تبليغاتX
غریبانه اشک نمیریزم

غریبانه اشک نمیریزم

تنها نیستم ..... خدارو دارم ....

 

من ..نمی نویسم که  رنج ببری ..

...می نویسم تا مرا بهتر بشناسی .

من نمی نویسم که درد ها رابگسترانم

..می نویسم تا شاید باری بردارم .

حالا که شک ....می کنی ..

می توانم ...سکوت کنم و بغضم را فرو برم

.

+نوشته شده در پانزدهم تیر 1388ساعت12:15توسط حاج خانوم |

سلام دوستاي گلم .... حالتون خوبه؟ شرمنده همگي .... باور كنيد بي معرفت نيستم ... ميدونين ديگه، بنده فعاليت زياد دارم.... بعد با كمبوده وقت برخورد ميكنم.اي بابا اين ستاره چقدرپرو شده !!اين حرفها چيه توميزني ... زشته،عيبه.... واي واي نميگي چندتا جوون  ميخونن چشم و گوششون باز ميشه!تازه منم منحرف ميكني ....تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com حالا اگردر اين مورد سوال فني داشتي ما درخدمت بيديم .اهم .تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

راستي وبلاگم يك سال و يك ماهه شده هااااااااااااا .... تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comوقتي خاطرات قبلي خودمم رو ميخونم ميبينم كه تو يك سالي كه گذشت چه خاطراتي ثبت شد و من چه تجربياتي كسب كردم.چه در دنياي مجازي و چه در دنياي حقيقي.خلاصه حاج خانوم بره زيره تريلي و همبرگر بياد بيرون!!! كه براي وبلاگش تولد نگرفته. (جبران ميكنم)....تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

اين مدتي كه نبودم يك سري ازمدارك تحصيليم آلمان مونده بود دوهفته اي اونجا بودم وقتي هم برگشتم ايران كلي برنامه ها وكارهاي ديگه اي پيش اومد، كه وقت براي رسيدگي به وبلاگ و نوشتن براي دوستاي گلم نبود.يك هفته پيش هم كه اومدم وبلاگم روخوندم ديدم سميه اومده مشهد ... كلي حالم گرفته شد... كاش زودتر نظراتم رو ميخوندم تاخودم ازسميه پذيرايي ميكردم ..كلي شرمنده ام سميه جون .... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comبدترين ضده حاله ممكن در تمام دوران وبلاگ نويسي من، حذف وبلاگ بهاره بود كه تا چند روزبه اين موضوع فكرميكردم تا اينكه خوده بهارندايي به من داد .

اگراز خودم و زندگي جديدم بخواين بدونين... تاحدودي هنوز نتونستم با بعضي از مسائل زندگي مشترك كناربيام .ولي خوب من زن هستم و حاج آقا مردو يك زن هم دربرخي از موارد بايد مطيع امره مردباشه.البته بيشترتون منوميشناسين!!! عمرا اگه من كم بيارم.

مثلا .......

امروزصبح با حاج آقارفتيم كوه ... بعد هم رفتيم صبحانه حليم خورديم.من اومدم خونه ولباسم رو پوشيدم و باهم رفتيم خريده چند تيكه از لوازم خونمون ....

اول گفتم بريم يخچال و فريزر ببينيم .... از اين يخچال فريزر هاي كشويي خيلي خوشم مياد .... يخچال بالاست و دو تا در داره و فريزر پايين حالت كشو مياد بيرون ... خيلي بامزه بود .ولي حاجي هي ميگفت: نه خانوم اين چيه يك سايد برميداريم.

منم ميگفتم: من ميخوام صبح تاشب تواون خونه باشم بايد يك چيزي بخرم كه خوشم بياد؟تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

حاجي : آخه عزيزم اين فريزرش كوچيكه ...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

من: خيلي لوسي ... اصلا منوبگو با تو اومدم ... پس ديگه ازمن نظر نپرسي هااااااااااااا.!!!

يك جورايي قهر كردم و از فروشگاه اومدم بيرون.

حاجي: اي خدا چكار كنم از دسته تو .... خانوم  عزيزمن ميگم درآينده يه وقت پشيمون نشي.تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

(هيچ صداي خاصي ازمن درنيومد!!!)

حاجي: اصلا نه حرف تو و نه حرف من ... بريم خونه.

(بنده همچنان بي زبان بودم!!)

جلوي دره خونه ....

حاجي:بفرماييد ...

منم پياده شدم و خداحافظي كردم.

حاجي: حاج خانوم امروزدانشگاه نري ... تعطيلش كن.

من: اوكي

دلم ميخواست بزنمش ... خوب چرا نرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟كلاس دارم خوب!!!!!!!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دوساعت بعد حاج آقازنگ زد .... مراسم منت كشي بود.گفت حاضربشم ميخوادبيد دنبالم.

همين كه نشستم تو ماشين مستقيم جلوي همون فروشگاه نگه داشت و سريع چك همون يخچالي كه من ميخواستم رونوشت و تحويل فروشنده داد.وااااااااااااااااااااااي كلي زوق مرگ شدم.تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

حاجي: بفرماييد ... حالا تحويل بگير اگر دوست داري؟خودت ميدوني تحمل ناراحتي توروندارم.

من : (با كمال پرويي)آره عزيزم تو هميشه كارات ... نوش دارو بعد از مرگ سهراب بوده و هست.

حاجي: دستم نمك نداره ديگه.

من:چرا داره خيلي ممنون.توخيلي خوبي.تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ببينيد من حاج خانوم كماندو بيدم ... تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comمن از زور گفتن مردخوشم نمياد... اين كارمم لجبازي نبود.ولي لازم بود چون وسايل زندگي خودم هست و من حق انتخاب دارم.حاجي هم نظر بده ولي خوب من خانوم خونه ام.بله .....

اگر كسي آموزش خواست بنده در خدمتگزاري حاضرم .

 

پ.ن1 : بازهم معذرت خواهي ميكنم ............

پ.ن ۲:بهاره يك وبلاگ ديگه درست كن ... دوباره بنويس ...

پ.ن۳ : دلم برای داداش امید تنگ شده ....... خیلی زیاد .... آریااگه خبری ازش داری بهم بگو ...

دوستت دارم همسره گلم .......

دوستتون دارم ........ تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

 

+نوشته شده در هفتم بهمن 1387ساعت19:46توسط حاج خانوم | |

...

نگاهي دوباره تو آينه انداختم .... من تو لباس سفيد عروسي با يك تاج خوشگل روي موهام و يك توره بلند پشت سرم .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irمنتظره حاج آقا بودم تا بياد عروسش رو ببره .... زنگ آرايشگاه زده شد ....

- عروس خانوم بدو كه داماد اومد دنبالت ...

باخودم گفتم خدا كنه حاج آقا از آرايشم خوشش بياد ....

فيلمبردار كمي ازم تو آرايشگاه فيلم گرفت و كلي فيگور اومدم تا عكس بگيره .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

با اينكه عروس بودم و بايد خوشحال باشم ... اصلا لبخندي روي لبم نبود .... دليلشم بحثي بود كه با حاج آقا تو مسيره آرايشگاه داشتيم .... به هرحال هرطور بود به زور خنديدم .... وقتي از آرايشگاه رفتم بيرون حاج آقا يك دسته گل خوشملي برام گرفته بود ... همون گلهايي رو كه خيلي دوست دارم .... ليليوم آبي با يك عالمه رزه سفيد  ....... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irفيلمبردار گفت : آقا داماد خيلي آروم گونه عروس رو ببوس .....

گرماي لبهاي حاج آقا رو روي گونه ام حس كردم  خيلي آروم بهم گفت: خيلي خوشگل شدي عزيزم .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

ماشين عروس به سليقه خودم بود .... روي ماشين پر بود از گلهاي ليليوم آبي و رز آبي و سفيد ... شب قبلشم من دو تا تا سگ پشمالوگرفتم سگ ها هم بين گلهاي ماشين بود ... خيلي جالب شده بود ... همه فيلم ميگرفتن ...

يكي دو ساعتي هم آتليه الاف شديم .... سفره عقدمم به سفارش خودم همه پايه هاي ليلي و مجنون بود و گلهاي ليليوم و رز حالت آبشاري تمام سفره رو گرفته بود .... بعد از خوش آمد گويي به مهمونا ... حاج آقا رفت .... يكي يكي اومدن و تبريك گفتن ... كلي هم زديم ورقصيديم .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irموقعي كه كيك رو بريدن حاج آقا كلي اذيتم كرد .... دهنم رو باز كردم كه كيك رو بزاره تو دهنم ... يهويي دستش رو كشيد عقب ... همه خنديدن ... ولي منم تلافي كردم ... موقعي كه ميخواستم كيك دهان حاجي كنم ... دستم رو هي عقب و جلو ميكردم ... كه يهو حاجي چنگال رو از دستم گرفت ... وقتي هم ميخواست از محفل زنانه بره بيرون جلوي اون همه مهمون بوسم كرد ... و بنده هم بيش از اندازه خجالت زده شديم ..خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir و مهمونا هم هديه هاشون رو يكي يكي دادن وبعد از خوردن شام ... همه نخود شدن و رفتن خونه هاشون ..... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irچون مراسم تو هتل بود مديريت هتل يك شب اتاق رايگان بهمون داد ... بعد از اينكه يك دوري تو شهر با ماشين زديم و كلي پشت سرمون بوق بوق ميكردن ... من و حاج آقا برگشتيم هتل ....

من : حاج آقا كمكم ميكني موهامو باز كنم ...

حاجي: بله ....

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

شب خوب و به ياد ماندني بود ..... سرتو بزاري رو شونه هاي كسي كه مطمئني فقط و فقط ماله توست ... وگرماي نفسش رو حس كني ... كسي كه دوستش داري و در كنارش احساس خوشبختي ميكني .....

انشاالله اون طوري كه برنامه ريزي كرديم تا چند ماهه ديگه من و حاج آقا ميريم خونه خودمون .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

برامون دعا كنين .............

 

پ.ن 1: قرص ها رو استفاده ميكنم .... دكتر ميگه تغييره آنچناني نداشته ...

پ.ن2:امشب حرم شيفت دارم .... يا امام رضا خودت كمكم كن .....

پ.ن3:ميخوام اسم وبلاگم رو عوض كنم .... به نظره شماها چي بزارم ...؟؟؟؟؟؟؟؟!!

پ.ن 4:خدا نصيبه هيچ كسي مادر شوهره فضول نكنه .... (همه با هم بگين آمين ... هاهاهاها)

پ.ن ۵:نمیدونم چرا حاجی گوشی رو جواب نمیده؟؟؟؟؟؟؟ نگرانم ........

پ.ن ۶ : راستی سلام .... حالتون خوبه؟

 

دوستت دارم بهترینم ......... بوووووووووسخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دوستتون دارم .... خدانگهدار ........

+نوشته شده در سیزدهم آذر 1387ساعت14:2توسط حاج خانوم | |

سلام .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

دوست دارم تمام ماجرايي كه تا به الان دو قسمتش رونوشتم تا آخرش بنويسم ... ولي نميتونم ... به خاطره همين خيلي مختصر بهتون ميگم .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تقريبا يك هفته قبل از رفتن من به مكه ... متوجه تغييراتي از طرف دلم شدم ... يعني دلم ميگفت: داره تنگ ميشه ..... براي كي؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بايد اعتراف كنم دوستش دارم ....خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir  اين دفعه با سري هاي قبل فرق ميكرد ... هم احساسم هم تصميمم و هم موقعيتم ... ديگه از روي احساس تصميم نگرفتم ... از روي تجربه تصميم گرفتم ... و خدا رو شكرتا الان پشيمون نشدم ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir يك هفته مونده بود به رفتنم كه بايد زودتر ميرفتم دبي ... ديدم خوده متيو هم بليط داره ... بهش گفتم:تو كه اينجا پروژه داري !! كجا ميخواي بري .... خيلي جدي گفت: ميخوام برم دبي .... گفتم : باشه ... هرجور راحتي ...

خلاصه يك هفته اي هم با هم دبي بوديم تا روزي كه من پرواز داشتم براي مكه .... شب قبل از رفتن من :

متيو:يك هديه برات خريدم ... دوست دارم از من قبولش كني ... خوب كه فكرات رو كردي جوابش رو به من بده ...

يك حلقه خيلي خوشگلي برام خريده بود ... منم قبول كردم ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

چند روزي كه مكه بودم ... وقت خوبي براي فكر كردن به آينده خودم بود ... چون اون مردي بود كه تمام اون چيزي رو كه من ميخواستم رو داشت ... احساس ميكردم در كنارش بودن يعني به تكامل رسيدن كامل ... خيلي چيزها رو به من ياد داده بود ... به من ياد داده بود ... چه طور فراموش كنم و چه طوربه ياد بيارم ... ياد داده بود چه طور از موقعيت هام استفاده كنم و چطور فكر كنم... هميشه با صداقت با من حرف زده ...  و من دوستش دارم ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir دلم رو زدم به دريا و از خدا خواستم كمكم كنه ....

وقتي برگشتم و اونو در كناره مادر و پدرم ديدم ... خيلي خوشحال شدم ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir و اون يك هفته اي كه با خانوادم دبي بودم  ... مادر و پدره متيو هم اومدن ... و رسما از من براي پسرشون خواستگاري كردن و منم بدون لحظه اي ترديد ... بله رو گفتم !!!!!!!خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

تعجب نكنين ... ما آدماها هميشه در حال تغيير هستيم ... زندگي هيچوقت بر طبق ميل خودمون پيش نميره ... من خيلي برنامه ها براي آينده خودم داشتم ... دوست داشتم دانشگاه افسري رو ادامه بدم و به اون چيزي كه ميخوام برسم ..... ولي متيو با اون حرف ها و دلايل قانع كننده ... منو منصرف كرد ...

20 ابان 1387 من و مرده زندگيم پيمان ازدواجمون رو جلوي بارگاه امام رضا (ع) با هم بستيم ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir             

دوستت دارم همسره عزيزم ........ خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir                                                

 

پ .ن 1 : فعلا اسمش محفوظ ميمونه ... همون اسم بين المللي رو داشته باشين ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پ.ن2:ميدونم الان خيلي ها تعجب ميكنن ... ولي ايندفعه شرايط و احساساتم خيلي فرق ميكرد ...

پ.ن3:زينب جونم خيلي ممنون به خاطره نظري كه برام گذاشتي ... خيلي گلي ..خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پ.ن4: دوستان گلم ... من تا حدودي نيمه ابري از نظره بينايي دچاره مشكل شدم ... آخه تمورم بدخيم هست .... پشت كاميوتر نشستن برام سخته .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

پ.ن 5: انشالله پست بعدي بيشتر از خودم ونامزدم براتون مينويسم ........

پ.ن۶ :بهاره کاش زودتر میگفتی میخوای بیای مشهد ... دوست دارم ببینمت ...

پ.ن۷ : خدانگهدارتون

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

+نوشته شده در دوم آذر 1387ساعت16:35توسط حاج خانوم | |

سلام ........ چطورين؟

خوش ميگذره؟

بزارين قبل از اينكه ادامه ماجرا رو بگم ... اول ميخوام يك خبره باحال بهتون بدم ....

اهم....

من روزه تولده امام رضا يعني 20 آبان ايران هستم .... يادتون كه نرفته من هنوزم جزوه خادم هاي امام رضا هستم ..... به خاطره عشقي كه به امام رضا دارم .... بيخياله خيلي چيزها شدم دارم برميگردم ايران ... تا دوباره نوكريش رو بكنم .... و به زائرينش خدمت كنم ....

 حالا ميريم سراغ ادامه ماجرا .....

كجا بوديم ........ هاااااااا ........ خلاصه ...

وقتي كاغذ رو خوندم و صحنه بوس فرستادن رو ديدم ... كلي شوكه شده نميدونستم بخندم يا گريه كنم ... چون خيلي با مزه برام بوس ميفرستاد .... ديگه تا  صبح بيدار بودم فكر ميكردم ...  تصميم گرفتم يكي از همكار هاي شركت رو بفرستم تحقيقات كه بفهمه طرف كيه ؟ صبح بايد ساعت 8 ميرفتم كلاس ولي از ترس اون يارو يك ساعتي ديرتر رفتم .... كه خدا رو شكرمنو نديد !!يواشكي رفتم تو محوطه .... سره كلاس از شدت هيجان اصلا حواسم به درس نبود ... فقط به اين فكر ميكردم كه زودي تموم بشه و من برم شركت ... تا نتيجه تحقيقات رو بفهمم ....

ساعت 11:30 دقيقه ظهر به وقته هامبورگ ....

درب ورودي شركت .... وخرابي آسانسور ... و راه پيمايي از طريق پله ها در شش طبقه ... و از شدت هيجان رد كردن يك سكته از نوع غيره خفيف ... و رسيدن به انتهاي راه پيمايي و كمبوده نفس ... و دادن يك ليوان آب از طرف منشي به شخص ثالث ... كه بنده باشم ....

من : خيلي ممنون ... نفسم بالا نمياد ...

منشي: هزار بار گفتم آسانسور رو درست كنن ولي گوش نميكنن ...

من : بيخيال ... آقاي "م" كجاست؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

منشي: اتاق خودشون ......

بلند شدم به سمت اتاق ... تق تق تق

"م" : بفرماييد ..... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من: (همچنان هيجان زده با چهره اي شلخته) سلام .... چي شد؟

"م" : هيچي !!!!!!! تو چرا اين ريختي شدي؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من:( اعصابم در حده جهاني بهم ريخته .... با بي حوصلگي تمام گفتم : )اي بابا مردم ديگه ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir اين آسانسور خراب بود شش طبقه فقط دوئيدم كه ببينم چكار كردي باز هي بپرس ... تو رو خدا تا سكته نكردم و دهنم كج نشده بگو كيه؟

"م" : هيچي بابا ... يك ايراني مقيم آلمان ....

من : قيافه اي شبيه به علامت تعجب !!!!!!!!!!!!!!! وگفتن كلمه:::::::::: خوب ديگه ؟

"م" : مهندسي برق داره ... و 15 سالي ميشه هامبورگ زندگي ميكنه ... البته با يك خواهرش ... و اين طوري هم كه تعريف كردن بايد خيلي با شخصيت و فكور باشه .......

من : هر كي گفته غلط كرده .... كجاي اون بي شعور با شخصيته كه دنبال دختره مردم ميكنه ... ديگه؟

"م" : اسم بين الملي هم " مَتيو" هست ....

من:حالا منو از كجا گير آورده .......

"م" : خوب معلومه خره ... تو يك دختره ايراني هستي ... البته با اصالت ... واون از سر به زيري بيش از حده تو خوشش اومده ...... فكر كنم يك جورايي عاشق شده ... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من: ساكت باش ببينم ... عاشق شده ... عاشق شده ... تو اصلا مغز نداري .... اونم غلط كرده از من خوشش اومده ... پسره بيشعور ....

هيچي ديگه ... از شركت زدم بيرون ... نميدونم چرا هرجا ميرم بايد به يك مشكلي بر بخورم ..... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irتو پست قبل گفتم تقريبا يك ماهه پيش بوده ولي اين جريان برميگرده به همون يك ماهه اول كه آلمان بودم الان پنج ماهي ميگذره ......

از فرداي اون روز تصميم گرفتم خيلي بي تفاوت از كناره " متيو" بگذرم ... ولي اون ول كنم نبود ... يك روز واقعا روي پام افتاد و خواهش كرد به حرف هاش گوش كنم .... منم قبول كردم ...

تو يكي از رمانتيك ترين پارك ها قرار گذاشتيم تا همديگه رو ببينم .....  ميدونين چيه يك جورايي به ديدنش عادت كرده بودم ....شبها ازپشته پنجره و صبح ها جلوي دره خونه......

جلوي آيينه ... اصلا تو چهرم استرس نبود ... نميدونم واقعا برام بي اهميت بود يا نه؟؟ ولي هرچي بود بهترين لباسم رو پوشيدم با يك روسري خوشرنگ و يك آرايش معمولي... وقتي از خونه رفتم بيرون به خدا گفتم خدايا ... همراهم باش .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

من : از دور متيو رو ديدم رو صندلي منتظره من نشسته بود ... رفتم جلو گفتم: سلام ......

متيو:سلام .... مريم مقدس ......

من: يك صحنه ياده سوران افتادم هميشه بهم ميگفت: مريم مقدس .......

ميتونستم حس كنم به من خيره شده ... تو چشمام زل زده ......

متيو:ديدي من ترسناك نيستم ...

من:تو خودت رو براي من ترسناك نشون دادي ...... آخه بي مقدمه كمرم رو گرفتي .....

متيو: اون يك شوخي بود .....

من : ولي خيلي بي مزه به نظرم اومد .....

متيو: درسته .... به هرحال ببخشيد .......

من: فكرم رو بكنم بعد ميگم بخشيدم يا نه .....

خيلي باهم حرف زديم ... ازش خواستم  فارسي صحبت كنه آخه من آلماني و انگليسي گاهي اوقات قاطي ميكنم ....... (چقدر من زرنگم ... ) من از سفرم گفتم و خانواده ام ... اونم از خودش و خانواده  اش ... وقتي بهش گفتم من هشتم ميخوام برم مكه .... تعجب كرد كه چه طوري از اينجا ميخوام برم ... منم گفتم ميرم دبي از طريق امارات ميرم مكه .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بايد اعتراف كنم خيلي خوش تيپ بود .... چشمهاي سبزه خوش رنگ كه هر لباسي ميپوشيد رنگ چشمهاش تغيير ميكرد .... لب و دهن و بيني كوچيك .... چهره جذابي داشت ....و اخلاق زيبايي ... خيلي خوش اخلاق و مهربون بود ....  ديگه از اون روزهر روز صبح با اشاره سر بهش سلام ميكردم ... از پشت پنجره اتاقش با حركات دست باهام حرف ميزد ... منم فقط سرم رو تكون ميدادم .... انگاري برام لالايي ميخوند ...خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir چون اگر يك شب نبود من خوابم نميبرد .... و نا گفته نماند كه تمام ماجرا رو از روزه اول براي مامان و بابام تعريف كردم ... و اولين بار بود كه بابام تمام اختيارات رو به خودم داد و فقط تنها حرفي كه زد گفت : تو آدرس محل كاره پدرش رو تو ايران ازش بگير تا من واقعا بدونم چه جور انساني هست ... منم آدرس رو به باباي عزيز گفتم و گويا اينكه باباي محترم مخالفتي براي ادامه جريان نداشت .... خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اين داستان ادامه دارد ........

 

پ.ن1: اگر دير به دير آپ ميكنم منو ببخشيد ... نميدونم چقدر ديگه زنده هستم و ميتونم زندگي كنم ... دوستان جديدي پيدا كردم و كم و بيش از دوستان قديم باقي موندن .... دوستان قديمي از مريضي من خبر دارن ... متاسفانه يا خوشبختانه غده يا همون تموره تو سرم دوباره رشد كرده و جايگزين شده .... چند روزه پيش داشتم آپ هايي رو ميخوندم كه وقتي تو بيمارستان بستري بودم و آريا به جاي من آپ ميكرده وحرفهاي اميدوار كننده بچه ها كه خيلي دوستشون دارم ... الان نميخواستم اين جريان رو بهتون بگم ولي دوست دارم دليل غيبت من و نيومدن به وبلاگ ها دوستان رو بدونين .... من هنوز همون حاج خانومم ...هنوز ذره اي معرفت دارم ، هنوزم دوست دارم بيام و مثل قبل نظر بدم وتو اول شدن با بقيه رقابت كنم ... ولي نميتونم ... به همون دليلي كه گفتم ... قصدمم ناراحت كردن كسي نيست ..... به هرحال شرمنده همتونم .... شرمنده اونايي كه خيلي به من محبت كردن و منم تا جايي كه تونستم جبران كردم و هم اونايي كه كاري نتونستم براشون انجام بدم ....دوستتون دارم ...

پ.ن 2: بهاره و سميه و مريم وشيده وپرستو و ستاره و هدي و لونا وياسمين و شيده عزيزم من از همتون ممنونم ..... مخصوصا بهاره و سميه كه هميشه با حرفهاشون دل گرمم كردن.... بهار برات آرزوي موفقيت و سلامتي ميكنم و سميه عزيز براي تو و بقيه دخترا هم خوشبختي رو آرزو ميكنم ....  

پ.ن3 : سوران... شايد يك روزي بين من و تو چيزي بوده ولي هرچي بود ديگه تموم شده .... ولي اينو بدون هنوزم وجودت براي من به عنوان يك داداش خيلي ارزشمنده ... پس اشتباهات گذشته رو تكرار نكن .... برگرد و دوباره وبلاگت رو درست كن ....

پ.ن 4: آريا .... تو اولين نفري بودي كه من تو زندگيم بهت اعتماد كردم .... و قبولت دارم ... از نظره من تو يك مردي .....

پ.ن5 : داداش آريانا .... فكرشو نميكردم روزه تولده من 12 مهر يادت بمونه .... قبلا ازت تشكر كردم وحالا ميخوام جلوي همه بگم ... خيلي با معرفتي و منم خيلي دوستت دارم ... مواظب خودت باش ...

پ.ن 6: اگر عمري باقي موند ...برميگردم با ادامه داستان .......

خدانگهدار ........

+نوشته شده در هجدهم آبان 1387ساعت15:55توسط حاج خانوم | |