستم جلو تلويزيون ديگه از بيكاري خسته شدم دلم ميخواست يك كاري بكنم همين طوري بي هدف رفتم سمت آشپزخونه كه ديدم حاج آقا داره مسواك ميزنه       ( دلم ميخواست به يكي كرم بريزم الان اگه خونه خودمون بودم رو داداشم پياده ميكردم        ) خوب سوجه اي غير از حاجي نداشتم آروم آروم رفتم پشت سرش يك دفعه از پشت       ترسوندمش بيچاره  از ترس ميخكوب زمين شده بود منم از خنده مرده بودم       البته اونم كم نياورد با ليوان آبي كه دستش بود خيسم كرد حالا  من بدو حاجي بدو. من يه ليوان ميريختم حاجي يه پارچ آب            تازه داشت با حال ترم ميشد كه زنگ در خونه به صدا دراومد با همون قيافه وحشتناكم رفتم در و باز كردم  واي همسايه طبقه پايين بود چشمم كه بهش افتاد گفتم حتما ميخواد بزنم        بدون مقدمه گفت شما دوتا كشتي ميگيرين( حاج آقام بي اختيار زد زيره خنده      )اونم خيلي جدي گفت خوبه بچه ندارين و گرنه خونه رو سرمون خراب ميكردين ( منم به زور جلو خودمو نگه داشتم از شدت خنده نزديك بود منفجر بشم .... )  با خجالت تمام گفتم ببخشيد ... واقعا شرمنده      بعد از نيم ساعت عذر خواهي و دليل و مدرك ديگه بي خيال شد و رفت همين كه در و بستم برگشتم پشت سرمو نگاه كردم .خونه شده بود درياچه حرصم دراومده بود حاج آقام كه هر هر مي خنديد     اين شد كه يك جيغ بنفش سرش كشيدم       تو هم كه همش بخند ببين چه به روزه خونه آوردي  حالام خودت خشك ميكني       ( پرو هنوزم ميخنديد ... ديگه داشتم عصباني ميشدم از نوع خفيف ...) رفتم رو مبل نشستم  آقا خنده هاشون تموم كه شد ، گفت : حاج خانم من اول شروع كردم يا تو   منم گفتم : من فقط ترسوندمت تورو من آب ريختي ( مثل بچه ها .....     ) اولش فكر كردم حاج آقا جدي جدي داره با من بحث ميكنه ولي بعد فهميدم سربه سرم ميزاره منم گفتم باشه كل كل ميكنيم تا ببينيم ازآخر كي كم مياره.  ولي بازم مثل هميشه حاج خانم برنده ميشه يوهوووووووووووووو      حالا بعد از كلي كل كل كردن و كم آوردن حاج آقا در اين زمينه  . بازم وقتي چشمم به خونه افتاد دلم ميخواست خودمو بزنم          ( آخه در و ديوار خونه همه خيس شده بود .... ) براي اولين بار به تفاهم رسيديم دو تايي افتاديم به جون خونه يك ساعتي طول كشيد تا همه جارو خشك كرديم .       حاج آقاي بيچاره از من بيشتر كار كرد... طفلكي ( ولي وظيفش بود مي خواست منو به زور نياره اينجا حالاهم من هرچي بگم همونه      )  كارا كه تموم شد شام خورديم . پيش به سوي خواب ....... البته نا گفته نماند كه حاج آقا تا صبح ميلرزيد .... هاهاها ....

خوب ديگه حاج خانم بره كه كلي كار داره       بچه، شوهر،  كاره خونه، درس ، كاراي شركت ، مگه اين بچه ها ميزارن آدم به خودش برسه      

 پ . ن -  يك حقيقت هيج جاخونه بابا نميشه مخصوصا واسه دختر    

 

پ . ن ۲ -- خوب یک جواب برای یک سوال یک نفر تو قسمت نظرات به نام یکی نظر دادن که مگه شوهر شما شیخه که بهش میگین حاج آقا ؟  حالا جواب : جناب یکی اگر قسمت معرفی رو دیده باشید شغل همسرمو نوشتم و از این که بهش میگم حاج آقا چون .....  این جواب این سوال

حالا سوال دوم شما به خاطر پ .ن اولی بود که گفته بودم هیج جا خونه بابا نمیشه و شما گفته بودید چرا ؟  من خودم نظرم اینه هر چی هم خانواده بد باشند برای یک دختر خونه پدر بهتر از خونه شوهره  خونه پدر آزادی های بیشتری داری و مسئولیت کمتری البته پسر ها هم وقتی ازدواج میکنن مسئولیتشون شاید بیشتر از دختر ها باشه ولی من عاشق خونه پدریم هستم حتی اگر بدترین پدر دنیا رو داشته باشم  اینم دلیل حرفم اگر سوالی داشتید در خدمتیم فقط جناب یکی لطفا سری بعد اسمتون عوض کنید  

 

+نوشته شده در چهاردهم دی 1386ساعت12:37توسط حاج خانوم | |

 

سلام اينم همون وبلاگي كه قولشو داده بودم همتونم تو قسمت پیوندها هستید

تا جايي كه بتونم سعي ميكنم مطلبي در مورد عشق و غم وغصه و... نزارم خوب اگه اجازه بديد  از زندگي تازه اي كه شروع كردم براتون بگم

من و نامزدم جمعه 7 دي به عقد هم دراومديم هيچ احساسي نداشتم نه خوشحال بودم نه ناراحت براي من فرقي نداشت  چون تقريبا دو ساعت بعدش بليط براي تهران داشتيم وقتي براي گرفتن جشن  نداشتيم  قرار شد بعد از ماه محرم مجلس عقد و بگيريم

من اول قرار نبود با حاج آقا (نامزدم ) برم ولي پدرم گفت تنهاش نزاري بهتره خلاصه قراره تا آخره ماه محرم اينجا باشيم بعد هم بريم ايران واسه جشن عروسي

وقتي از فرودگاه اومديم بيرون يك استرس خاصي داشتم نميدونم خجالت بود يا ترس يا ...

از فرودگاه تا خونه كوچكترين حرفي با حاج آقا نزدم   وقتي رسيديم بهش گفتم حتما خونت انقدر كثيفه كه من بايد بيفتم به جونش.  تا ميخواستيم بريم تو آسانسور يك عده با دسته هاي گل به استقبال ما اومدن  ! شروع كردن تبريك گفتن به من و حاج آقا خوشبختانه تمام اون آپارتماني كه ما هستيم همه ايراني هستند ازاين بابت خيلي خوشحال شدم گل ها رو گرفتيم و بعدم دكمه 6 آسانسورو زديم حاج آقا با خنده گفت : پيش به سوي خونه

وقتي درو باز كرد جلوم خم شد و گفت :بفرمايين حاج خانوم اينم اون خونه اي كه ميگفتم

بر خلاف تصور من چقدر تميز بود يك خونه كاملا فانتزي من عاشق اين جور خونه هام ( البته چون منم عاشق عروسكم يك دكور خونه رو فقط عروسك گذاشته بود ) برگشتم بهش نگاه كردم ديدم با چه ذوقي داره به من نگاه ميكنه، منم با خودم گفتم  الان وقت اولين ضد حال به حاج آقاست   گفتم اول از همه دكور قشنگ نيست دوم از همه در نبود من دوست دخترات و مياوردي همين جا .... اخماشو كرد تو هم بعد دستمو گرفت بردم طرف اپن آشپزخونه وا شاره كرد به قرآن گفت : اگه يك زماني بخوام از اين كارا بكنم ترجيح ميدم ديگه مسلمان نباشم فهميدي ....   

از اين حرفش جا خوردم فهميدم خيلي ناراحت شده ...آخي ...  

گفتم بخشيد فقط يك شوخي بود دكورتم قشنگه مخصوصا عروسكا ... بعد خنديد ديگه نتونستم جلوي خودمو بگيرم رفتم طرف دكوري كه پره عروسك بود واي چقدر خوشگل بودن من عاشق خرس هاي پشمالويم ،حاج آقام ميگفت : خجالت بكش من اينجا نشستم تو ميري پيشه اونا ....

ناهاركه خورديم از شدت خستگي جفتمون روي كاناپه خوابمون  برد وقتي بيدار شدم ديدم ميزنهارو جمع كرد و برام يه پيغام گذاشته (‍‍ عزيزم من رفتم شركت سيم اينترنتم برات وصل كردم وسايلتم گذاشتم تو اتاق و... ) ديگه بقيشو كنجكاوي نكنيد   خلاصه اومدم نت و يك كم وبلاگ بازي كردم  حوصلم سر رفته بود زنگ زدم كه بريم خريد اين شد كه رفتيم خريد آخه تو يخچال هيچي نداشت  . دو ساعتي خريد طول كشيد وقتي اومديم خونه جفتمون از شدت خستگي حوصله خوردن شام نداشتيم يك كم استراحت كرديم . من رفتم سراغ پيغام گيره تلفن ، خانواده جفتمون زنگ زده بودن از عمه و خاله و عمو و دايي بگيرين تا عروساشونو بچه هاشونو و........... همه پيغام تبريك گذاشته بودن ولي چقدر خنديديم فكر كنم يك 50 نفري زنگ زده بودن 

از حاج آقا خواستم خودش شام درست كنه چون من حوصلشو نداشتم  حاج آقام بدون هيچ حرفي قبول كرد منم دوباره اومدم نت يك كم چت كردم و خبراي بد شنيدم  نتيجه اين خبرم باعث كوري اشتهاي اينجانب شد ديگه بيچاره حاجي با هزارتا خواهش و تمنا مجبورم كرد غذامو بخورم بعد از خوردن شامم گفتم گناه داره  خودم ميزو جمع كردم و ظرف ها رو شستم بعدشم لا لا ...   اينم ازاولين روزه زندگي من در كنار حاج آقا ... 

 

+نوشته شده در دوازدهم دی 1386ساعت12:24توسط حاج خانوم | |