|
من ..نمی نویسم که رنج ببری .. ...می نویسم تا مرا بهتر بشناسی . من نمی نویسم که درد ها رابگسترانم ..می نویسم تا شاید باری بردارم . حالا که شک ....می کنی .. می توانم ...سکوت کنم و بغضم را فرو برم .
سلام دوستاي گلم .... حالتون خوبه؟ راستي وبلاگم يك سال و يك ماهه شده هااااااااااااا .... اين مدتي كه نبودم يك سري ازمدارك تحصيليم آلمان مونده بود دوهفته اي اونجا بودم وقتي هم برگشتم ايران كلي برنامه ها وكارهاي ديگه اي پيش اومد، كه وقت براي رسيدگي به وبلاگ و نوشتن براي دوستاي گلم نبود. اگراز خودم و زندگي جديدم بخواين بدونين... تاحدودي هنوز نتونستم با بعضي از مسائل زندگي مشترك كناربيام .ولي خوب من زن هستم و حاج آقا مردو يك زن هم دربرخي از موارد بايد مطيع امره مردباشه. مثلا ....... امروزصبح با حاج آقارفتيم كوه ... بعد هم رفتيم صبحانه حليم خورديم.من اومدم خونه ولباسم رو پوشيدم و باهم رفتيم خريده چند تيكه از لوازم خونمون .... اول گفتم بريم يخچال و فريزر ببينيم .... از اين يخچال فريزر هاي كشويي خيلي خوشم مياد .... منم ميگفتم: من ميخوام صبح تاشب تواون خونه باشم بايد يك چيزي بخرم كه خوشم بياد؟ حاجي : آخه عزيزم اين فريزرش كوچيكه ... من: خيلي لوسي ... اصلا منوبگو با تو اومدم ... پس ديگه ازمن نظر نپرسي هااااااااااااا.!!! يك جورايي قهر كردم و از فروشگاه اومدم بيرون. حاجي: اي خدا چكار كنم از دسته تو .... خانوم عزيزمن ميگم درآينده يه وقت پشيمون نشي. (هيچ صداي خاصي ازمن درنيومد!!!) حاجي: اصلا نه حرف تو و نه حرف من ... بريم خونه. (بنده همچنان بي زبان بودم!!) جلوي دره خونه .... حاجي:بفرماييد ... منم پياده شدم و خداحافظي كردم. حاجي: حاج خانوم امروزدانشگاه نري ... تعطيلش كن. من: اوكي دلم ميخواست بزنمش ... خوب چرا نرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟كلاس دارم خوب!!!!!!!! دوساعت بعد حاج آقازنگ زد .... مراسم منت كشي بود.گفت حاضربشم ميخوادبيد دنبالم. همين كه نشستم تو ماشين مستقيم جلوي همون فروشگاه نگه داشت و سريع چك همون يخچالي كه من ميخواستم رونوشت و تحويل فروشنده داد.وااااااااااااااااااااااي كلي زوق مرگ شدم. حاجي: بفرماييد ... حالا تحويل بگير اگر دوست داري؟خودت ميدوني تحمل ناراحتي توروندارم. من : (با كمال پرويي)آره عزيزم تو هميشه كارات ... نوش دارو بعد از مرگ سهراب بوده و هست. حاجي: دستم نمك نداره ديگه. من:چرا داره خيلي ممنون.توخيلي خوبي. ببينيد من حاج خانوم كماندو بيدم ... اگر كسي آموزش خواست بنده در خدمتگزاري حاضرم . پ.ن1 : بازهم معذرت خواهي ميكنم ............ پ.ن ۲:بهاره يك وبلاگ ديگه درست كن ... دوباره بنويس ... پ.ن۳ : دلم برای داداش امید تنگ شده ....... خیلی زیاد .... آریااگه خبری ازش داری بهم بگو ... دوستت دارم همسره گلم .......
...
نگاهي دوباره تو آينه انداختم .... من تو لباس سفيد عروسي با يك تاج خوشگل روي موهام و يك توره بلند پشت سرم .... - عروس خانوم بدو كه داماد اومد دنبالت ... باخودم گفتم خدا كنه حاج آقا از آرايشم خوشش بياد .... فيلمبردار كمي ازم تو آرايشگاه فيلم گرفت و كلي فيگور اومدم تا عكس بگيره .... با اينكه عروس بودم و بايد خوشحال باشم ... اصلا لبخندي روي لبم نبود .... گرماي لبهاي حاج آقا رو روي گونه ام حس كردم خيلي آروم بهم گفت: خيلي خوشگل شدي عزيزم .... ماشين عروس به سليقه خودم بود .... يكي دو ساعتي هم آتليه الاف شديم .... سفره عقدمم به سفارش خودم همه پايه هاي ليلي و مجنون بود و گلهاي ليليوم و رز حالت آبشاري تمام سفره رو گرفته بود .... من : حاج آقا كمكم ميكني موهامو باز كنم ... حاجي: بله .... شب خوب و به ياد ماندني بود ..... سرتو بزاري رو شونه هاي كسي كه مطمئني فقط و فقط ماله توست ... وگرماي نفسش رو حس كني ... كسي كه دوستش داري و در كنارش احساس خوشبختي ميكني ..... انشاالله اون طوري كه برنامه ريزي كرديم تا چند ماهه ديگه من و حاج آقا ميريم خونه خودمون .... برامون دعا كنين ............. پ.ن 1: قرص ها رو استفاده ميكنم .... دكتر ميگه تغييره آنچناني نداشته ... پ.ن2:امشب حرم شيفت دارم .... يا امام رضا خودت كمكم كن ..... پ.ن3:ميخوام اسم وبلاگم رو عوض كنم .... به نظره شماها چي بزارم ...؟؟؟؟؟؟؟؟!! پ.ن 4:خدا نصيبه هيچ كسي مادر شوهره فضول نكنه .... پ.ن ۵:نمیدونم چرا حاجی گوشی رو جواب نمیده؟؟؟؟؟؟؟ نگرانم ........ پ.ن ۶ : راستی سلام .... حالتون خوبه؟ دوستت دارم بهترینم ......... بوووووووووس دوستتون دارم .... خدانگهدار ........
دوست دارم تمام ماجرايي كه تا به الان دو قسمتش رونوشتم تا آخرش بنويسم ... ولي نميتونم ... به خاطره همين خيلي مختصر بهتون ميگم .... تقريبا يك هفته قبل از رفتن من به مكه ... متوجه تغييراتي از طرف دلم شدم ... يعني دلم ميگفت: داره تنگ ميشه ..... براي كي؟ بايد اعتراف كنم دوستش دارم .... خلاصه يك هفته اي هم با هم دبي بوديم تا روزي كه من پرواز داشتم براي مكه .... شب قبل از رفتن من : متيو:يك هديه برات خريدم ... دوست دارم از من قبولش كني ... خوب كه فكرات رو كردي جوابش رو به من بده ... يك حلقه خيلي خوشگلي برام خريده بود ... منم قبول كردم ... چند روزي كه مكه بودم ... وقت خوبي براي فكر كردن به آينده خودم بود ... چون اون مردي بود كه تمام اون چيزي رو كه من ميخواستم رو داشت ... احساس ميكردم در كنارش بودن يعني به تكامل رسيدن كامل ... خيلي چيزها رو به من ياد داده بود ... به من ياد داده بود ... چه طور فراموش كنم و چه طوربه ياد بيارم ... ياد داده بود چه طور از موقعيت هام استفاده كنم و چطور فكر كنم... هميشه با صداقت با من حرف زده ... و من دوستش دارم ... وقتي برگشتم و اونو در كناره مادر و پدرم ديدم ... خيلي خوشحال شدم ... تعجب نكنين ... ما آدماها هميشه در حال تغيير هستيم ... زندگي هيچوقت بر طبق ميل خودمون پيش نميره ... من خيلي برنامه ها براي آينده خودم داشتم ... دوست داشتم دانشگاه افسري رو ادامه بدم و به اون چيزي كه ميخوام برسم ..... 20 ابان 1387 من و مرده زندگيم پيمان ازدواجمون رو جلوي بارگاه امام رضا (ع) با هم بستيم ... دوستت دارم همسره عزيزم ........ پ .ن 1 : فعلا اسمش محفوظ ميمونه ... همون اسم بين المللي رو داشته باشين ... پ.ن2:ميدونم الان خيلي ها تعجب ميكنن ... ولي ايندفعه شرايط و احساساتم خيلي فرق ميكرد ... پ.ن3:زينب جونم خيلي ممنون به خاطره نظري كه برام گذاشتي ... خيلي گلي .. پ.ن4: دوستان گلم ... من تا حدودي نيمه ابري از نظره بينايي دچاره مشكل شدم ... آخه تمورم بدخيم هست .... پشت كاميوتر نشستن برام سخته .... پ.ن 5: انشالله پست بعدي بيشتر از خودم ونامزدم براتون مينويسم ........ پ.ن۶ :بهاره کاش زودتر میگفتی میخوای بیای مشهد ... دوست دارم ببینمت ... پ.ن۷ : خدانگهدارتون
سلام ........ چطورين؟ خوش ميگذره؟ بزارين قبل از اينكه ادامه ماجرا رو بگم ... اول ميخوام يك خبره باحال بهتون بدم .... اهم.... من روزه تولده امام رضا يعني 20 آبان ايران هستم .... يادتون كه نرفته من هنوزم جزوه خادم هاي امام رضا هستم ..... به خاطره عشقي كه به امام رضا دارم .... بيخياله خيلي چيزها شدم دارم برميگردم ايران ... تا دوباره نوكريش رو بكنم .... و به زائرينش خدمت كنم .... حالا ميريم سراغ ادامه ماجرا ..... كجا بوديم ........ هاااااااا ........ خلاصه ... وقتي كاغذ رو خوندم و صحنه بوس فرستادن رو ديدم ... كلي شوكه شده نميدونستم بخندم يا گريه كنم ... چون خيلي با مزه برام بوس ميفرستاد .... ساعت 11:30 دقيقه ظهر به وقته هامبورگ .... درب ورودي شركت .... وخرابي آسانسور ... و راه پيمايي از طريق پله ها در شش طبقه ... و از شدت هيجان رد كردن يك سكته از نوع غيره خفيف ... و رسيدن به انتهاي راه پيمايي و كمبوده نفس ... و دادن يك ليوان آب از طرف منشي به شخص ثالث ... كه بنده باشم .... من : خيلي ممنون ... نفسم بالا نمياد ... منشي: هزار بار گفتم آسانسور رو درست كنن ولي گوش نميكنن ... من : بيخيال ... آقاي "م" كجاست؟ منشي: اتاق خودشون ...... بلند شدم به سمت اتاق ... تق تق تق من: (همچنان هيجان زده با چهره اي شلخته) سلام .... چي شد؟ "م" : هيچي !!!!!!! تو چرا اين ريختي شدي؟ من:( اعصابم در حده جهاني بهم ريخته .... با بي حوصلگي تمام گفتم : )اي بابا مردم ديگه ... "م" : هيچي بابا ... يك ايراني مقيم آلمان .... من : قيافه اي شبيه به علامت تعجب !!!!!!!!!!!!!!! "م" : مهندسي برق داره ... و 15 سالي ميشه هامبورگ زندگي ميكنه ... البته با يك خواهرش ... و اين طوري هم كه تعريف كردن بايد خيلي با شخصيت و فكور باشه ....... من : هر كي گفته غلط كرده .... كجاي اون بي شعور با شخصيته كه دنبال دختره مردم ميكنه ... ديگه؟ "م" : اسم بين الملي هم " مَتيو" هست .... من:حالا منو از كجا گير آورده ....... "م" : خوب معلومه خره ... تو يك دختره ايراني هستي ... البته با اصالت ... واون از سر به زيري بيش از حده تو خوشش اومده ...... فكر كنم يك جورايي عاشق شده ... من: ساكت باش ببينم ... عاشق شده ... عاشق شده ... تو اصلا مغز نداري .... اونم غلط كرده از من خوشش اومده ... پسره بيشعور .... هيچي ديگه ... از شركت زدم بيرون ... نميدونم چرا هرجا ميرم بايد به يك مشكلي بر بخورم ..... از فرداي اون روز تصميم گرفتم خيلي بي تفاوت از كناره " متيو" بگذرم ... ولي اون ول كنم نبود ... يك روز واقعا روي پام افتاد و خواهش كرد به حرف هاش گوش كنم .... منم قبول كردم ... تو يكي از رمانتيك ترين پارك ها قرار گذاشتيم تا همديگه رو ببينم ..... ميدونين چيه يك جورايي به ديدنش عادت كرده بودم ....شبها ازپشته پنجره و صبح ها جلوي دره خونه...... جلوي آيينه ... اصلا تو چهرم استرس نبود ... نميدونم واقعا برام بي اهميت بود يا نه؟؟ ولي هرچي بود بهترين لباسم رو پوشيدم با يك روسري خوشرنگ و يك آرايش معمولي... وقتي از خونه رفتم بيرون به خدا گفتم خدايا ... همراهم باش .... من : از دور متيو رو ديدم رو صندلي منتظره من نشسته بود ... رفتم جلو گفتم: سلام ...... متيو:سلام .... مريم مقدس ...... من: يك صحنه ياده سوران افتادم هميشه بهم ميگفت: مريم مقدس ....... ميتونستم حس كنم به من خيره شده ... تو چشمام زل زده ...... متيو:ديدي من ترسناك نيستم ... من:تو خودت رو براي من ترسناك نشون دادي ...... آخه بي مقدمه كمرم رو گرفتي ..... متيو: اون يك شوخي بود ..... من : ولي خيلي بي مزه به نظرم اومد ..... متيو: درسته .... به هرحال ببخشيد ....... من: فكرم رو بكنم بعد ميگم بخشيدم يا نه ..... خيلي باهم حرف زديم ... ازش خواستم فارسي صحبت كنه آخه من آلماني و انگليسي گاهي اوقات قاطي ميكنم ....... بايد اعتراف كنم خيلي خوش تيپ بود .... چشمهاي سبزه خوش رنگ كه هر لباسي ميپوشيد رنگ چشمهاش تغيير ميكرد .... لب و دهن و بيني كوچيك .... چهره جذابي داشت ....و اخلاق زيبايي ... خيلي خوش اخلاق و مهربون بود .... اين داستان ادامه دارد ........ پ.ن1: اگر دير به دير آپ ميكنم منو ببخشيد ... نميدونم چقدر ديگه زنده هستم و ميتونم زندگي كنم ... پ.ن 2: بهاره و سميه و مريم وشيده وپرستو و ستاره و هدي و لونا وياسمين و شيده عزيزم من از همتون ممنونم ..... پ.ن3 : سوران... شايد يك روزي بين من و تو چيزي بوده ولي هرچي بود ديگه تموم شده .... ولي اينو بدون هنوزم وجودت براي من به عنوان يك داداش خيلي ارزشمنده ... پ.ن 4: آريا .... تو اولين نفري بودي كه من تو زندگيم بهت اعتماد كردم .... و قبولت دارم ... از نظره من تو يك مردي ..... پ.ن5 : داداش آريانا .... فكرشو نميكردم روزه تولده من 12 مهر يادت بمونه .... قبلا ازت تشكر كردم وحالا ميخوام جلوي همه بگم ... خيلي با معرفتي و منم خيلي دوستت دارم ... مواظب خودت باش ... پ.ن 6: اگر عمري باقي موند ...برميگردم با ادامه داستان ....... خدانگهدار ........
|
About![]()
من مریم هستم .... اینجا رو برای نوشتن خاطراتم انتخاب کردم ... خاطرات خوب وبد زندگی. ... حرفهای دلم برای کسی که دوستش دارم ... Archivesتیر 1388بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 Links
آريا پسر جنجالي ... عشق ... نشاط
سیندرلا .. پگاه جون |