تبليغاتX
DaisypathNext Anniversary Ticker غریبانه اشک نمیریزم

غریبانه اشک نمیریزم
تنها نیستم ..... خدارو دارم ....


 

ستاره جونم مرگ ناگهاني پدرت رو از طرفه خودم و تمام بچه هاي وبلاگي تسليت ميگم

صبور باش عزيزم تو تنها نيستي ... ما همه در كنارت هستيم و علي رو داري

از همه مهمتر خداست كه هيچ وقت تنهات نميزاره

فراموشت نميكنيم و همه از اين اتفاق ناراحتيم

دوستت داريم

+ نوشته شده در بیست و نهم مرداد 1387 15:31 توسط حاج خانوم |


 

 

 

سلام دوستاي گلم ......... نميدونم چي شد تصميم گرفتم دوباره آپ كنم ........ با خودم گفتم اين سوران چه بچه باادبي شده و چه زود به پيشنهاد شيده گوش كرده و بيوگرافي گذاشته ......... و از آن جهت كه بنده تقريبا دو ماهه پيش ميخواستم بيوگرافي خودمو بزارم و بنا به دلايلي نشد ........ حالا مينويسم ...........  البته بزاريد اول يك كمي حرف بزنم بعد برم سراغه بيوگرافي .......

من هميشه دوست داشتم با عشق زندگي كنم ..... وزماني كه عاشق زندگي كردن نباشم  ترجيح ميدم بميرم ..... و هيچ وقت به عشق و دوست داشتن پشت نكردم ..... و اون كسي كه شده  بود جزيي از زندگيم الان داره اينو ميخونه ... ما به هم قول داديم با رفتنه من از ايران ديگه به هم نگيم دوستت دارم ....... چون بي فايده است .... الان هم ميتونم باهاش صحبت كنم و حتي ميتونم ببينمش ولي اون طوري جفتمون بيشتر زجر ميكشيم  ......  و هميشه سره نماز هام اگر خدا قبول كنه ... خيلي براش دعا ميكنم .... مدت با هم بودنمون خيلي كم بود ولي براي هردومون به اندازه 10 سال گذشت ......... و خيلي شيرين ........ ميخوام همين جا بهش بگم ...... خودت ميدوني نتونستم ..... خودت شاهده عذابم بودي ..... و اينم ميدوني چقدر براي من مهمي ...... مواظب خودت باش  ......

تو همون فرشته اي از جنس آدم .......  تو واسم نشونه از خداي عالم .......

همين ............

اهم .........

به نام خداااااااااااااااااااا ..............

اينجاب حاج خانوم يا همون مريم ....... منولده مهر 67 ..... فرزنده اول خانوداه و تك دختر بيدم ..... عاشق مادرم هستم و فوق العاده به پدره گرامي با تمام سخت گيري هاش وابسته بيدم ....  همتون ميدونين مشهد زندگي ميكردم والان جدا از خانواده خودم زندگي ميكنم در حاله حاضر هم دبي هستم ...... قسمتي تا نيمه ابري دانشجو هستم .....

رنگهاي مورده علاقه .......... مشكي و سفيد ........

غذاي مورده علاقه : قورمه سبزي ( واااااااااااااااااااااي ميخوام )

خيلي دوستتون دارم .............. اي واااااااااااي ببخشيد ......... پيام بازرگاني بود .......

خيلي خونسردم ..... خيلي شجاع بيدم ........ در مقابل جنس ِ مذكر به هيچ عنوانه ممكن كم نميارم ... حالا هركي ميخواد باشه! ...... از ديواره راست ميرم بالا .... خيلي ماهرانه ....... قرار بوده پسر بشم دختر شدم ....... ساده پوش و شيك پوش هستم ....... اصلا از مد خوشم نمياد(مگر اينكه مدش باحال باشه .... )..... عاشق پاييز بيدم ....پاريس رو خيلي دوست دارم ...... همه نوع موسيقي گوش ميكنم ولي ديوونه گوگوش هستم ....... ميميرم براش ..... اهم اهم ....... آدمه ركي هستم و با هركسي شوخي نميكنم .... با آدم هاي بي جنبه سازگار نيستم ... .

تكواندو كار هستم ( قراره با سوران يك بارمبارزه كنيم .... البته رشته سوران خيلي وحشتناكه ...  ولی میدونم میزنمش ) و در كنارش واليبال هم بازي ميكنم ...... تنها همدمم هم خدا هست ..... تنهايي رو دوست دارم و تنها زندگي ميكنم ........

همين ديگه ......... بيشتر از اين وارده جزييات نميشم .......

ها راستی ........ تو زندگیم از یک نفر خیلی متنفرم ....... اونم محمود جونه .... که منه الاغم به یک الاغ تر از خودم رای دادم ..........

دوستتون دارم ......... باي ........

 

 


سوران رفتی ؟ کجااااااااااااااااا ؟ چرا ؟ حداقل بیا بگو چرا رفتی؟

 

به خدا میسپارمت ........ هر جایی که هستی مواظب خودت باش .......  

+ نوشته شده در پانزدهم مرداد 1387 17:0 توسط حاج خانوم |


 

سلام ...... واااااااااااااااااااي بازم سلام ........... واااااااااااااي وااااااااااااي يك دنيا سلام ... انقدر خوشحالم كه بعد از مدتها اومدم تو وبلاگم و دارم مينويسم .... خدا داند و بس ... چطورين؟خوب و خوشين؟سالمين؟اي ننه ما كه پير شديم رفت ... اگر حال و احوال بنده رو جويا باشيد ... اول اينكه كنكورم رو دادم و الان تو يكي از دانشگاه هاي هامبورگ آلمان به عنوان دانشجوانتخاب شدم البته چون بنده اون طوري كه بايد زبانم خوب نيست تا شهريور(يعني ماه ژوئن )كلاس نميرم تاخوبه خوب شود ... البته ناگفته نماند تمام کنکورم شانسی بود ... اهم اهم ... يك خبره ديگه ام براتون دارم من الان ايران هستم فردا شب بليط دارم ... ميخواستم به همتون زنگ بزنم بعد يهويي متوجه شديم كه دفترچه تلفنمان را جا گذاشتيم ... ازاين جهت خواهشمند هستم توقع نداشته باشيد ... خواهش ........ دلم براتون شده اندازه يك باكتري ... اااااااااااي خدا ... ميدونين گاهي اوقات با خودم فكر ميكنم ... خدايا چرا احساس رو تو انسان ها آفريدي؟چرا عشق رو آفريدي؟چرا ما عاشق ميشيم و يكي رو دوست داريم ولي بايد از دوريش عذاب بكشيم؟خوب حالا هم كه آفريدي چرا به هم نميرسوني؟خدااااااااااااااااااايا ته دلم يكي رو خيلي دوست دارم .... خداجونم زندگي همه اش امتحانه!! درست ....... ولي به خداوندي خودت من يكي تحملم تموم شده .... ايران هستم ولي حق ديدن خانواده ام رو ندارم ... مامانم و برادرام و بابام ... اين حق رو خودم دارم ازخودم ميگيرم ... غير از خدا و شماها هيچ كسي نميدونه من ايران هستم... حتي دخترخاله و پسرخالم ... همشون رو پيچوندم ... دلم داره پر ميكشه ... دلم داره ميتركه ... دارم از بغض خفه ميشم ... ولي نمتونم برم .... چرا؟ ::::::::: نميدونم!!!!!!!!!

خلاصه اينكه دلم خيلي واستون تنگ شده ........ خيلي خيلي خيلي ...... بچه ها واقعا شرمنده ام ... خودتون ميدونين من آدم ِ بي معرفتي نيستم ... به جونه عزيزترين موجوده زندگيم وقت ندارم ... از همتون ممنونم يك دنيا ...... داداش آريا ازتو هم ممنونم ... خودت منو ميشناسي ... حالا من يك چيزي گفتم تو زياد جدي نگير ...... بخشيديم رفت ...

سوران، خانومه دوست،داداش آريانا،پرستو،بهارجونم،جوجويي،داداش صادق،مريم خانومه گل،ياسمن،سميه و بقيه دوستاي گلم ......... خيلي دوستتون دارم ..........

حالا ميخوام يك خاطره از خونه خودم و دوستاي جديدم بنويسم ............

من دوهفته اول رو با افسانه و سروش بودم بعد باكمك بابام يك آپارتمان خريدم ... خيلي گشتم تا خونه اي پيدا كنم باقيمت مناسب و جاي عالي ... كه  خدارو شكر پيدا كردم و 90% كساني كه تو اون محله هستن ايراني بيدن ... من طبقه سوم واحده شش هستم ... واحد روبرويي من يك پيرمردوپيرزن زندگي ميكنند كه ايراني هستند از اون خانواده هاي اصيل ِ و خرپولِ ايراني ... من صبح ها از ساعته 7 تا 2 ظهر شركت هستم از ساعت 3 تا 9 شب بكوب كلاس دارم ...... پس فقط يك ساعت وقت براي استراحت دارم ... به همين دليل همسايه گرامي يا بهتره بگم مامان بزرگ جديدم غذا واسم درست ميكنه ... تقريبا 30 ساله پيش با شوهرش و دوتا بچه هاش ميان آلمان و الان دخترش نيويورك و پسرش تايلنده ... فاصله ها از زمين تا آسمون فرق ميكنه ... شايد سالي يك بارهم از مادرو پدرشون سر نميزنن ... اونامنو دختره خودشون ميدونن ... چند شب پيش وقتي از دانشگاه اومدم ديگه قدرت اينكه كليد رو توقفل بچرخونم نداشتم همونجا رو زمين نشستم ... تمام بدنم ضعف كرد ... دست و پاهام شروع كردن لرزيدن و خون دماغ كردم خيلي عجيب بود ... همونجا مامان بزرگ به دادم رسيد ... شروع كرد گريه كردن و نوازش ... بردم تو خونه و روسري و مانتو رو از تنم درآورد ... به من ميگه مريم مقدس ... هميشه بهم ميگه هردختره ديگه اي جاي تو بود بااين همه آزادي حداقل روسري رو ميذاشت كنارولي تو اين طوري نيستي .... من هميشه تو دعاهام از خدا خواستم خودم رو به خودم وانگذاره ..... و خدارو شكر تا به الان از آزادي ها سو استفاده نكردم .... به همكلاسي هام و دوستان اطراف گفتم نامزد دارم قبل از اينكه برم آلمان يك حلقه خوشمل هم واسه خودم خريدم ..... مي پيچونم ديگه ... بيخيال .... اينم از محل زندگي خودم ...... انشالله هشتم شهريور هم از طريق امارات ميرم زيارت خانه خداااااااااااااا .... ماه رمضان اونجا هستم ...... بيست و يك روز ...... ديگه معلوم نيست كي آپ كنم ...... برام دعا كنيد ... مواظب خودتون باشيد ... دوستتون دارم ............ بوووووووووووووووووووووووووووس ....

 

پی نوشت : این شکلک ها قاطی کردن(ناراحت)

+ نوشته شده در سوم مرداد 1387 15:13 توسط حاج خانوم |


سلام دوستان خوبم ... حال و احوالات خوبه؟ ... واقعا شرمنده ... به دلايلي .. اول اينكه خيلي دير به دير آپ ميكنم ... دوم اينكه بهتون سر نميزنم ... باور كنيد وقت ندارم يك ماهه ديگه آزمون دارم براي ورود به دانشگاه بكوب دارم درس ميخونم ازكنكوره شماهام سخت تره ... حتي وقت براي غذا خوردن ندارم (قابل توجه سميه) ميبني شب شده من هنوز ناهار نخوردم ... شام و ناهار و صبحانه همه رو باهم نوش جان ميكنم .... درهفته هم دو-سه روزي شركت ميرم كمك سروش و افسانه ... راستي من يادم رفته سروش و افسانه رو به شماها معرفي كنم ... دختر خاله و پسرخاله من هستند ... حاج خانوم يك گوشه اي از اين دنيا زيره آسمون خدا داره زندگي ميكنه ... هرجايي غيراز مشهد و كناره خانواده خودم ... هنوز عادت نكردم ولي خوب مجبورم خودم رو به محيطي كه زندگي ميكنم وِقف بدم .... دلم براي همتون تنگ شده به قول يارو گفتني شده اندازه يك باكتري ... ببخشيد اگر نميتونم بهتون سر بزنم يا براي آپ خبرتون كنم ... نيم ساعتي ميشه اومدم خونه ... كلاس ِ زبان داشتم ... گوشي خونه روي پيغام گير بود ... اومدم پيغام ها رو چك كنم كه يهويي .......

اولين پيغام از طرف بهاره و لادن بود .....

سام عليك مرمر خانوم كجايي دختر؟نگران شديم ... چرا تلفن ها رو جواب نميدين؟سروش كجاست؟(بيشترش سوال بود !!! ) دوستت داريم .. بوس .. باي ....

دومين پيغام از طرف خانواده بود ....

داداش كوچيكه: سلام خواهرجونم ... دلم خيلي واست تنگ شده ... هفته ديگه جشن آخره سال دارم تو مهده كودك ... تو نيستي كه با من تمرين كني ... به من نقش بقال رو دادن ... داداشي هم درس داره كمكم نميكنه ... تو زنگ بزن دعواش كن كه با من تمرين كنه ...

مامان:سلام قربونت برم ... مامان جان انقدر رو خودت فشار نيار امسال نشد ساله ديگه برو دانشگاه ... از صبح خونه نيستي ... الهي بميرم حتما هلاكي ... پول برات فرستادم،اصلا غصه نخوري ها ...(گريه) يك كمي بيشتر به خودت برس ... مرگ مامان كمترخودت رو خسته كن .... دوستت دارم ... خدانگهدار ...

بابا: (بافاصله نيم ساعت بعده پيغام مامان)سلام مريم جان ... حتما مامان گفته واست پول فرستاديم ... توكه هيچي نميگي ... هروقت پول لازم داشتي بگو واست ميفرستيم ... مواظب خودت باش ... خدانگهدار ...

پيغام ها رو كه چك كردم ... از پاي تلفن بلند شدم كه يهويي زنگ خورد ... هنوز پيغام گير فعال بود ... حوصله جواب دادن نداشتم ...

سلام در حال حاضر قادر به پاسخگويي نيستم لطفا بعد از شنيدن صداي بوق پيغام خود را بگذاريد ... باتشكر ...

سلام ... مريم؟ خونه اي گوشي رو بردار ... زنگ زدم شركت سروش گفت رفته خونه ... اين دفعه هشتم ازصبح زنگ ميزنم ... تورو خدا جواب بده ... الوووووووووووووو مريم ...

تمام بدنم شروع كرد لرزيدن ... خدايا شماره من رو از كجا آورده مطمئنم مامان و بابا ندادن ... فاميل هم كه همه ندارن ... يعني چي؟

مريم جواب بده ...... حرف دارم باهات ... خواهش ميكنم ...!

يعني چي؟ هاج و واج مونده بودم ... قدرت نداشتم گوشي روبردارم ... دلم سوخت براش و جواب دادم ...

-  بله ... بفرماييد

- مريم يك دقيقه به حرف هاي من گوش بده ...

- بفرماييد گوش ميكنم ...

- چه جوري بهت بگم ... شايد مناسب نباشه تو اين شرايط حرفي بزنم ... ولي خوب ...

- يك كمي زودتر كار دارم ...

- مريم من چه طوري فراموشت كنم ... تو رو خدابگو ... ميفهمم ... الان خوب دركت ميكنم دوست نداشتن يعني چي؟دركت ميكنم زور و اجبار يعني چي؟!! ... مريم باخودم گفتم اگرازدواج كنم شايد بتونم فراموشت كنم ... ولي برعكس شد ... كاش يك كمي دوستش داشتم ... ريسك بزرگي بود ... من هنوزم دوستت دارم من تا ابد دوستت دارم ... امشب اگر بهت زنگ نميزدم دلم ميتركيد ... هزار بار بيشتر شماره رو گرفتم ولي قدرت حرف زدن نداشتم ... دلم خيلي برات تنگ شده ... فشار روي من زياده ...

(درست متوجه شديد سعيد بود ... همون حاج آقاي حاج خانوم ... چي بايد ميگفتم بهش ... انگاري لال شده بودم ... پشت گوشي شروع كرد گريه كردن و لعنت ونفرين به خودش فرستادن كه اگر پافشاري نميكرد الان من تواين وضعيت نبودم ... )آخرهم گفت:حلالم ميكني ؟ مقصره اصلي تواين جريان منم نه بابات ... حلالم كن مريم ...

منم دوست ندارم پاروي حق بزارم ... اول قصد نداشتم چيزي بگم اما ....

- سعيد جان تومگه چكاركردي كه حلالت كنم ... تصميم خودم بود ... دليل اصلي هم كه خودت ميدوني چي بوده ... پس الكي خودت رو ناراحت نكن ... ممنون به خاطره محبتت ... امري نيست؟

- من كه گفته بودم رو اون مسئله مشكلي ندارم و........

- گذشته ها گذشته ... حالا هم برو زندگيت رو بكن ... نامزده خوبي هم داري ... خواهش ميكنم ديگه به من زنگ نزن ... خدانگهدار ...

دلم لرزيد ... گريه ام بلند شد ... باتمام وجودم فرياد كشيدم خداااااااااااااااااااا ... چراعشق رو آفريدي ... اون عاشق من فارغ ... اون مجنونِ بي ليلي ... من ليلي بي مجنون ... خدايا چه حكمتي بوده و هست ... تحمل ندارم ... ديگه به اينجام رسيده .. تازه چند روزي بود كه راحت ميخوابيدم و فكري جزدرس وكار وآينده و هدف هاي كاريم نداشتم ... پس چي شد؟ انگاري آرامش به من نيومده ...

باخودم گفتم بزار بيام نت به دوستام سري بزنم ... بااينكه خيلي خسته ام ولي انگار ده ساله خوابيدم ... روح ِ خسته اي دارم ... خيلي خسته ... نظراتت همتون رو خوندم چون وقت ندارم اگر اجازه بدين نظراتت چند تاييتون رو همين جا جواب بدم ........ بااجازه:

جوجوي گلم درسته دير رسيدم ولي به قول معروف ماهي رو هروقت از آب بگيري تازه است ... تولدت مبارك ... بوس ... دوستت دارم ...

سحر جيگر سيخ سيخي ... مگه ميشه شماها رو فراموش كنم ... مخصوصا تو رو ... قربونت برم شماها خيلي به من محبت كردين و هيچ وقت تنهام نزاشتين ... دوستت دارم ... بوس ...

شهرام پيام تمام پست هايي كه تواين مدت نبودم رو خوندم ... يك چيزي رو متوجه نشدم اينكه بالاخره تو بهارك رو دوست داري يانه؟؟؟؟؟ در ضمن شما سروره ماهستيد ... به خدا وقت ندارم كسي رو خبركنم ... شرمنده .....

داداش آرياناي گلم درده دلت رو خوندم ... سره فرصت ميام پيشت .... دوستت دارم .. بوس ...

شيده دلم بيشتر گرفت ... الهي قربونت بشم امام رضا كي ميشه دوباره بيام نوكريت رو بكنم ...؟شيده ميخواستي به امام رضا بگي خادمه پشت ِ پنجره فولادت چقدر غريب يك گوشه نشسته و آروز داره دوباره بياد نوكريت ... اي خدااااااااااااااااا دارم دق ميكنم ... دارم از بغض خفه ميشم ....... 

واما آريا ... 25 ساله از خوزستان .........

دوست دارم جواب تمام اون نظراتت رو همين جا بهت بدم .... تا ثبت بشه ... هفت تير سالگرده آشنايي من با تو هست ... يعني يك ساله تمام ... ببين آريا تو احاديث ماگفته انسان بايد ازحق خودش دفاع كنه ... اگرمن جواب نظرات قبلي تو رو دادم چون بايد ازحق خودم دفاع ميكردم ... قصدم مثل تو توهين يا بي احترامي نبود ... بعداز اونم خيلي به من و بهاره ناسزا گفتي ومن نديده گرفتم و جوابي ننوشتم ... ولي اونقدر شعور ومعرفت دارم كه خوبي هات رو فراموش نميكنم ... خودت خوب من رو ميشناسي كه چقدر صبورم و جقدرتو زندگيم گذشت دارم ... توخيلي از زندگيت به من گفتي كه شايد نزديك ترين دوستت بهت نميدونه ومن همه اونارو نگه داشتم چون رازي بود بين من و تو ... خوب يكدفعه و سره جرياناتي رابطه من و تو خراب شد كه بيشترش سوءتفاهم بود ... من هيچ وقت خوبي هاي تورو فراموش نميكنم ... اون كمك هايي كه دراوج گرفتاري براي من كردي ... خيلي وقتها منواز نگراني هاي بيخودي نجات دادي وآرومم كردي و منم متقابلا براي تو اين كارها رو كردم ... حالا هم ميخوام اينجا بنويسم تا خيالت راحت بشه ... من توهين هايي كه به خودم كردي رو ناديده ميگرم و ميزارم جاي اون همه خوبي ... ولي به خاطره توهين هايي كه بهاره كردي هيچوقت نمي بخشت ... چون بهار يتيمه ... كسي رو نداره ... دله يتيم شكستن آسون نيست ... بهاره ام به احترام جده بزرگوارت حرفي بهت نزده وگرنه همون طور جواب ميگرفتي ... به هرحال ....... حرف آخر ........ تو هنوزم براي من همون داداش آريا هستي ...... وخواهش ميكنم ديگه توهيني تو نظرات نزار ....... مواظب خودت باش .....

 

پي نوشت 1 : ازتمام كساني كه به من سر زدن و واسم نظر گذاشتند خيلي ممنونم ....... دوستتون دارم .. تا بعد .. باباي ...

 

 

+ نوشته شده در بیستم خرداد 1387 0:30 توسط حاج خانوم |


 سلووووووووووووووم عليكم به برو بكس محترم و جيگمل ... آب و هوا چطوره؟(از نظره روحي) ... چي بگم بهتون ؟...... اول ازهمه دلم خيلي براتون تنگ شده بود ... بسيار بسيار بسيار و بسي بسيارترترترتر ... اميدوارم حال همتون خوب باشه ودر سلامتي كامل به سر ببريد .... اگراز احوالات بنده جويا باشيد ... ؟!!!!!!

اينجانب حاج خانوم ... در گوشه اي زيره آسمون خدا دارم زندگي ميكنم ... خوب و بد ميگذرونم...خدارو شكر،شش هفته طول درمان عذاب آور با يك عمل جراحي تموم شد و الان كمره بنده راست بيد ... درسمون هم ميخونيم ... راستي يك خبره ديگه ام براتون دارم ... حاج آقا يادتونه؟!! تا ديروزنميدونستم وبلاگ من رو ميخونه ... آخه هميشه به من ميگفت از اينترنت بيزاره ... تقريبا يك هفته پيش با يكي از همكاراش نامزد كرده و منم اون موقع دبي بودم و براي جشن نامزدي حاج آقا رفتم و واقعا خوشحال شدم از اينكه ازدواج كرده ... البته اين طوري كه نويد ميگفت خودش زياد راضي نبوده اصرار مامانش بوده ... خوب اگر واقعا اين طوري هست منو خوب درك ميكني الان ... به هرحال ... سعيد جان برات از ته دلم آرزوي خوشبختي ميكنم ... شب نامزدي سعيد بهش گفتم : تابه حال دلقك به خوش تيپي تو نديدم ... هاهاها ... (بچه هايي كه خاطرات من رو از اول خوندن ميدونن جريان اين دلقك چيه ... ) اونم به من گفت: نظره لطف شماست ... اميدورام تونسته باشم كمك كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(جريان از اين قرار بود كه پدره گرامي براي من چند تا شرط گذاشت كه اگرقبول كنم منصرف ميشه كه يكي از شرط هاي بابام به حاج آقا مربوط ميشد ...) با اينكه شب نامزديش بود زياد سره حال به نظر نميرسيد به عماد گفتم من ميرم خونه شايد به خاطره حضوره من باشه كه انقدر دپرسه ... همه هم ميگفتن نه اين طوري نيست و فلان و بهمان وقتي هم كه خواستم برم خوده حاج آقا ازم خواهش كرد بمونم ... اين شد كه موندم ... در جواب اون سوالشم گفتم: بسيار بسيار كمكم كردي ... همين ديگه .....

ازنظره روحي هنوز نتونستم مثل قبل شاد و شنگول بشم ... ولي ميتونم بگم بهتر از يك ماهه پيش هستم ... الان تكيه گاهي ندارم به جزء خداجونم ... كسي كه هيچ وقت تنهام نزاشته ... كسي كه خيلي دوستش دارم ... بيشتر از هركسي تواين دنيا ... بهترين دوست من تو زندگي ... كسي كه هرچي ازش خواستم بهم داده وهرچيزي كه به ضررم بوده به خواسته خودش به من نداده وبا اين كارش مهربونيش رو ثابت كرده .... خدا جونم اونشب يادته؟ !!!!!! اون شبي كه با تمام وجودم حست كردم ... اون شبي كه خيلي تنها بودم ... تو يك اتاق بين اين آدم ها كه براي من غريبه هستن ... يادته با شنيدن دره اتاق چه طور ترسيدم ... ولي وقتي گفتم كيه؟فهميدم مستخدم ِ  هتل ِ ... يادته وقتي اومد تو اتاق من پشت تو وايستادم چون ميترسيدم ... يادته وقتي رفت براي يك لحظه ياده پدرم افتادم و با خودم گفتم: عاشقتم بابا ... يادته همون موقع تلفن زنگ زد و بابام پشت گوشي بهم گفت: مريمِ بابا ، خونه بدون تو خيلي ساكت شده همش احساس ميكنم يك چيزي گم كردم ... منم بهش گفتم: بابا جونم خيلي دوستت دارم ...(ولي من ديگه ... ) شدم مثل اين دختراي لوس كه بدم مياد ... يادته وقتي گوشي رو قطع كردم چقدرگريه كردم ... يادته ازت پرسيدم خدايا چرا؟ ... يادته ازعشقم واست تعريف كردم ...  ازت پرسيدم: خدايا يعني الان كجاست ؟ چكار ميكنه ؟ حالش خوبه؟ بعد بهت گفتم:خدايا مواظبش باش ... و بازهم گريه كردم ... يادته يك حسي مثل هميشه به من آرامش داد ... بلند شدم ونماز خوندم وآروم شدم ... بعد با هم رفتيم بيرون يك كمي قدم زديم وتو مثل هميشه كنارم بودي تانترسم ... حتي وقتي سروش و افسانه اومدن پيشم بازهم فراموشت نكردم واحساس كردم كنارمي ... خداجونم هيچ وقت تنهام نزار .........

دوست دوستي هاي عزيزه خودم ... ممنونم از اون هايي كه ياده من بودن و به نوعي نبودن ... يعني هم اونايي كه بودن هم اونايي كه نبودن ... امروز ديگه طاقت نياوردم .. با خودم گفتم بيخيال كار و درس بزاربيام نت يك كمي بگردم ... وبلاگ همتونم خوندم  ... وااااااااي چقدر گرسنه بيدم... ازصبح كه رفتم بيرون تا الان هيچي نخوردم ... هوس آش رشته كردم ... ماماااااااااااااااااااان من آش ميخوام .... نه من خودتو ميخوام ... چي بخورم؟!!!!!! ازتو آشپزخونه هم كه بويي نمياد ... آشپزه گرامي هم كه بادوستان رفتن گردش ... نيمرو چه طوره؟ ... نه ... الان ميرم اين پيتزايي سره كوچه يك عددپيتزا مشتي سفارش ميدم ... يا نهههههههههههههه.... زنگ ميزنم برام بياره ... مثل ديوونه ها بلند بشم برم اونجا .... پاك خل شدم... شرمنده ... اثرات گشنگي بيد ... برم تا از اين بيشتر چرت و پرت نگفتم ...  

فيلا باباي ......

پي نوشت 1: بهاره جون  به خاطره اون تهين هايي كه يك آدم به اصطلاح باشعور كرده من شرمنده توام .. دوستت دارم عزيزم .....

پي نوشت 2: مريم خانوم گل و گلابي .... اگرواسه نظراتم تاييد گذاشتم چون افراده خاصي كه به هيچ عنوان ازشون توقع ندارم تهين هاي بدي به من كردن و اگر بخوام اون نظرات رو تاييد كنم تو يكي خودت با خوندنشون رو سرت دوتا شاخ درمياري ...(امتحانش ضرر نداره شايد خوشگلتر شدي !!!!) پس بيخيال ... به قول معروف جواب ابلهان خاموشي است ...

پي نوشت 3 : گرسنمهههههههههههههه  مامااااااااااااااان ...

شايد مرا ديگر نشناسی، شايد مرا به ياد نياوری. اما من تو را خوب می شناسم. ما

همسايه ی شما بوديم و شما همسايه ی ما و همه مان همسايه ی خدا

يادم می آيد گاهی وقتها می رفتی و زير بال فرشته ها قائم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می گشتم؛ تو می خنديدی و من پشت خنده هايت پيدايت می کردم

خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی. توی دستت هميشه قاچی از خورشيد بود. نور از لای انگشتهای نازکت می چکيد. راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند

يادت می آيد؟ گاهی شيطنت می کرديم و می رفتيم سراغ شيطان. تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی و او کفرش در می آمد. اما زورش به ما نمی رسيد. فقط می گفت: همين که پايتان به زمين برسد می دانم چطور از راه به درتان کنم

تو، شلوغ بودی، آرام وقرار نداشتی.آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از اين ستاره به آن ستاره می پريدی و صبح که می شد در آغوش نور به خواب می رفتی

اما هميشه خواب زمين را می ديدی. آرزوئی روياهای تو را قلقلک می داد.دلت می خواست به دنيا بيائی. و هميشه اين را به خدا می گفتی. وآن قدر گفتی و گفتی تا خدا به دنيايت آورد. من هم همين کار را کردم، بچه های ديگر هم؛ ما به دنيا آمديم و همه چيز تمام شد

تو اسم مرا از ياد بردی و من اسم تو را

 ما ديگر نه همسايه ی هم بوديم نه همسايه ی خدا

 .......ما گم شديم و خدا را گم کرديم

دوست من، همبازی بهشتی ام!نمی دانی چقدر دلم برايت تنگ شده. هنوز آخرين جمله ی 

 :خدا توی گوشم زنگ می زند

از قلب کوچک تو تا من يک راه مستقيم است. اگر گم شدی از اين راه بيا. بلند شو

 از دلت شروع کن

شايد دوباره همديگر را پيدا کرديم

 

 

 

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه : او دوستم ندارد


هر گاه عاشق باشي احساس عجز كامل ميكني. درد عشق هم همين است. زيرا تو ميخواهي هر كاري را براي معشوقت انجام دهي اما ميفهمي كه كاري از دستت بر نمي آيد. اما عشق يعني همين كه تمام فكرت؛ خدمت به ديگري باشد حتي اگر از عهده ات بر نيايد.

(اين جمله بالا تمام حرف دل من است )

 

+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1387 15:54 توسط حاج خانوم |